وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ

مدیریت جهادی؛رمز موفقیت
طبقه بندی: امام و رهبری، فرهنگی سیاسی، تحقیقات، |

شفاف: مقام معظم رهبری روز گذشته در دیدار رئیس و اعضای شورای اسلامی، شهردار، معاونین و شهرداران مناطق مختلف تهران با تقدیر از فعالیت های صورت گرفته در شهرداری تهران فرمودند: «اگر مدیریت جهادی یا همان کار و تلاش با نیت الهی و مبتنی بر علم و درایت حاکم باشد، مشکلات کشور، در شرایط کنونیِ فشارهای خباثت آمیزِ قدرتهای جهانی و در شرایط دیگر، قابل حل است و کشور حرکت رو به جلو را ادامه خواهد داد.»

این اولین بار نیست که رهبر معظم انقلاب از «مدیریت جهادی» به عنوان کلید حل مشکلات یاد کردند، بلکه ایشان در تاريخ ۱۴ بهمن سال نود، در باره كارهاي ضروري ملت و مسئولان، توصيه به پرهيز از تنبلي، كسالت و كم‌كاري كردند و افزودند: «بايد در همه زمينه‌ها از جمله اقتصاد به‌طور جهادي كار كرد».  همچنين در جايي ديگر به منشا فرهنگ جهادي اشاره مي‌كنند و مي‌فرمايند: «آنچه انقلاب اسلامي به مردم ما داد فرهنگ جهادي بود. فرهنگ جهادي در همه صحنه‌ها و عرصه‌ها به كار مي‌آيد و در زمينه كارهاي زيربنايي، كشاورزي و دامداري و امثال اينها هم از اول انقلاب روح و فرهنگ جهادي وارد ميدان شد...»

مديريت جهادي به مدیریتی اطلاق می شود که  از يكسو با علم و دانش روز بشري سر و کار دارد و از سوي ديگر با مفهوم جهاد در، بار معنايي انقلابي و ارزشي آن، ارتباطي تنگاتنگ دارد. این نوع مدیریت  مي‌تواند به عنوان منطقي‌ترين و كارآمد‌ترين الگوي مديريتي براي تحقق آرمان‌ها و اهداف انقلاب و نظام اسلامي مورد توجه و تاكيد قرار گيرد. 

در این نوع مدیریت تاکید بر عقلانیت مکتبی به معنای بهره‌مندی از جدیدترین و به‌روزترین روش‌های مدیریت اما با جهت‌گیری ارزشی و انقلابی از دیگر مولفه‌های الگوی مدیریت جهادی است. در الگوی «مدیریت جهادی»، نهادستیزی و تجربه ستیزی به اسم انقلابیگری و آرمانگرایی و عدالت‌طلبی هیچ جایگاهی ندارد. اجتناب از سیاست‌زدگی به معنای ارجحیت منافع و مصالح ملی بر منافع فردی و جناحی از دیگر شاخصه‌های «مدیریت جهادی» است. مدیریت جهادی غایت خود را اثبات کارآمدی دین در اداره جامعه می‌بیند و کارگزار اجرایی تحقق «الگوی ایرانی ـ اسلامی پیشرفت» است. از سوی دیگر توجه به مديريت داوطلبانه و بي‌منت، تحول آفرين، پويا و انعطاف‌پذير از دیگر مولفه هایی هستند که در بحث مدیریت جهادی از اهمیت بسزایی برخوردار می باشند.



در الگوی مدیریت جهادی، نهادستیزی و تجربه ستیزی به اسم انقلابیگری و آرمانگرایی و عدالت‌طلبی هیچ جایگاهی ندارد. اجتناب از سیاست‌زدگی به معنای ارجحیت منافع و مصالح شخصی بر منافع فردی و جناحی از دیگر شاخصه‌های «مدیریت جهادی» است. از همین روست که رهبر معظم انقلاب مدیریت جهادی را به عنوان الگوی مطلبوب مدیریت که در آن هم استفاده از شاخص ها و تجربه ها بین المللی و هم رعایت ارزش ها و آرمان های اخلاقی و دینی اسلامی مطرح است به عنوان کلید و راهگشای مشکلات جامعه مطرح می کنند تا در سایه آن هم شاهد توسعه و پیشرفت کشور باشیم وهم اینکه به آرمان های انقلاب اسلامی در سایه این نوع مدیریت جامه عمل  پوشانده شود.
در این نوع مدیریت در استفاده از منابع و امکانات مادی هیچگونه تبعیضی وجود ندارد و همه انسانها به صورت برابر حق استفاده از امکانات دارند. از همین رو این نوع الگوی مدیریت میتواند خود به عنوان راهکار برای حل مسئله ویژه خواری درنظر گرفته شود و اقتصاد کشور از حیث وجود این معضل مصون سازد.


نویسنده : الحقیر
تاریخ : 92/10/24
زمان : 23:49
مردم خاورميانه در مورد ايران چه فكر ميكنند؟
طبقه بندی: فرهنگی سیاسی، تحقیقات، |

iranدر این پروژه که هر ساله نیز تمدید می‌شود، هدف آن است که تفکرات ملت‌های خاورمیانه نسبت به جایگاه و رفتار ترکیه و ارتباطات این کشور با سایر کشورهای منطقه میزان‌سنجی شود و به همین منظور سوالاتی نیز در خصوص وضعیت دیگر کشورهای خاورمیانه و خصوصاً همسایگان ترکیه مطرح می‌شود.
در این نظرسنجی که از میان 2800 شهروند از کشورهای مصر، اردن، لبنان، فلسطین، عربستان، سوریه، عراق، ایران، تونس، یمن، لیبی، بحرین، قطر، کویت، امارات متحده عربی و عمان انجام گرفت، کشور ایران به عنوان بزرگترین قدرت نظامی منطقه از دید مردم خاورمیانه شناخته‌ شد. شرکت‌کنندگان در این پروژه همچنین جمهوری اسلامی ایران را به عنوان کشوری که در سیاست خارجی خود رفتار و منش مذهبی و اسلامی را در پیش گرفته است، ارزیابی کردند.
این در حالی است که شرکت کنندگان در این نظر سنجی با اکثریت آراء اسرائیل را به عنوان بزرگترین تهدید امنیتی منطقه دانسته‌اند و بعد از آن آمریکا را به عنوان کشوری که همواره سعی کرده حضور نظامی و سیاسی فعالی در خاورمیانه داشته باشد، به عنوان دومین تهدید امنیتی منطقه خاورمیانه قلمداد کردند.

 http://www.didehbancenter.com/


نویسنده : الحقیر
تاریخ : 91/12/26
زمان : 12:42
اینگونه باشیم...
طبقه بندی: بزرگان، فرهنگی سیاسی، دانلود، تحقیقات، |

 

 

  • بخشهایی از فرمایشات حجت الاسلام و المسلمین پناهیان پیرامون جنگ نرم به همراه فایل صوتی:
  • در نبرد نرم باید نامنظم عمل کرد یا منظم؟ ... دشمن در جنگ نرم منظم عمل می‌کند یعنی چی؟ ...

    گاهی از اوقات، معطل گفتگوی عالمانه نباید بشوی، باید با فطرت مردم ارتباط برقرار کنی، .... برو یک ضربه بزن برگرد.

    در جنگ دو جور می‌شود عمل کرد؛ جنگ منظم و کلاسیک، جنگ چریکی و نامنظم ـ پارتیزانی به تعبیری.

    جنگ منظم و کلاسیک خصوصیتش این است؛ صفِ نظامی‌ها تشکیل می‌شود، بعد آتش تهیّه می‌ریزند بعد حمله را شروع می‌کنند، دشتبانی می‌آیند جلو.

    امّا جنگ نامنظم چه‌جوری است؟ اصلاً تو صف تشکیل نمی‌دهی. خیلی جاها را دشمن ممکن است بیاید پیشروی کند، می‌گویی مهم نیست؛ نمی‌گویی صفر تا صدِ دشمن را باید نابود کنم، می‌روی یک ضربۀ کاری می‌زنی برمی‌گردی.

    حالا می‌خواهم یک الگوبرداری کنم برای نبردِ نرم. در جنگِ نرم اگر دشمن بخواهد منظم عمل بکند چیکار می‌کند؟ سرفصل‌هایِ دانشگاهی را می‌چیند، تکنسین‌ها، دانشمندها، همه بر اساسِ افکارِ او مجبور هستند حرکت بکنند، به‌خاطر اینکه سرفصل‌های دانشگاهی را چیده. اثر خودش را هم روی محصولات می‌گذارد، فرهنگ‌سازی می‌کند، یک‌دانه فیلم سینماییِ خارج از عملیات نرمِ او نمی‌بینید، یک ارتشِ منظم برایِ جنگِ نرم....

    دوستان من! ما در مقابل این ارتشِ منظم برای جنگِ نرم باید نامنظم عمل کنیم و چریکی.

    ما باید نامنظم عمل کنیم، برویم یک ضربه بزنیم برگردیم، اشتباه است ما فکر بکنیم در جنگ نرم همیشه باید منظم عمل بکنیم.

    جنگِ نرمِ کلاسیک، یعنی اینکه هر کسی ضدّ ولایت فقیه است باید اول متقاعدش کنم؛ ابتدا از داخل شروع می‌کنیم، بعد می‌رویم خارج از کشور، اینقدر در مورد ولایت فقیه بحث علمی می‌کنیم تا برود در سرفصل‌های دانشگاهی‌شان، بعد یک عده‌ای درس بخوانند، بعد آنها بیایند حقوقدان بشوند، بعد اینها بیایند قانون اساسی‌های کشورها را تغییر بدهند ..... آقای من! یک کمی واقع‌بین باش! این‌جوری می‌جنگند؟

    علم‌زدگی در جنگ نرم موقوف! گاهی از اوقات، معطلِ گفتگوی عالمانه نباید بشوی، باید با فطرتِ مردم ارتباط برقرار کرد.

    تو توصیف کنی خودت را فقط، تو فقط بتوانی خودت را درست توصیف کنی... نه نیازی هست استدلال بیاوری نه نیازی هست کسی را توصیه کنی، تو فقط حقایق را درست توصیف کن... تو فقط برو به اهل عالم بگو: ببینید ما این اعتقاد را داریم. ما می‌گوییم ولایت فقیه این کارکرد را دارد، حضرت امام فرمود ولایتِ فقیه جلوی دیکتاتوری را می‌گیرد، و الّا دموکراسی هم بدون ولایت فقیه می‌شود دیکتاتوری!

    شما مسیحی هستی؟ باش؛ یهودی هستی؟ باش؛ اصلاً دین نداری؟ نداشته باش؛ در جامعۀ دیکتاتوری زندگی می‌کنی؟ زندگی کن؛ در جامعۀ دموکراتیک و آزاد زندگی می‌کنی؟ زندگی کن؛ ما اینیم! فهمیدی؟ همین را بگو برگرد، هیچ کارِ دیگر نمی‌خواهد بکنی، نابود می‌شود، دشمن نابود می‌شود!

    جهان مسیحیت زبان مشترکش حضرت مریم است، از حضرت زهرا حرف بزن، حتی نیازی نیست روضۀ حضرت زهرا بخوانی. بگو پیغمبر ما یک دختری دارد فاطمه، هِی به فاطمه‌اش می‌فرمود «فداها ابوها». مردم جهان پیغمبری که دختری به‌نام فاطمه دارد دیگر نمی‌توانند بهش توهین کنند.

    دوستان من! مجهز بشوید به اسلحه‌هایی در جنگ نرم، وبلاگ‌ها به زبان عربی، انگلیسی، ... جهان خوراک شماست، ... اینقدر دل‌هایشان آماده است... نه توصیه کن برود آدم خوبی بشود، نه استدلال بیاور، الان جهان این‌جوری شده، فقط توصیف کن!

     

    این فایل صوتی را از اینجا دریافت کنید


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 91/07/25
    زمان : 20:52
    لطفا نا امید نباشید...
    طبقه بندی: فرهنگی سیاسی، تحقیقات، |

    <br /><br /><br /><a href= " id="lightboxImage" style="z-index: 10500; width: 464px; display: inline; height: 723px;" />

    و اما نتیجه این مقاومت ها تا بحال:






    و قص علی هذا...


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 91/07/16
    زمان : 17:43
    روز عرفه
    طبقه بندی: تحقیقات، مناسبات، |

    سلام خدمت دوستان مومن . به دلیل اینکه فرصت بروز کردن رو نداشتم  زودترمطلبی درباره عرفه این روز بزرگ نیایش و عرفانی گذاشتم . حیف است که این روز حساس که ظرف معرفتی انسان را پر میکنند ما بی نصیب بمانیم. این روزها حقیقتند .شمه ای از حقیقت عظیم به انسان نمایان میشه و به همه تلنگر زده میشود.همه این مناسبتها برای این است که بدانیم. دردا که این معما شرح و بیان ندارد.

    دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود. آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند. اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه.

    عرفات نام جايگاهي است كه حاجيان در روز عرفه (نهم ذي الحجه) در آنجا توقف مي كنند و به دعا و نيايش مي پردازند و پس از برگزاري نماز ظهر و عصر به مكه مکرمه باز مي گردند و وجه تسميه آنرا چنين گفته اند كه جبرائيل عليه السلام هنگامي كه مناسك را به ابراهيم مي آموخت، چون به عرفه رسيد به او گفت �عرفت� و او پاسخ داد آري، لذا به اين نام خوانده شد. و نيز گفته اند سبب آن اين است كه مردم از اين جايگاه به گناه خود اعتراف مي كنند و بعضي آن را جهت تحمل صبر و رنجي مي دانند كه براي رسيدن به آن بايد متحمل شد. چرا كه يكي از معاني �عرف� صبر و شكيبايي و تحمل است. (1)

    فَتَلَقي آدَمُ مِنْ رَبِّه كَلماتًُ فتابَ عَليهِ اِنَّه� هو التَّوابُ الرّحيمْ

    آدم از پروردگارش كلماتي دريافت داشت و با آن به سوي خدا بازگشت و خداوند، توبه او را پذيرفت، چه او توبه پذير مهربان است.

    طبق روايت امام صادق(ع)، آدم (ع) پس از خروج از جوار خداوند، و فرود به دنيا، چهل روز هر بامداد بر فرار كوه صفا با چشم گريان در حال سجود بود، جبرئيل بر آدم فرود آمد و پرسيد:

    ـ چرا گريه مي كني اي آدم؟

    ـ چگونه مي توانم گريه نكنم در حاليكه خداوند مرا از جوارش بيرون رانده و در دنيا فرود آورده است.

    ـ اي آدم به درگاه خدا توبه كن و به سوي او بازگرد.

    ـ چگونه توبه كنم؟

    جبرئيل در روز هشتم ذيحجه آدم را به مني برد، آدم شب را در آنجا ماند. و صبح با جبرئيل به صحراي عرفات رفت، جبرئيل هنگام خروج از مكه، احرام بستن را به او ياد داد و به او لبيك گفتن را آموخت و چون بعد از ظهر روز عرفه فرا رسيد تلبيه را قطع كرد و به دستور جبرئيل غسل كرد و پس از نماز عصر، آدم را به وقوف در عرفات واداشت و كلماتي را كه از پروردگار دريافت كرده بود به وي تعليم داد، اين كلمات عبارت بودند از:
     

    خداوندا با ستايشت تو را تسبيح مي گويم

    سُبحانَكَ اللهُمَ وَ بِحمدِك

    جز تو خدايي نيست

    لا الهَ الاّ اَنْتْ 

    كار بد كردم و بخود ظلم نمودم

    عَمِلْتُ سوء وَ ظَلَمْتُ نَفْسي

    به گناه خود اعتراف مي كنم

    وَ اِعْتَرِفْتُ بِذَنبي اِغْفرلي

    تو مرا ببخش كه تو بخشنده مهرباني

    اِنَّكَ اَنْتَ اَلغَفور الرّحيمْ


    آدم (ع) تا هنگام غروب آفتاب همچنان دستش رو به آسمان بلند بود و با تضرع اشك مي ريخت، وقتي كه آفتاب غروب كرد همراه جبرئيل روانه مشعر شد، و شب را در آنجا گذراند. و صبحگاهان در مشعر بپاخاست و در آنجا نيز با كلماتي به دعا پرداخت و به درگاه خداوند توبه گذاشت......

     

    حضرت ابراهيم (ع) در عرفات

    در صحراي عرفات، جبرئيل، پيك وحي الهي، مناسك حج را به حضرت ابراهيم (ع) نيز آموخت و حضرت ابراهيم (ع) در برابر او مي فرمود: عَرِفتُ، عَرِفتُ (شناختم، شناختم).

     

    پيامبر اسلام (ص) در عرفات

    و نيز دامنه كوه عرفات در زمان صدر اسلام كلاس صحرايي پيامبر اسلام (ص) بود و بنا به گفته مفسرين آخرين سوره قرآن در صحراي عرفات بر پيغمبر (ص) نازل شد و پيغمبر اين سوره را كه از جامع ترين سوره هاي قرآن است و داراي ميثاق و پيمانهاي متعدد با ملل يهود، مسيحي و مسلمان و علماي آنها مي باشد، و قوانين و احكام كلي اسلام را در بر دارد، به مردم و شاگردانش تعليم فرمود.

    و طبق مشهور ميان محدثان پيامبر (ص) در چنين روزي سخنان تاريخي خود را در اجتماعي عظيم و با شكوه حجاج بيان داشت:

    ...... اي مردم سخنان مرا بشنويد! شايد ديگر شما را در اين نقطه ملاقات نكنم. شما به زودي به سوي خدا باز مي گرديد. در آن جهان به اعمال نيك و بد شما رسيدگي مي شود. من به شما توصيه مي كنم هركس امانتي نزد اوست بايد به صاحبش برگرداند. هان اي مردم بدانيد ربا در آئين اسلام اكيداً حرام است. از پيروي شيطان بپرهيزيد. به شما سفارش مي كنم كه به زنان نيكي كنيد زيرا آنان امانتهاي الهي در دست شما هستند، و با قوانين الهي بر شما حلال شده اند.

    ......... من در ميان شما دو چيز به يادگار مي گذارم كه اگر به آن دو چنگ زنيد گمراه نمي شويد، يكي كتاب خدا و ديگري سنت و (عترت) من است.

    هر مسلماني با مسلمان ديگر برادر است و همه مسلمانان جهان با يكديگر برادرند و چيزي از اموال مسلمانان بر مسلماني حلال نيست مگر اينكه آنرا به طيب خاطر به دست آورده باشد.....

     

    صحراي عرفات همايش شناخت و خودسازي امام حسين (ع)

    حضرت سيدالشهدا، امام حسين (ع) نيز بعد از ظهر روز عرفه همراه با فرزندان و گروهي از اصحاب از خيمه هاي خود در صحراي عرفات بيرون آمدند، و روي به دامن �كوه رحمت� نهادند و در سمت چپ كوه روي به كعبه، همايشي تشكيل دادند، كه موضوع آن به مناسبت روز عرفه (روز شناخت)، شناخت و سازندگي بود. اين همايش، تنها جنبه علم و معرفت نداشت بلكه شناخت توأم با عمل و سازندگي و تزكيه و خودسازي بود

    http://www2.irna.ir/occasion/arafeh-84/index.htm


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 90/08/12
    زمان : 17:42
    مباحثه کلامی استاد جعفری با راسل
    طبقه بندی: بزرگان، تحقیقات، |

    با سلام خدمت دوستان مومن گرامی. با توجه به نظر سنجی که انجام شد و میشود دوستان بیشتر خواهان مباحث کلامی و اعتقادی بودند. در این پست یکی از پرطرفدارترین مباحثه کلامی که جذاب برای افرادی که نخواندند هم هست مباحثه علامه محمدتقی جعفری با برتراند راسل است که شاید بسیاری هم ندانند که اصلا چنین مصاحبه ای انجام شده. متاسفانه جهل عامل بسیاری از انحرافات و گرایشات به راه ناصواب است.

    نام‌ برتراند راسل‌ و - تا حد‌ی‌ - شخصیت‌ علمی‌ و فلسفی‌ او، برای‌ مخاطبان‌ این‌ بحث‌ ناآشنا نیست؛ در عین‌ حال، به‌ آن‌ دسته‌ از خوانندگان‌ محترم‌ که‌ خواهان‌ آشنایی‌ بیشتر با ابعاد شخصیت‌ او هستند، توصیه‌ می‌شود مقدمة‌ کتاب‌ برگزیده‌ افکار راسل، نوشته‌ پروفسور رابرت‌ اگنر، و نیز بحثی‌ که‌ در پایان‌ ترجمة‌ فارسی‌ همان‌ کتاب، به‌ قلم‌ مرحوم‌ استاد محمدتقی‌ جعفری‌ در تحلیل‌ شخصیت‌ راسل، آورده‌ شده‌ است، مطالعه‌ کنند. از طرفی، نام‌ و شخصیت‌ علمی‌ و فلسفی‌ مرحوم‌ علامه‌ محمدتقی‌ جعفری‌ برای‌ مخاطبان‌ آشناست.
    از ویژگی‌های‌ مشترک‌ دو متفکر و فیلسوف‌ نامبردار، توجه‌ و اهتمام‌ آنان‌ به‌ مقوله‌های‌ مختلف‌ در زمینة‌ فلسفه، مذهب‌ و انسان‌شناسی‌ است. به‌ عبارت‌ دیگر، پژوهش‌ فلسفی‌ در زمینة‌ انسان‌ و مذهب‌ در آثار این‌ دو فیلسوف‌ غرب‌ و شرق‌ جایگاه‌ برجسته‌ای‌ را به‌خود اختصاص‌ داده‌ است. با این‌ تفاوت‌ که‌ پژوهش‌های‌ لرد راسل‌ دراین‌باره‌ مبتنی‌ بر فلسفة‌ شکاکیت‌ و الحاد است، ولی‌ تحقیقات‌ استاد جعفری‌ از فلسفة‌ الهی‌ الهام‌ گرفته‌ است، و این‌ امر سبب‌ تفاوت‌ دیدگاه‌ آن‌ دو در این‌گونه‌ مسائل‌ گردیده‌ است؛ تفاوتی‌ که‌ استاد جعفری‌ را در جایگاه‌ منتقد افکار و اندیشه‌های‌ راسل‌ نشانده‌ است. در نوشتار حاضر، نمونه‌هایی‌ از نقدهای‌ استاد که‌ به‌ افکار و اندیشه‌های‌ راسل‌ دربارة‌ پاره‌ای‌ از مهم‌ترین‌ مسائل‌ کلامی، مربوط‌ می‌شود، بازگو شده‌ است. بدین‌ امید که‌ در عین‌ بزرگداشت‌ نام‌ و یاد آن‌ استاد فرزانه، گامی‌ هرچند کوتاه، از جانب‌ نگارنده، در راه‌ خدمت‌ به‌ فرهنگ‌ و اندیشة‌ دینی‌ برداشته‌ شده‌ باشد.(1)

    خدا در اندیشه‌ راسل‌
    بحث‌ دربارة‌ مفهوم‌ و وجود (چیستی‌ و هستی) خداوند؛ یکی‌ از مسائلی‌ است‌ که‌ ذهن‌ راسل‌ را به‌ خود مشغول‌ داشته‌ و در مناسبت‌های‌ گوناگون‌ دراین‌باره‌ سخن‌ گفته‌ است؛ ولی‌ آنچه‌ از مجموع‌ سخنان‌ وی‌ به‌ دست‌ می‌آید این‌ است‌ که‌ او هیچگاه‌ نتوانسته‌ یا نخواسته‌ است‌ این‌ مسئلة‌ بسیار مهم‌ را آن‌گونه‌ که‌ در خور شأن‌ یک‌ متفکر ژرف‌نگر است، مورد مطالعه‌ قرار دهد، بلکه‌ از کنار آن‌ با تسامح‌ و تساهلی‌ غیر موجه‌ گذشته‌ است. این‌ امر - به‌ علاوة‌ تصور نادرستی‌ که‌ وی‌ از خدا داشت، و نارسایی‌ الهیات‌ مسیحی‌ - را می‌توان‌ از جمله‌ عواملی‌ دانست‌ که‌ وی‌ را به‌ پرتگاه‌ شکاکیت‌ و الحاد کشانده‌ است. اینک‌ برای‌ روشن‌ شدن‌ این‌ مدعا، نمونه‌هایی‌ از عبارات‌ راسل‌ را با نقدهای‌ استاد جعفری‌ دراین‌باره‌ نقل‌ می‌کنیم:

    تصور خدا
    راسل: اگر خدایی‌ وجود داشته‌ باشد، اگر بخواهد بدین‌ خاطر که‌ عده‌ای‌ در وجودش‌ شک‌ و تردید می‌کنند، رنجیده‌ خاطر شود، من‌ او را موجودی‌ خودبین‌ و متکبر خواهم‌ پنداشت(2).
    استاد جعفری: من‌ نمی‌دانم‌ چه‌ خدایی‌ است‌ که‌ اگر این‌ موجودات‌ ضعیف‌ بخواهند در وجودش‌ شک‌ و تردید کنند، متأثر و رنجیده‌ خاطر خواهد گشت؟ حیف‌ است‌ آن‌ خدایی‌ که‌ چنین‌ وضعی‌ داشته‌ باشد، فکر آقای‌ راسل‌ را اشغال‌ نماید. معلوم‌ نیست‌ آقای‌ راسل‌ با خدای‌ عامیان‌ جنگ‌ و ستیز می‌کند، یا با خدایی‌ که‌ در مغز پیامبران‌ و طلایه‌داران‌ فکری‌ از قبیل‌ انیشتین‌ و وایتهد و افلاطون‌ جلوه‌ کرده‌ است.
    تهدیداتی‌ که‌ به‌ وسیله‌ عقلا و پیشوایان‌ ماورأالطبیعه‌ برای‌ خداشناسان‌ صورت‌ گرفته‌ است، نه‌ برای‌ این‌ است‌ که‌ خداوند، در صورت‌ شناخته‌ نشدن، رنجیده‌ خاطر می‌گردد، بلکه‌ برای‌ آن‌ است‌ که‌ اگر انسانی‌ که‌ عقل‌ و فهم‌ و وجدان‌ دارد و می‌تواند با شناختن‌ آن‌ موجود اعلی، موقعیت‌ واقعی‌ خود را درک‌ کند در این‌ کار مسامحه‌ نموده‌ و به‌ خور و خواب‌ و خشم‌ و شهوت‌ بپردازد. چنین‌ انسانی‌ مانند یک‌ حیوان‌ پست‌ به‌ زندگی‌ خود ادامه‌ داده‌ به‌ جای‌ تکامل، خود را به‌ سراشیب‌ حیوانیت‌ سقوط‌ می‌دهد.
    احتمال‌ این‌که‌ خدا در صورت‌ عدم‌ اعتنای‌ افراد بشر به‌ مقام‌ شامخ‌ او رنجیده‌ خاطر گردد، موجب‌ احتمال‌ نقص‌ در وجود خدا می‌باشد؛ در صورتی‌ که‌ خداوندی‌ که‌ برای‌ افکار عالی‌ مطرح‌ است، حتی‌ از ذات‌ خود نفع‌ یا ضرر نمی‌بیند؛ چه‌ رسد به‌ این‌که‌ دیگران‌ به‌ او نفع‌ یا ضرری‌ برسانند(3).

    خدا و جهان‌
    راسل: با آن‌که‌ علم‌ هیئتی‌ که‌ در کتاب‌های‌ تحصیلی‌ ما گنجانده‌ شده‌ بر مبنای‌ عقاید کپرنیک‌ قرار دارد، با این‌ حال، هنوز این‌گونه‌ طرز تفکر در مذهب‌ و اخلاقیات‌ ما نفوذی‌ ننموده‌ و اعتقادات‌ کهن‌ ما را در مورد علم‌ هیئت‌ دگرگون‌ نکرده‌ است. هنوز هم‌ مردم‌ فکر می‌کنند که‌ نقشه‌های‌ خدایی‌ در این‌ دنیا اثر دارند و قدرتی‌ الهی‌ نه‌ تنها به‌ دنبال‌ تحقق‌ خوبی‌هاست، بلکه‌ افراد بدکاره‌ را نیز تنبیه‌ می‌کند.(4)
    استاد جعفری: «ظاهراً‌ آقای‌ راسل‌ باید اطلاع‌ داشته‌ باشند که‌ در بین‌ همین‌ مردم‌ امثال‌ نیوتون‌ و انیشتین‌ هم‌ وجود دارد که‌ اولی‌ می‌گوید «جاذبیت، بدون‌ تکیه‌ به‌ یک‌ نیروی‌ عالی‌تر به‌ عنوان‌ خدا نمی‌تواند برقراری‌ سیستم‌ منظومه‌ شمسی‌ را معین‌ کند.» و دومی‌ هم‌ خداوند را به‌ عنوان‌ حافظ‌ قوانین‌ معرفی‌ می‌کند.
    گذشته‌ از این‌ دو دانشمند، تعداد زیادی‌ از متفکرین‌ دیگر که‌ عموماً‌ از علمای‌ درجة‌ یک‌ بوده‌اند نیز نظارت‌ خداوند را بر نظام‌ جهان‌ هستی‌ به‌ عبارت‌های‌ گوناگون‌ گوشزد کرده‌اند. از طرف‌ دیگر، یکی‌ از نظریات‌ چهارگانه‌ای‌ که‌ دربارة‌ قانون‌ طبیعت‌ گفته‌ شده، قانون‌ عدم‌ ذاتی‌ است‌ که‌ بیان‌ ادبی‌ آن‌ به‌ صورت‌ زیر است:
    جهان‌ کل‌ است‌ و در هر طرفة‌العین‌عدم‌ گردد و لایبقی‌ زمانین‌
    به‌ عبارت‌ دیگر، موجودات‌ و روابط‌ جهان‌ طبیعت‌ در هر زمان‌ مانند ریزش‌ فوتون‌ در حال‌ استمرار و تحول‌ است، و چون‌ ذر‌ات‌ ماده‌ نمی‌تواند این‌ حرکات‌ سیستماتیک‌ را دقیقاً‌ ایجاد کند، پس‌ در هر آن، نظارت‌ خداوند‌ این‌ موجود را در جهان‌ هستی‌ به‌ وضع‌ خود نگه‌ می‌دارد.
    در این‌ صورت‌ این‌ که‌ آقای‌ راسل‌ می‌گوید «... مردم...» بایستی‌ در این‌ کلمة‌ مردم‌ دقت‌ شود، از این‌ مردم، صدها نفر در مقام‌ نیوتونی‌ قرار دارند، و گفتة‌ آنان‌ هم‌ به‌ قرار فوق‌ بود که‌ بیان‌ کردیم. اگر آقای‌ راسل‌ همین‌ گفتة‌ بالا را به‌طور محسوس‌ و تجربی‌ رد کند، این‌ بحث‌ به‌طور موضوعی‌ حل‌ خواهد شد.(5»)


    ادامه مطلب...
    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 90/08/04
    زمان : 11:15
    وظیفه یک مسلمان بیدار
    طبقه بندی: تحقیقات، |

    پيامبر اکرم

    اشاره :

    نوشتار حاضر، مقاله‌ايست كه در فراخون طرح "چرا سكوت اي مسلمان" از سوي كاربران سايت تبيان ارسال شده است. اين طرح در پي پاسخ به اهانت به ساحت پيامبر مهر و رحمت حضرت ختمي مرتبت، محمد مصطفي – كه درود خدا بر او و خاندان پاكش باد – در فروردين ماه سال 1387 از سوي سايت تبيان برگزار گرديد.

    توهين يک عمل غير اخلاقي است که نه تنها اديان الهي، بلکه وجدان‌هاي بيدار انساني هم آن را محکوم مي‌کنند. در اين ميان، توهين به شخصيت‌هاي مؤثر تاريخ، مذموم‌تر و نکوهيده‌تر است.

    توهين به نبي مكرم اسلام، كار ناشايستي است كه نه تنها تازگي ندارد بلكه از زمان بعثت آن حضرت (عصر جاهليت) آغاز شده و متأسفانه تا كنون (عصر تکنولوژي) ادامه دارد. در دوران حيات پيامبر، توهين‌هايي نسبت به ايشان انجام مي‌گرفت كه عمدتاً از طريق وحي و كلمات قرآني پاسخ داده مي‌شد(1) و امروزه نيز با توجه به همه ادعاي پيشرفت و تكنولوژي و رعايت حقوق بشر و آزادي عقايد و مسايلي از اين دست، مشاهده مي‌كنيم كه رسم دوران جاهليت اول، در اذهان وجود دارد و به شخصيتي كه بيشترين تأثير را حتّي در پيشرفت امروز جهان غرب داشته است، توهين مي‌كنند و متأسفانه علما و دانشمندان مكاتب و سران سازمان‌هاي بين‌المللي، نه تنها اظهار انزجار و تنفر نمي‌کنند بلکه با سکوت خود، مهر تأييدي بر اين توهين‌ها مي‌زنند.

    اما بايد ببينيم «وظيفه يك مسلمان بيدار چيست؟» براي پاسخ به اين پرسش لازم است ابتدا از خود بپرسيم «دلايل مخالفت و توهين‌ها نسبت به پيامبر اسلام چيست؟» كه با پاسخ به اين پرسش، موضع بهتري را مي‌توان اتخاذ كرد.

    به اين نتيجه برسيم كه آيا استفاده از سلاح نفت، در روزگار كنوني و موقعيت امت اسلامي، مي‌تواند ابزار مخالفت مناسبي در سطح دولت‌ها باشد يا خير؟ يا اگر در سطح ملت‌ها سخن گفته مي‌شود، ببينيم كه ملت‌ها چگونه و با چه ترفند اثرگذاري مي‌توانند مخالفت خود را با اين اقدامات شنيع ابراز كنند. مثلا آيا با تحريم كالاهاي كشورهاي توهين‌كننده مي‌توانند به اعتلاي اسلام كمك كنند يا خير؟

    دلايل مخالفت و توهين‌ها نسبت به پيامبر اسلام

    مخالفت و توهين نسبت به پيامبر اسلام، دلايل مختلفي مي‌تواند داشته باشد كه جملگي آنها در «ناداني و ناتواني» توهين‌كنندگان و حاميان آنها خلاصه مي‌شود.

     

    الف) موضع اسلام در برابر دنياي كافران

    مي‌توان علت اصلي مخالفت کافران با اسلام را ايستادگي اسلام در برابر دنياي آنان دانست و ايشان براي بقاي خود به عنوان ابرقدرت‌هاي اقتصادي و سياسي جهان به اين اقدامات دست زده‌اند. در حقيقت، علت اصلي مخالفت کافران و مشرکان با اسلام، دنياطلبي آنان و پيروي از شهوات است.(2)

     

    ب) درماندگي از بيداري مسلمانان

    بيداري مسلمانان و سعي در بازيابي عزت از دست رفته خود كه به سبب دورماندن از معارف اسلام ناب و قرآن كريم است، دنياي غرب را به شدت نگران كرده است كه مبادا با دست‌يابي مسلمانان به انديشه‌هاي ناب و متعالي مطرح ‌شده در اسلام كه نتيجه آن عزت و اوج مجدد اسلام خواهد بود، به دوران توحّش خود (قبل از رنسانس) بازگردند كه اين همان تفكر فرعوني(3) است.

     

    پيامبر اکرم

    ج) ترس از گسترش روزافزون اسلام و تحقق وعده الهي

    وعده الهي در جهان‌گيري و فراگيري اسلام در پست‌هاي حساس جهان، وعده‌اي تخلف‌ناپذير است(4) كه با بيداري مسلمين و تلاش براي رسيدن به آن آرمان، دنياي غربيان را به مخاطره انداخته است. البته تبليغات غربيان، عليه اسلام نيز پاسخي مخالف خواست آنان را به ايشان داده است و باعث شده تا آن دسته از مردم غرب كه با انديشه‌اي سالم به سراغ اسلام مي‌آيند به اين دين مبين گرايش پيدا كنند. اين عوامل سبب شده است كه مزدوران، با قلم به مزدي خود، منفعلانه در برابر فعاليت اسلام و مسلمانان دست به اقداماتي توهين‌آميز بزنند.

     

    د) عجز در هماوردي با قرآن

    تحدي و هماوردطلبي قرآن،(5) از ديرباز مخالفاني را براي اين كتاب و معارف آن و سخنان تفسيري نبي اكرم اسلام، به وجود آورده است. اين هماوردطلبي كه نتيجه اطمينان قرآن به خودش است، باعث شده تا از زمان نزول قرآن تا كنون، برخي ابلهان و به تعبير قرآن، «فاسقان»(6) از آنجا كه نمي‌توانند به اين ادعاي قرآن، پاسخ دهند، شبهاتي را مطرح مي‌كنند تا بلكه بتوانند سدّي در برابر نشر معارف قرآن ايجاد كنند، در حالي كه قرآن، پاسخ آنها را در زمان نزول داده است و آنها نمي‌دانند يا نمي‌خواهند بدانند. اما بالاخره جريان اسلام راه خود را خواهد رفت و كف‌هاي روي آب را نابود خواهد كرد و خارهاي مسير را به كناري خواهد زد.(7)

    نيروهاي مسلمان بايد كه با انسجام و اتحاد، بتوانند نيروي خود را به رخ بكشند و حتي در صورت توانايي، سيستمي دفاعي براي خود تدارك ببينند كه نمونه جديدي از انواع دفاع باشد تا دشمن به راحتي نتواند نقشه‌هاي آنان را تشخيص دهد و براي مقابله با آن، از قبل طراحي كند.

    د) آشكارشدن علايم آخرالزمان و نتيجه آن كه همان ظهور منجي است.

    با حمله آمريكا به عراق در پايان سال 1382، موجي از اسلام‌خواهي در جهان به راه افتاد، همزمان در بسياري از مطبوعات كشورهاي اسلامي اين نكته مطرح شد كه حمله آمريكا به عراق نيز يكي از علايم ظهور منجي عالم بشريت است و اصولاً آمريكا براي جلوگيري از اين امر، به آمريكا حمله كرده است تا به مقابله با ظهور آن خورشيد عالم‌تاب برخيزد. اين نگراني غربيان، كاملاً مشهود است و دليل آن «ترسِ از دست‌ دادن حكومت» است؛ كه براي دنياطلبان، اين اقدامات، توجيه‌پذير است.

     

    وظايف عمومي مسلمانان

    الف) مطالعه تاريخ اسلام و زندگاني پيامبر اسلام

    يكي از مهم‌ترين وظايف هر مسلمان، آشنايي با تاريخ صدر اسلام و زندگي پيامبرشان است. اين كه اصولاً مخالفان پيامبر اکرم، چه كساني و با چه عقايدي بودند و از چه ابزاري براي مخالفت استفاده مي‌كردند؟ پيامبر، در برابر توهين‌ها، مشكلات و موانع چگونه ايستادگي مي‌نمودند و چگونه نيروهاي خود را در برابر آن جريانات، به كار مي‌گرفتند؟

    همچنين سيري در زندگاني معصومينِ هم‌دوره پيامبر (امام علي و حضرت زهرا عليهماالسلام) و رفتار آنان در برابر مشكلات ايجاد شده براي پيامبر و مخالفت‌هاي با آن حضرت، مي‌تواند راهگشا باشد.

    ضمن اين كه بايد بدانيم ياران و پيروان نبي معظّم اسلام، چگونه برخورد مي‌كردند؟ آيا در حضور و حتي در غياب آن حضرت، به وظيفه خود در حمايت از ايشان، عمل مي‌كردند؟ در صورت مثبت‌ بودن پاسخ، اين عمل را چگونه انجام مي‌دادند؟

    اين كه پيامبر اسلام در دوران كنوني جهان، چه نقشي دارند، مسئله مهمي است كه عدم آگاهي از آن ممكن است، دفاع ما را به ضربه‌اي عليه اسلام، تبديل كند. مسايلي از اين دست، مي‌تواند به ما كمك كند تا وظيفه خود را به درستي بشناسيم.

    پيامبر اکرم

    ب) آشنايي با ترفندهاي دشمنان

    در هر دوره‌اي كه مخالفت با پيامبر اكرم وجود داشته از ترفندهاي مختص آن زمان استفاده شده است، ولي ابزار مشترك آنها، «هنر و تبليغات» بوده است. اين كه در صدر اسلام، احاديثي جعلي در مورد شخصيت عظيم پيامبر ساختند تا عصمت او را خدشه‌دار كنند، و اين كه در سال‌هاي پيشرفت بشر، با چاپ كتاب‌هايي عليه پيامبر اسلام و قرآن،(8) گروهي را به انحراف انداختند، از كاريكاتور،(9) طنز، شعر و ادبيات،(10) نرم‌افزارهاي رايانه‌اي، سايت‌هاي اينترنتي و ... بر ضد انديشه‌هاي اسلامي استفاده مي‌شود، همگي يك سرمنشأ دارد و آن استفاده نادرست از هنر و تبليغ است.

    مسلمانان، دستور دارند تا در هر مشكلي، براي فرج امام زمان خود دست به دعا بردارند؛ چرا كه با ظهور آن حضرت، مشكلات مسلمين مرتفع مي‌شود؛ و نيز نفس دعا براي تعجيل در فرج، انتظار و اميد ايجاد مي‌كند و انتظار و اميد، دو وسيله براي مقابله با دشمنان و دشمني ايشان است.

    ج) زمان‌شناسي و موقعيت‌شناسي

    ما در دوراني زندگي مي‌كنيم كه بُعد سياسي اسلام پس از انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني، براي جهانيان، بيش از پيش آشكار شده است. اسلامي كه در عين مهرباني با ياران خود و افراد غيرمسلمان تحت تكفل خود، با مخالفان كينه‌اي و كساني كه از هر كاري براي ضربه‌زدن به ريشه اسلام دريغ نمي‌كند، به شدت مبارزه و مقابله مي‌كند،(11) زيرا اسلام ناب محمدي بر خلاف اسلام آمريكايي، دست دوستي به سمت هر كسي دراز نمي‌كند. اگر اين فاكتور را در ابراز مخالفت ناديده بگيريم، در واقع با هدف اصلي مخالفان امروز اسلام، آشنا نشده‌ايم و با انكار آن، سخنان دشمنان را در «جدايي دين از سياست» تاييد كرده‌ايم.

    د) تدبير و اقدام متناسب با موقعيت زماني و مكاني و ميزان مخالفت

    با آشنايي با مسايل فوق‌الذكر، مي‌توانيم با كمك انديشمندان و علما، به يك جمع‌بندي كلي رسيد كه چه كسي، چگونه اقدامي را انجام دهد؟ مثلا اگر در سطح دولت‌ها بحث مي‌شود، به اين نتيجه برسيم كه آيا استفاده از سلاح نفت، در روزگار كنوني و موقعيت امت اسلامي، مي‌تواند ابزار مخالفت مناسبي در سطح دولت‌ها باشد يا خير؟ يا اگر در سطح ملت‌ها سخن گفته مي‌شود، ببينيم كه ملت‌ها چگونه و با چه ترفند اثرگذاري مي‌توانند مخالفت خود را با اين اقدامات شنيع ابراز كنند. مثلا آيا با تحريم كالاهاي كشورهاي توهين‌كننده مي‌توانند به اعتلاي اسلام كمك كنند يا خير؟ (12)

    ه) اطاعت از علما(13) و ولي فقيه

    يكي از وظايف مسلمانان، در هر زمان و در هر زمينه‌اي، اطاعت از علماي دين و ولي فقيه است كه البته اطاعت از ولي فقيه بر تمام فقيهان نيز واجب است. پس عموم مردم بايد به گونه‌اي حركت كنند كه از ولي فقيه عقب نمانند و همچنين از ايشان جلوتر نباشند؛ و در مرحله بعد علما نيز بايد پيشاپيش مردم حركت كنند و با روشنگري و تذكر، مردم را از خطري كه در برابرشان قرار دارد، آگاه كنند.

    و) آمادگي همه‌جانبه

    طبق آيه شريفه قرآن كريم، بايد مسلمانان هميشه و به طور همه‌جانبه آماده باشند كه اين كار دشمنان شناخته ‌شده و ناشناس خدا و مسلمانان را مي‌ترساند.(14) نيروهاي مسلمان بايد كه با انسجام و اتحاد، بتوانند نيروي خود را به رخ بكشند و حتي در صورت توانايي، سيستمي دفاعي براي خود تدارك ببينند كه نمونه جديدي از انواع دفاع باشد تا دشمن به راحتي نتواند نقشه‌هاي آنان را تشخيص دهد و براي مقابله با آن، از قبل طراحي كند.(15)

    ز) دعا براي تعجيل در فرج امام زمان (عج)

    مسلمانان، دستور دارند تا در هر مشكلي، براي فرج امام زمان خود دست به دعا بردارند؛ چرا كه با ظهور آن حضرت، مشكلات مسلمين مرتفع مي‌شود؛ و نيز نفس دعا براي تعجيل در فرج، انتظار و اميد ايجاد مي‌كند و انتظار و اميد، دو وسيله براي مقابله با دشمنان و دشمني ايشان است.

    ما در دوراني زندگي مي‌كنيم كه بُعد سياسي اسلام پس از انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني، براي جهانيان، بيش از پيش آشكار شده است. اسلامي كه در عين مهرباني با ياران خود و افراد غيرمسلمان تحت تكفل خود، با مخالفان كينه‌اي و كساني كه از هر كاري براي ضربه‌زدن به ريشه اسلام دريغ نمي‌كند، به شدت مبارزه و مقابله مي‌كند.

    وظايف خاص مسلمانان

    در اين بخش، نقش دولت‌ها را از نقش ملت‌ها جدا مي‌کنيم.

     

    پيامبر اکرم

    وظايف دولت‌ها:

    دولت‌هاي اسلامي، طبق فرمايش بنيانگذار انقلاب اسلامي به دولت‌هاي با تفکر اسلام ناب محمدي و دولت‌هاي با تفکر اسلام آمريکايي تقسيم مي‌شوند. دولت‌هايي كه معارف ناب اسلامي را سرلوحه فعاليت‌هاي خود قرار داده‌اند، علاوه بر وظايف مشروح در ذيل اين مطلب، بايد سعي در بيدار كردن دولت‌هاي نوكر استكبار كنند و آنان را از اين منجلاب تباهي نجات دهند. اما وظايف آن دولت‌ها چنين است:

    1ـ آشنا کردن مردم جهان با فضايل اخلاقي پيامبر اعظم اسلام با استفاده از همه ابزارهاي تبليغي و به زبان‌هاي مختلف دنيا.

    2ـ فعاليت‌هاي ديپلماتيک؛ همچون سفر به کشورهاي مختلف و مذاكره با آنها، درخواست به موقع تشكيل نشست‌هاي مرتبط و تصميم‌گيري‌هاي کلان، استفاده از ظرفيت‌هاي مجامع بين‌المللي اسلامي و جهاني، صدور بيانيه‌ها و قطعنامه‌ها در زمان واقعي آنها.

    3ـ ايجاد انسجام عملي بين کشورهاي اسلامي.

    4ـ استفاده از ظرفيت‌هاي بالقوه کشورهاي اسلامي، مانند موقعيت‌هاي جغرافيايي، اقتصادي و ... .

    وظايف ملت‌ها:

    ملت‌ها را لازم است به دو دسته خواص و عوام، دسته‌بندي کرد. خواص نقش غير قابل انکاري در شکل‌دهي عوام دارند.

    وظايف خواص:

    1ـ تبعيت عملي از رهنمودهاي ولي فقيه و تحليل و انعکاس سخنان ايشان به جامعه.

    2ـ ايجاد يک حرکت جمعي در خطابه‌ها و منابر در تبيين عمق واقعه به عموم مردم و استفاده از زبان‌هاي متنوع تبليغي؛ که در اين ميان نقش رسانه‌هاي ارتباط جمعي چون تلويزيون، راديو و مطبوعات بي‌بديل است.

    3ـ انتشار بيانيه‌ها و اطلاعيه‌هاي روشنگر.

    4ـ فراخواني مردم براي تظاهرات عليه اقدامات مستكبران در زمان‌هاي مناسب.

    5ـ ايجاد اتحاد عملي بين اقوام و گروه‌هاي داخلي و جلوگيري از توهين و تمسخر آداب، رسوم، گويش‌ها و... .

    البته همه اين اقدامات، بايد عواطف و احساسات مردم را تحريك کرده و به آگاهي ايشان نسبت به عمق واقعه بيافزايد تا در نتيجه آن حرکت مردمي و خودجوش اتفاق افتد و حداقل نتيجه آن، تحريم مردمي کالاها و ايجاد ضربه اقتصادي به دشمنان اسلام باشد.

    وظايف عوام:

    در وظايف عموم مردم، همين بس که به پيروي از ولي فقيه و علما بپردازند.

     

    پي‎نوشت‎ها:

    1. براي نمونه به ‌شان نزول سوره كوثر مراجعه شود: تفسير قمي، علي ابن ابراهيم قمي، ج 2، قم: دار الكتاب، چاپ چهارم، 1367 ش، ص 455.

    2. انعام، 29/ ابراهيم،3.

    3. طه، 63.

    4. قصص، 5.

     5. يونس، 38/ هود، 13/ اسرأ، 88.

    6. بقره، 99.

    7. رعد، 17.

    8. مانند سلمان رشدي.

    9. در كشورهايي از جمله دانمارك.

    10. سخنان اخير عبدالكريم سروش.

    11. فتح، 29.

    12. البته هر دو مثال ما، اقتصادي بود، مي‌توان براي حوزه سياسي، حوزه اجتماعي و... نيز مثال‌هايي را آورد..

    13. منظور از علما در اينجا، اعم از فقها و غيرفقها است.

    14. انفال، 60.

    15. مدلي مثل مدل بسيج در ايران كه نتيجه آن در لبنان و توسط حزب الله اجرا شد و موفقيت‌آميز بود.

     

                                                                                                                                             "حميد مروجي طبسي"


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 90/07/19
    زمان : 21:16
    در شب قدر قدر خود را بدانید!
    طبقه بندی: تحقیقات، مناسبات، |

    http://img.tebyan.net/big/1387/06/21815280771349921813515810150246169172108146.jpg

    نعمتی در ماه مبارک رمضان هست -که در بسیاری از روایت ها و دعاهای ماه رمضان تأکید شده- و آن این است که «ثُمَّ فَضَّلَ لَیلَةً وَاحِدَةً مِنْ لَیالِیهِ عَلَى لَیالِی أَلْفِ شَهْرٍ»، یک شب این ماه از شب‌های هزار ماه برتر است. این یک گنج عظیم بی‌حد و اندازه‌ای است که خدای متعال در این ماه قرار داده است و انسان باید تلاش کند که این گنج را به دست بیاورد. اگر به دست آورد، تدارک همه‌ی کاستی‌های عمر انسان می‌شود و اگر به دست نیاورد، در این عمر معمولی هفتاد- هشتاد ساله انسان کاری خیلی نمی‌شود کرد.


    بر اساس بعضی روایات، شب قدر نعمتی است که خدای متعال در مقابل عمر طولانی‌ای که به امت های سابق داده، به امت نبی اکرم صلی الله علیه و آله عطا کرده است. در روایات ذیل سوره‌ی قدر دو شأن نزول برای این سوره آمده است -و هر دو هم ممکن است درست باشد و تنافی‌ای با هم ندارند- اول اینکه حضرت در خواب دیدند که بنی تمیم و بنی امیه از منبر حضرت بالا رفتند و مردم را به قهقرا برمی‌گردانند. حضرت (صلی الله علیه و آله) محزون شدند که جبرئیل آمد و گفت یا رسول الله چه شده؟ فرمود من چنین خوابی دیدم، عرض کرد من مطلع نیستم باید بروم از خدای متعال سوال کنم، برگشت و سوره‌ی قدر و یک آیه‌ی دیگر را آورد که ما در مقابل این دولت طولانی‌که به آنها دادیم و مردم را به قهقرا بر می‌گردانند به تو شب قدر دادیم که شب قدر تو از این دولت کارگشاتر است. درست است اینها به عقب بر می‌گردانند ولی شب قدر تو همه‌ی آنها را جبران می‌کند.

    در آیات دیگر دارد «(به یاد آور) زمانى را که به تو گفتیم: «پروردگارت احاطه کامل به مردم دارد؛ (و از وضعشان کاملاً آگاه است.) و ما آن رؤیایى را که به تو نشان دادیم، فقط براى آزمایش مردم بود؛ همچنین شجره ملعونه‏ (درخت نفرین شده)» (إسراء:60)

    این فتنه‌ی الهی است! کوره‌ای است که باید مردم در این کوره بروند که یک عده خالص بیرون بیایند و یک عده جدا بشوند. بعضی روایات شجره‌ی ملعونه را به بنی امیه تفسیر کرده اند. خداوند می فرماید ما در مقابل این فتنه شب قدر را به تو دادیم که تدارک همه‌ی آنها را می‌کند.

    ذیل این آیه روایت دیگری است که در محضر رسول الله(صلی الله علیه و آله) عرض شد که بعضی از امم سابق فقط 120 سال شمشیر روی دوش‌شان بوده و می‌جنگیدند در حالی که عمر امت حضرت متوسط 60 تا 70 سال است، حضرت به خدای متعال عرض کردند که خدایا در مقابل این عمرهای طولانی به امت من چه عطا کرده ای؟ خدا فرمود سوره قدر را دادیم که جبران نقص عمر را می‌کند. چون خود دنیا که موضوعیت ندارد، این عمری که می‌دهند برای این است که انسان بتواند بارش را برای ادامه راه ببندد و إلا هزار سال در این دنیا باشی یا صد سال موضوعیت ندارد. شب قدری که قرار دادیم جبران می‌کند، این شب قدر را گویی به احترام حضرت، به امت او دادند.

    پیامبر ما غیر از حضرت موسی و حضرت نوح و حضرت ابراهیم علیهم السلام است که باید هزار سال کنارشان باشی تا برسی، در یک عمر کوتاه با حضرت می‌توان به مقصد رسید، مانند اینکه یک استاد زبردست که 40 سال سابقه تدریس دارد و از نظر استعداد و توانایی کامل است، با یک استاد معمولی خیلی فرق می‌کند، ممکن است یک کتاب را با او یک ماهه بخوانی ولی با دیگری یک ساله نشود خواند. این شفاعت حضرت و اهلبیتش علیهم السلام است که راه را کوتاه کرده است، شب قدر این امت نیز از این شفاعت به دست آمده است.

    حضرت زهرا(س)، حقیقت شب قدر

    روایت دیگری هست که مرحوم مجلسی در بحار نقل کردند که «اللَّیلَةُ فَاطِمَةُ وَ الْقَدْرُ اللَّهُ فَمَنْ عَرَفَ فَاطِمَةَ حَقَّ مَعْرِفَتِهَا فَقَدْ أَدْرَک لَیلَةَ الْقَدْرِ»1 شب قدر ماه رمضان ارتباطی با ولی خدا دارد، من تلقی‌ام این است که حقیقت شب قدر درک ولی خدا و مقام ولایت الهیه است، انسان اگر به آن محیط أمن ولایت الهیه وارد نشود که «وَلَایةُ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی»2 شب قدری ندارد، خطر پذیر است، باید وارد آن حصن بشود که از مخاطرات نجات پیدا کند، کما اینکه «لا اله الا الله حصنی»3، «ولایت علی ابن ابی طالب» هم حصن است. روایت سلسله الذهب را قریب به چهار هزار نفر قلم به‌دست در نیشابور می‌نوشتند، وقتی کجاوه‌ی حضرت حرکت کرد گفتند یک حدیث نقل کنید، حضرت با سند از آباءشان، از نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله)، از جبرائیل عن الله تبارک و تعالی نقل کردند: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی‏»4 و سر را بیرون آوردند و گفتند: «بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا»، پذیرش ولایت اولیای الهی شرط و مقوّم توحید است. اگر انسان به محیط ایمن الهی و آن وادی امن وارد نشود، خطر پذیر است، شیطان، نفس، دیگران تهدیدش می‌کنند. و من گمان می‌کنم که حقیقت شب قدر هم همین باشد. اینکه شب قدر در ماه رمضان است، بعید نیست معنایش این باشد که درک حقیقت آن مقام ولایت الهیه هم در این ماه است، اگر انسان توانست خودش را به آن وادی ایمن و ولی خدا برساند، در کنار او بیش از هزار ماه جلو رفته است و اگر نرساند، هزار ماه هم که خودش بدود آن کار را نمی‌کند. یک شب که با ولی خدا سالک باشی و به آن وادی ایمن راه یابی، آن یک شب از هزار شب که خودت راه بروی بهتر است.

    درک شب قدر هم غیر از بیدار بودن است؛ ممکن است آدم بیدار باشد، ابوحمزه بخواند، دعای جوشن کبیر بخواند، همه‌ی کارها را بکند ولی به درک شب قدر نرسیده باشد. درک شب قدر امر دیگری است که ورود به آن محیط ایمن الهی است که در این روایت می‌فرماید: «فَمَنْ عَرَفَ فَاطِمَةَ حَقَّ مَعْرِفَتِهَا فَقَدْ أَدْرَک لَیلَةَ الْقَدْرِ». این روایت نقشه‌ی گنج است، بعد از یافتن آدرس گنج باید دنبال گنج‌یاب رفت، انسان باید آستین‌ها را بالا بزند تا پیدا کند، صرف نقشه‌ِ گنج برای رسیدن به گنج کافی نیست. سپس هشدار می‌دهند که خیال نکنید به معرفت تام حضرت می رسید « وَ إِنَّمَا سُمِّیتْ فَاطِمَةَ لِأَنَّ الْخَلْقَ فُطِمُوا عَنْ مَعْرِفَتِهَا ، به درستی که فاطمه نامیده شد چراکه خلق از معرفت حقیقی او عاجزند.»که در روایت دارد که نام ایشان از طرف خدا بوده است.

    در علل الشرایع صدوق روایتی دارد که جابر از حضرت سؤال کرد که چرا به حضرت می‌گویند زهرا؟ فرمود: زیرا خداوند متعال او را از نور با عظمت خود آفرید، و هنگامى که نورش درخشیدن گرفت آسمانها و زمین به نور او روشن شدند و چشمان ملائکه خیره ماند.»5 وقتی این نور که منشعب از عظمت الهی است، تجلی کرد حجاب ملائکه شد، با اینکه خود ملائکه نورانی هستند به سجده افتادند، خداوند فرمود «هَذَا نُورٌ مِنْ نُورِی أَسْکنْتُهُ فِی سَمَائِی خَلَقْتُهُ مِنْ عَظَمَتِی أُخْرِجُهُ مِنْ صُلْبِ نَبِی مِنْ أَنْبِیائِی؛ این شعبه‏اى از نور من است که آن را آفریده‏ام و از صلب یکى از پیامبرانم که او را بر سایر پیامبران برترى داده‏ام، خارج مى‏نمایم.» ، او را در آن نقطه‌ی آسمان منصوب به خودم و آن رفعت منصوب به خودم جای دادم، سپس از مسیر رسول الله(صلی الله علیه و آله) به عالم دنیا تنزلش دادم. بنابراین معرفت امام و معرفت صدیقه طاهره سلام الله علیها درک حقیقت شب قدر است.

    ابتلاء و بلاء حضرت زهرا سلام الله علیها حلقه‌ی اتصال ما با عوالم بالاتر است. حلقه اتصال عالم با نبوت و ولایت است. اگر ابتلاء ایشان نبود فتنه‌های شیطان همه را جدا می کرد. بلاء حضرت به خاطر وسعت و عظمتش حلقه اتصال و پیوند همه اولیاء و همه‌ی خوبان به مقام نبوت و ولایت است. در باطن عالم هر کسی متصل می‌شود از این راه متصل می‌شود، حلقه اتصال باطنی است. شاید معنای شب قدر بودن حضرت هم همین باشد.

    جبران فضیلت های از دست رفته

    بعد از اینکه فضیلت‌های ماه در دعای چهل و چهارم بیان می‌شود، حضرت در دعای چهل و پنجم با رمضان وداع می کنند. حضرت در این دعا یک درس به ما می دهند؛ عده‌ای ماه رمضان را پشت سر گذاشته‌اند و بهره‌های این ماه را برده‌اند خوشا به حالشان، اما در مورد باقی افراد حضرت می فرمایند خدایا ما در مقابل این ماه که از دست دادیم، در مقابل تفریط و کوتاهی خودمان در حق این ماه مصیبت زده‌هستیم، منکسر هستیم که چرا ماه خدا آمد و ما نه از شبهایش بهره بردیم و نه از روزهایش و این ماه از ما جدا می‌شود و دیگر بر نمی‌گردد. ماه بعدی که می‌آید یک رمضان دیگری است. این روایات را مرحوم شیخ حر در باب جهاد با نفس بیان کرده‌اند که روزی می‌آید به آدم می‌گوید من دیگر تکرار نمی‌شوم، خیال نکنی که فردا من هستم! فردا یک روز دیگری است، من می‌روم و دیگر هم به دنیا بر نمی‌گردم، مواظب باش بهره‌ات را از من ببری. ماه رمضان هم اینگونه است؛ بر فرض انسان زنده باشد، ماه رمضان بعد که این ماه رمضان نیست. حالا حضرت یک راهی به ما یاد داده‌اند که اگر بتوانیم جبران کنیم؛ البته این مخصوص روز آخر ماه است. همانطور که انسان باید در ابتدای روز همت کند و مصمم باشد که گناه نکند، آخر روز هم باید توبه کند که خدایا بالاخره ما در ظرف خودمان تخلف‌هایی داشتیم و باید از این تخلف‌ها توبه کند، در ماه رمضان هم اول ماه انسان باید مهیا بشود برای بهره بردن، آخر ماه باید اینگونه از خدا عذرخواهی کند و به فضل خدا امیدوار باشد.
    حضرت به ما آموخته‌اند: «وَ اجْبُرْ مُصِیبَتَنَا بِشَهْرِنَا، وَ بَارِک لَنَا فِی یوْمِ عِیدِنَا وَ فِطْرِنَا؛ جبران کن مصیبت ما را (بخاطر از دست دادن فضایل ماه) و براى ما در روز عید و روز روزه گشودنمان مبارک و نیکو گردان»، «اللَّهُمَّ فَلَک الْحَمْدُ إِقْرَاراً بِالْإِسَاءَةِ، وَ اعْتِرَافاً بِالْإِضَاعَة؛ تو را است سپاس در حالیکه به بدکردارى اقرار کننده و به تباه ساختن (تقصیر در اعمال) اعتراف کننده‏ایم»» خدایا ما تو را حمد می‌کنیم درکار تو نقصی نیست، تو را فقط باید ستود، تو ماه طهور را قرار دادی، ملائکه‌ات را آماده کرده بودی، شیاطین را در غل و زنجیر کرده بودی، بنابراین باید تو را ستود؛ من کوتاهی کردم و از این ماه بهره‌مند نشدم. حالا هم اقرار به بدی‌های خودم دارم و هم اعتراف به تضییع حق تو. حالا در مقابل این إسائه و إضائه ما چه داریم؟ آنچه که ما داریم برای تو این است: «وَ لَک مِنْ قُلُوبِنَا عَقْدُ النَّدَم». قلب ما با ندامت گره خورده است، پشیمان هستیم، بی تفاوت نیستیم که شهر الطهور تمام شد. روز آخر ماه است و عده‌ای پاک شدند و موحد شدند، خدا شناس شدند، امام شناس شدند و مقام ولایت الهیه را یافتند و ما دست خالی هستیم.

    «وَ مِنْ أَلْسِنَتِنَا صِدْقُ الِاعْتِذَار» از جانب زبان ما نیز برای تو عذر حقیقی و صادقانه داریم، نه اینکه بگوییم خدایا تو نخواستی که ما برسیم، نه! کار از طرف تو تمام بود، ما نخواستیم، ما تضییع کردیم.

    «فَأْجُرْنَا عَلَى مَا أَصَابَنَا فِیهِ مِنَ التَّفْرِیط؛ پس ما را بر (اعتراف بکوتاهى در اعمال و پشیمانى از) تقصیر که در آن ماه بما رسیده اجر و پاداش ده»، دعا را باید از معصوم یاد گرفت؛ خدایا از تفریطهایی که به ما رسیده، مصیبت زده‌ایم! در مقابل این تو به ما پاداش بده. چه پاداشی؟ «أَجْراً نَسْتَدْرِک بِهِ الْفَضْلَ الْمَرْغُوبَ فِیه» اجری که با آن تدارک کنیم فضلی را که از کف رفته است. «وَ نَعْتَاضُ بِهِ مِنْ أَنْوَاعِ الذُّخْرِ الْمَحْرُوصِ عَلَیه» عوض همه آن گنجهایی که بر آن حریص هستیم که ما به دست نیاوردیم و از کنار آن گذشتیم. یعنی انسان می‌تواند با انکسار و ندامت خودش، با عقد الندم و صدق إلاعتذار از تفریطهای خودش هم بهره مند بشود.

    اگر انسان از گناهانش هم به إخبات رسید، این انکسار بهره می‌دهد. اما عبادتی که سرت را بالا بگیری و بگویی من روزه را که گرفتم، نماز را هم که خواندم، چه کم گذاشته بودم؟! مستحق چوب خوردن است. انسان در درگاه خدای متعال باید هر کاری هم که کرده باشد، از حد تقصیر بیرون نرود، خیال نکند که بندگی انجام داده است! انسان وقتی می‌بیند یک عده‌ای شب تا صبح در سجده و رکوع بوده اند، تازه می فهمد که کاری نکرده است. این صدق الاعتذار و عقد الندم تدارک نقص‌هاست. ذیل این دعا بالاتر از این هم دارد که خدایا ماه های رمضانی می‌آید که ما زنده نیستیم بندگان تو می‌آیند بندگی می‌کنند، خدایا هر چه به آنها می‌دهی به ما هم بده. خیلی طمع بزرگی است! اینگونه باید انسان در کرم خدای متعال طمع کند. إخبات و إنکسار واین رجاء این دو اگر در انسان پیدا شد، جبران همه کاستی‌های انسان را می‌کند.


    تهیه و تنظیم: هدهدی - گروه دین و اندیشه تبیان

    1- «اللیلة، فاطمه علیها السّلام است، و القدر، خداوند است، پس هر که فاطمه را به واقع بشناسد لیلة القدر را درک کرده است.» بحار الأنوار، ج‏43،ص:19

    2- عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏2، ص:136

    3- بحار الأنوار، ج‏49، ص:120

    4- التوحید للصدوق، ص: 25

    5- « علل الشرائع، ج‏1، ص: 179


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 90/05/28
    زمان : 16:33
    20 حدیث درباره حجاب
    طبقه بندی: تحقیقات، حجاب، |

    -http://www.hoseini124.com/wp-content/uploads/2011/05/hijab.jpg

    امام على علیه السّلام فرموده اند : پوشیده و محفوظ داشتن زن مایه آسایش بیشتر و دوام زیبایى اوست . غرر الحکم(5820)

    2- امام صادق علیه السلام می فرمایند: حجاب زن برای طراوت و زیبایی اش مفیدتر می باشد.                     ( المستدرک، ج5)


    3-  امیرالمومنین علیه السلام در وصیت خود به امام حسن مجتبی علیه السلام فرمود:«با پوشش و حجابی که برای همسرانت قرار می‌دهی، چشم آنان را از هوس و حرام بازمی‌داری، چرا که حجاب برای آنها ثبات بیشتری به ارمغان می آورد. از خروج بی‌حساب و بی‌رویه زنان جلوگیری کن، زیرا مفاسدی دارد؛ و اگر می‌توانی، کاری کن که همسرانت غیر از تو را نشناسند و با مردان رفت و آمد نداشته باشند


    4- حضرت موسی بن جعفر علیه السلام از پدران گرامیش از حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل فرمود که: روزی شخص نابینایی اجازه ورود خواست. فاطمه علیهاسلام برخاست و چادر به سر کرد. رسول خدا فرمود:« چرا از او رو می‌گیری، او که تو را نمی‌بیند؟» فاطمه عرض کرد:« او مرا نمی‌بیند، اما من که او را می بینم. و او اگر چه مرا نمی‌بیند ولی بوی مرا که حس می‌کند


    5- رسول خدا(ص) از حضرت جبرئیل(ع) سوال نمود که آیا فرشتگان خنده و گریه دارند؟ جبرئیل فرمود: بله. (یکی از آنجاهایی که فرشتگان می‌خندند) زمانی است که زن بی‌حجابی و بدحجابی می‌میرد، و بستگان او را در قبر می‌گذارند و روی آن زن را با خشت و خاک می‌پوشانند تا بدنش دیده نشود. فرشتگان می‌خندند و می‌گویند: تا وقتی که جوان بود و با دیدنش هر کسی را تحریک می‌کرد و به گناه می‌انداخت(پدر و برادر و شوهرش و...از خود غیرت نشان ندادند) و او را نپوشاندند، ولی اکنون که مرده و همه از دیدنش نفرت دارند او را می‌پوشانند.


    6-  در یک روز بارانی حضرت علی(علیه‌السلام) با پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در بقیع بودند که زنی سوار بر الاغ از آن‌جا عبور می‌کرد. ناگهان پای الاغ در چاله‌ای فرو رفت و زن از بالای آن به زیر افتاد. رسول خدا به سرعت روی خود را برگرداند. حاضران به رسول خدا گفتند این زن شلوار به تن دارد. حضرت سه بار فرمود: خداوند زنان شلوار پوش را رحمت کند. سپس فرمودند: ای مردم! شلوار را به عنوان پوشش برگزینید؛ چرا که از پوشاننده‌ترین لباس‌های شماست‌. و به‌وسیله‌ی آن از زنان خود به هنگام خروج آنان از منزل محافظت کنید. (البته باید توجه داشت که پیامبر، شلوار را به عنوان مکمل پوشش مطرح کردند، نه جایگزین پوشش!)


    7- پیامبر فرموده اند:خدا مردانی را که شبیه زن می‏شوند و زنانی را که خود را شبیه مرد قرارمی‏دهند ، نفرین کرده است.


    8- رسول خدا(ص) فرمودند:سه گروه، هرگز داخل بهشت نمی‌شوند :1- زنی که خود را درلباس وحرکات وامور دیگر شبیه مرد سازد  و...


    9- امام علی علیه السلام می فرماید: بهترین لباس ؛ لباسی است که تو را از خدا به خود مشغول نسازد.


    10-  در حدیث قدسی آمده است :به بندگانم بگوئیدبه لباس دشمنانم در نیایند و خود را شبیه دشمنان من نکنند که در این صورت آنها هم دشمنان من خواهند بود


    11- پیامبر می فرمایند:خداوند شما را از عریان شدن نهی کرده است پس شرم کنید از فرشتگانی که همراه شما هستند همان گرامیانی که از شما جدا نمی شوند مگر هنگام قضای حاجت و خلوت کردن با همسر


    12- از رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) پرسیدند: آیا در تنهایی می‌توانیم کشف عورت کنیم؟ حضرت جواب دادند: خداوند بیش از مردم سزاوار است که از او شرم شود.( سنن ابن ماجه )


    13- رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله)فرمودند: خداوند شما را از عریان شدن بازداشته است؛(بحار الانوار ج. 56) لذا از عریان شدن بپرهیزید.( سنن الترمذی )


    14- حضرت علی(علیه‌السلام) می فرمایند: وقتی کسی عریان شود، شیطان به او نظر می‌اندازد و در او طمع می کند؛ پس خود را بپوشانید.( تهذیب )


    15- پیامبر سه بار فرمود :خدایا ! زنان شلوار پوش را بیامرز . اى مردم ! شلوار بپوشید که شلوار پوشاننده ترین جامه‌‏هاى شماست و زنان خود را در موقعى که بیرون مى‏آیند با شلوار حفظ کنید


    16- پیامبر فرمود: صیانت زن او را شادابتر و زیبایى‏اش را پایدارتر مى‏کند


    17- پیامبر فرمود: غذائی بخور که خود می پسندی ولی لباسی بپوش که مردم می پسندند


    18- در روایت است که برای پیامبر چند قواره پارچه آوردند پیامبر قواره ای را به یکی از یاران خود داد و به او فرمود که این را دو قسمت کن: قسمتی را برای خود جامه کن و قسمت دیگر آن را به همسرت بده تا برای خود روسری کند. بعد به وی فرمود: به همسرت بگو برای این پارچه آستری فراهم کند تا بدن وی از زیر آن نمایان نباشد.( سنن أبی داود، ج 2)


    19- رسول خدا (صلی الله علیه واله) فرمودند: هلاکت زنان امت من در دو چیز است: «طلا و لباس نازک‌‌».( شیخ مفید، امالی).


    20- حضرت علی(ع) فرمودند: بر شما باد بر پوشیدن لباس ضخیم؛ چرا که هرکس لباسش نازک باشد، دینش نازک است.


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 90/05/01
    زمان : 16:13
    زیرِ باران انتظار:(نقش انتظار موعود در معنابخشی به زندگی)
    طبقه بندی: تحقیقات، مناسبات، |

    http://www.pic.iran-forum.ir/images/xgpe88rk0x11iph1nm66.jpg
    پدید آورنده : فریبا سرایی ، صفحه 102

    اگر انتظار موعود را انتظاری به معنای راستین بدانیم، بین آن و اصول و اخلاقیات یک جامعه و بویژه معنابخشی به زندگی انسان‌ها، ارتباطی عمیق و ژرف خواهیم یافت که می‌تواند از ابعاد مختلف فردی و اجتماعی، مورد بررسی قرار گیرد. آنچه بیشتر در این مقاله مدّنظر است، تأثیرات و تغییرات شگرفی است که انتظارِ موعود اسلام، در شخصیت مسلمانان ایجاد می‌کند و ویژگی‌ها و صفاتی را در آنها شکوفا می‌سازد که شاید در دیگر مکاتب، کمتر بتوان نمونه آنها را پیدا کرد، از جمله عشق به عدالت و میل به اجرای آن، که دو پیش‌شرط لازم برای ظهور موعود بزرگ اسلام (امام مهدی (عج))اند و مردمانِ منتظرِ فرج را مردمانی انصاف‌گرا و عدالت‌پیشه بار می‌آورد، به گونه‌ای که عمل و اندیشه را در جهتی سوق می‌دهند که خود را برای برقراری عدالت در جامعه و امکان حضور در جامعه صالحان و نیکان، آماده سازند. از این رو، قرآن1 و احادیث،2 دوران حکومت امام مهدی (عج) را دوران حکومت صالحان معرّفی کرده‌اند که در آن، افراد ستم‌پیشه و قانون‌گریز و منفعت‌طلب و خودخواه، جایی نخواهند داشت. امام علی(ع) نیز می‌فرماید: «عدل، پایه و زیربنایی است که پایداری جهان، به آن بستگی دارد».3

    منتظران مصلح، خود باید صالح باشند

    انسان‌هایی که حقیقتاً در انتظار دولت حق و ظهور حکومت عدل هستند، خود نیز باید نمونه‌ای از عدل و عدالت‌طلبی باشند و روابط میان خویش را سرشار از عدل و احسان کنند. ایا ممکن است جامعه‌ای به راستی منتظر ظهورِ برپا کننده عدل و احسان باشد و خود را مشتاق عدل جهانی بداند، امّا در روابط و حقوق و قوانین میان افراد خود، عدالت را رعایت نکند؟

    مسلّماً اعتقاد و ایمان به ظهور موعود و باور داشتن این واقعه عظیم و پیامدهای جامعه‌ساز و نجات‌بخش آن، انسان را پایبند به اخلاق و عقاید آن موعود و در نتیجه، او را دین‌گرا می‌کند. این جاست که یکی از مهم‌ترین تأثیرات انتظار بر روی زندگی معنوی شخص (بُعد دینداری و دین‌باوری) شکل می‌گیرد، به گونه‌ای که انسان منتظر، در زمان غیبت موعود، در اندیشه نگهداری دین خود و پاسداری از اعمال و رفتار و توجّه به درستی کردار خویش است و برای حلّ همه مشکلات زیستی، فردی، اجتماعی و جهانی خود، از دین و مکتب رهایی‌بخش خود کمک می‌جوید و همین جهتگیری خاص در زندگی فرد، باعث معنادار شدن زندگی او می‌شود و هدف و روش مشخصی را برای زندگی، پیشِ پای او قرار می‌دهد.

    امید و انتظار

    از دیگر نشانه‌های معنادار بودنِ زندگی یک فرد معتقد به ظهورِ موعود و منجی بشر، امیدواری و پرهیز از یأس است. امید به اینده و اینده‌نگری مثبت، رابطه‌ای مستقیم با انتظار دارد و آنان که ناامیدانه به اینده نگاه می‌کنند، هیچ گامی در جهت بهبود جامعه و سعادت خویش برنمی‌دارند و همچون چوب خشکی در مسیر تندِ جویبار زندگی، به این طرف و آن طرف، سرگردان‌اند؛ امّا یک انسان آرمان‌‌گرا و امیدوار، در برابر حوادث و کج‌روی‌ها و فشارها، سر فرو نمی‌آورد و به اصلاح و بهسازی خویشتن و جامعه رو می‌کند و از هر گونه غلط‌اندیشی و بیهوده‌کاری، دوری می‌جوید و سستی و بی‌میلی و ایستایی را در خود ریشه‌کن می‌کند.

    این جاست که در تعالیم اسلامی، تکلیف و مسئولیت، معنا پیدا می‌کند و امر به معروف و نهی از منکر، ضرورت خود را نشان می‌دهند. اسلام برای برقراری فضایل انسانی، ابتدا انسان را متوجّه این فضایل نموده، اهمیت آنها را گوشزد می‌کند و سپس وظایفی را برای برقراری و زنده نگه داشتن فضایل و اصلاح جامعه، بر عهده فرد قرار می‌دهد و او را مسئول می‌داند و این، همان دخالت فرد در بایدها و نبایدهای زندگی، به منظور معنادار کردن زندگی خود و دیگران است. پیامبر خدا(ص) می‌فرماید: «هر یک از شما، سرپرست و مسئول زیردستان خویش است».4

    پایداری و انتظار

    اگر مردان بزرگی را می‌بینیم که تحوّلات عظیمی در زندگی بشر به وجود آورده‌اند و به زندگی خود و دیگران، روحِ معنا و معنویت بخشیده‌اند و گاه با یارانی اندک، انقلاب‌ها و حرکت‌های بزرگ معنوی و اجتماعی و دینی و تاریخی را شکل داده‌اند، به این دلیل است که همواره به تعهّد و مسئولیت الهی خویش پایبند بنده‌اند و ناامیدی را از زندگی خویش حذف کرده‌اند و این همه، جز در سایه صبر و بردباری و انتظار برای رسیدن به هدف، به دست نیامده و نخواهد آمد.

    انسان منتظر، انسانی است که در سایه صبر و پایداری، در برابر تمامی ناملایمات و سختی‌ها، شکیبایی و پایداری می‌ورزد تا به اهداف و آرمان‌های الهی و انسانی خویش دست یابد. انتظار (همچون معاداندیشی و خداترسی)، از خاستگاه‌های اصلی پایبندی به تکلیف و پیوند با عدل و احسان شمرده می‌شود. البته انتظار، بدون صبر و پایداری ممکن نیست. به عبارتی باید گفت: صبر، جوهره انتظار است؛ چرا که انتظار، به زندگی انسان، هدف‌ و نشاط و امید می‌بخشد و این هدفداری و انگیزه، تنها با صبر و مقاومت است که به منزل می‌رسد.

    زیبایی‌شناسی و انتظار

    روحیه انتظار،5 به انسان، حسّ زیبایی‌شناسی می‌دهد و تصویر زندگی را در دید او، به تابلوی نقاشی‌ای تبدیل می‌کند که قلم معجزه‌آسای الهی، آن را به تصویر کشیده است؛ تصویری که در آن، روح خسته و عصیان‌زده انسان، سوار بر کشتی زندگی است و با آن که هر لحظه، احتمال برخورد با صخره‌ای سخت و سترگ را دارد، به دلیل آن که خود را در پیش چشم نقّاش و هدایتگر اصلی می‌بیند، آرام می‌گیرد و آسایش می‌یابد. در چنین اقیانوس پر تلاطمی که هر لحظه، در کمین انسانی غفلت‌زده است تا او را با ظواهر خود، به کام مرگ ارزش‌ها و آرمان‌های الهی‌اش بکشاند، تنها سُکّان امید و هدف و ایمان و صبر است که انسان را به ساحل نجات می‌رساند و باعث می‌شود که همه این رنج‌ها را زیبا و وسیله امتحان خویش ببیند. در کدام مکتبِ دیگر می‌توان این همه شکوه و جلال انسان و سفر عرفانی او را به ورای جسم خاکی، به تماشا نشست؟!

    اگر هر فرج یا گشایشی را تنها از خداوند بخواهیم و بدانیم که او ناظر بزرگ همه صحنه‌های زندگی و تنها کارگردان همه آنهاست و بدانیم که هر چیزی و هر کسی در هستی، در بهترین و مناسب‌ترین جای خویش قرار گرفته است، انتظار فرج، برایمان شیرین خواهد بود و در زندگی و جهان، جز زیبایی نخواهیم دید. به تعبیر سعدی:

    به حلاوت بخورم زهر، که شاهد، ساقی است

    به رضایت بکشم دَرد، که درمان هم از اوست!

    مهدی(ع)، امام هستی و گُلواژه آفرینش و واسطه رسیدن فیض الهی به جهان و انسان است. او زنده و حاضر است و بر قلب‌ها ولایت دارد. خداوند، او را پیشوا و شفیع ما ساخته است. نامش برکت می‌آورد و آنها که ظهور او و شکل‌گیری دولت و حکومت او را انتظار می‌کشند، معتقدند که عصر مهدی، شاه‌بیت غزل هستی و زیباترین صفحه از تاریخ انسان است.

    پی‌نوشت‌ها:

    1 . ر.ک: تفسیر مجمع البیان، طَبرِِسی، مترجم: محمّد کرمی، ذیل ایه 5 سوره قصص و ایه 55 سوره نور. نیز، ر.ک: عصر زندگی، محمّد حکیمی، ص171ـ172 و 200.

    2 . ر.ک: کمال الدّین، صدوق، ج2، ص372؛ منتخب الأثر، لطف الله صافی، ص474. نیز، ر.ک: عصر زندگی، ص42 و 177 و 180 و 201ـ202 و 206ـ208.

    3 . بحار الأنوار، ج78، ص83.

    4 . همان، ج72، ص38.

    5 . مقصود، هر گونه گشایشی را از خدا (و فقط از خدا) خواستن است که در اسلام، از آن، به «انتظار فرج» تعبیر می‌شود. پیامبر خدا(ص) فرمود: «باارزش‌ترین عمل امّت من، انتظار فرج است» (بحار الأنوار، ج 52، ص122). انتظار موعود نیز گونه‌ای انتظار فَرَج (گشایش الهی) و بلکه از عالی‌ترین اَشکال آن است (ر.ک: الغیبة، شیخ طوسی، ص459، حدیث471).


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 90/04/24
    زمان : 14:27
    ملکوت اعلی
    طبقه بندی: تحقیقات، |

    http://maadweb.com/wp-content/uploads/2010/06/vojoode-khoda.jpg

    حكمای اسلامی به چهار عالم معتقدند:

    1- عالم ناسوت،‌ یعنی عالم ماده و حركت و زمان و مكان. به عبارت دیگر: عالم طبیعت و محسوسات عالم دنیا.
    2- عالم مثال یا ملكوت،‌ یعنی عالمی برتر از طبیعت كه دارای صورت و طول و عرض و عمق و رنگ است اما فاقد حركت و زمان و تغییر و وزن است.
    3- عالم عقول یا جبروت، یا عالم معنی كه از صور و اشباح مبرّا است ( شكل و طول و عرض ندارد) و فوق عالم ملكوت است.
    4- عالم لاهوت،‌ یعنی عالم الوهیت و احدیت،‌ یعنی ذات خدا كه دارای جمیع صفات كمالیه است.(1)
    در اصطلاح عرفا به عالم مثال، ملكوت اسفل و به عالم عقول كه مجرد محضند، ملكوت اعلی گفته می شود.(2)
    البته به مجموع عالم غیب نیر ملكوت گفته می شود.(3)
    امام خمینی(ره) ملكوت اعلی را به بهشت اطلاق فرموده و گفته: عالم ملكوت اعلی عالم بهشت است كه خود عالم مستقلی است و نفوس سعیده سوق داده می شود به سوی آن، و عالم جهنم ملكوت سفلی است كه نفوس شقیّه به سوی آن مسافرت می كند.(4)
    یكی از دلایل وجود ملكوت اعلی (عالم عقول) قاعدة ‌امكان اشرف است. بدین بیان كه وجود عالم عقول كه اشرف از موجودات مادی است امكان دارد. از وجود جهان طبیعت پی می بریم به وجود عالم ملكوت اعلی در مرتبه قبل از عالم طبیعت، زیرا اگر موجود اشرف در مرتبه مقدم بر غیر اشرف به وجود نیاید، یا همراه آن به وجود می آید یا در مرتبه‌ متأخر از آن، و یا اصلاً به وجود نمی آید. اگر همراه آن به وجود آید(مثلاً جوهر عقلانی همراه جوهر جسمانی از علت نخستین صادر شود) قاعده "الواحد" كه می گوید از علت بسیط فقط یك معلول صادر می شود، نقض می شود. اگر بعد از آن به وجود آید (جوهر جسمانی واسطه صدور جوهر عقلانی شود) لازمه اش این است كه وجود علت پست تر از وجود معلول باشد. اگر اصلا بوجود نیاید معنایش این است: چیزی كه صلاحیت علیت برای آن شئ داشته باشد وجود ندارد؛ یعنی علت نخستین(خدا) هم صلاحیت ایجاد آن را ندارد. پس تنها این فرض صحیح است كه موجود اشرف در مرتبه ای مقدّم بر غیر اشرف به وجود بیاید و واسطه در صدور آن باشد.(4) بنابراین عالم ملكوت اعلی كه عالم عقول و مجردات محض است و فوق زمان و مكان می باشد وجود دارد. عروج به این عالم و مشاهدة آن برای انسان هایی مثل رسول خدا(ص) میسر می باشد، چنان كه حضرت در معراج، آیات و عظمت الهی را در كل جهان هستی مشاهده فرمود.
    امام صادق(ره) فرمود: " خدا می خواست فرشتگان و ساكنان آسمانش را با قدم گذاشتن پیامبر میان آن ها احترام كند، نیز از شگفتی های عظمتش به پیامبرش نشان دهد تا پس از بازگشت برای مردم بازگو كند".(5)
    این در عالم دنیا و قبل از مرگ است. در وقت مردن نیز روح حركت می كند به عالم ملكوت، یا به ملكوت اعلی و عالم معنی.(6)

    پی نوشت ها:
    1. دكتر سید جعفر سجادی، فرهنگ معارف اسلامی، ج 4، ص 358، ماده ملكوت اسفل و ملكوت اعلی.
    2. عبدالرزاق كاشانی،‌ اصطلاحات صوفیه، ص 89.
    3. امام خمینی،‌ چهل حدیث، ص 363.
    4. محمد تقى مصباح یزدی، آموزش فلسفه، ج2، ص 163؛ علامه طباطبایی،‌ نهایه الحكمه، ‌ص 275 – 276.
    5. تفسیر نمونه،‌ ج 12، ص 17.
    6. محمد حسین حسینی، معاد شناسی، ج 1، ص 163.

     


    ادامه مطلب...
    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 90/04/21
    زمان : 18:48
    جواز نگاه به نامحرم
    طبقه بندی: تحقیقات، حجاب، |

    در روایات متعددی "غض" به معنای کاستن و نه فرو بستن بکار رفته است. ذیلاً به چند نمونه اشاره می شود. "غض" و "غمض" دو لغت است که هر دو در مورد چشم به کار می رود و برخی آن دو را با هم اشتباه می کنند. "غمض" به معنای بر هم گذاردن پلک ها است. می گویند غمض عین کن. کنایه است از این که صرف نظر کن. این لغت با عین همراه است نه با بصر. اما کلمه "غض" با "بصر" و "نظر" همراه است.


    چشم چرانی یا ذهن چرانی؟

    "غض" به معنای کاهش دادن است. "غض بصر" یعنی کاهش دادن نگاه. در سوره لقمان آیه 19 از زبان لقمان به فرزندش آمده: «واغضض من صوتک» یعنی صدای خودت را کاهش بده. ملایم کن. امام علی علیه السلام به محمدبن حنیفه گفت: تا آخرین نقطه دشمن را نظر بینداز و چشم ها را بخوابان. (نهج البلاغه، خطبه 11/ وسایل الشیعه، ج 2، ص 429)

    بدیهی است که مقصود این نیست ک چشم ها را ببند یا نگاه نکند مقصود این است که خیره (به یک نقطه معین) نشو. (اِرمِ ببصرک اقصی القوم و غض بصرک). یا در دستورالعملهای عمومی رسول اکرم صلی الله علیه وآله به اصحابش در جنگ ها است که می فرماید: غضوا الابصار فانه اربط للجاش(نهج البلاغه، خطبه 222)؛ نگاهها را به تجهیزات دشمن کم کنید.

    از همه این موارد چنین فهمیده می شود که معنی "غض بصر" کاهش دادن نگاه است، خیره نشدن و تماشا نکردن و به اصطلاح نظر استقلالی نیفکندن است.

    در مورد نهی از نگاه خیره روایات متعددی وارد شده که ذیلاً به چند نمونه اکتفا می شود:

    پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) می فرماید:

    آنکه چشم را از حرام پر کند خداوند در روز قیامت، چشمانش را از میخ های آتشین خواهد آکند، آنگاه درونش را از آتش پر می کند تا مردم از گورها برآیند و سپس به آتش افکند. (وسایل الشیعه، ج 14، ص 141)

    در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام چنین آمده است:

    نگاه (حرام) تیری از تیرهای مسموم شیطان است. کسی که بخاطر خدا نه دیگری، آن نگاه را رها سازد خداوند به پاداش، ایمانی به او می دهد که طعمش را می چشد. همچنین از حضرت علی(علیه السلام) نقل شده است که فرمودند: من غض طرفه اراح قلبه؛ کسی که نگاهش را کاهش دهد، قلبش آرام گیرد.

    حاصل کلام این است که مرد و زن مکلفند از نگاه خیره پرهیز نمایند و با دوری از نگاه های تند و آلوده، راه گسترش عفت و کرامت در بین زنان و مردان را هموار سازند.

    پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) می فرماید: آنکه چشم را از حرام پر کند خداوند در روز قیامت، چشمانش را از میخ های آتشین خواهد آکند، آنگاه درونش را از آتش پر می کند تا مردم از گورها برآیند و سپس به آتش افکند

    جواز نگاه به نامحرم

    البته نباید فراموش کرد که نگاه به نامحرم با قصد ازدواج و هنگام خواستگاری و نیز نگاه به اهل ذمه و زنان بیابان نشین و یا از باب معالجه (در صورت عدم امکان معالجه بوسیله هم جنس) بدون التذاذ مانعی ندارد.

     

    نگاه به هنگام خواستگاری

    روایت ذیل از جمله اسناد معتبری است در زمینه تأیید موارد فوق:

    امام صادق(علیه السلام) می فرماید: باکی نیست مردی که قصد ازدواج با زنی را دارد از پشت سر و جلو او را ببیند. (کافی، ج 5، ص 365) همچنین مردی از امام پرسید: اینظر الرجل الی المرئه یرید تزویجها فینظر الی شعرها و محاسنها؟ آیا مردی که قصد ازدواج دارد حق دارد به مو و زیبایی های زن مورد نظرش نگاه کند؟ فرمود: لا بأس بذلک اذا لم یکن متلذذاً؛ اشکال ندارد مشروط بر این که مقصودش التذاذ نباشد. (وسایل الشیعه، ج 3، ص 11) ذکر این نکته خالی از فایده نیست که نظر فقهاء و مجتهدین در این باره متفاوت است و باید هر کس برای یافتن پاسخ این سوال به نظر مرجع تقلید خود مراجعه نماید. جهت پرهیز از اطاله کلام به ذکر نظر امام خمینی(ره) اکتفا می کنیم:

    نگاه به نامحرم به هنگام خواستگاری با توجه به شرایط ذیل بی اشکال است.

    1. به قصد تلذذ نباشد. هر چند به سبب نگاه قهراً تلذذ حاصل شود.

    2. اطلاع و آگاهی شخص را نسبت به آن زن زیاد نماید. مانعی هم برای ازدواج نباشد مثل اینکه زن در عده باشد و ...

    3. توافق بر تزویج صورت گرفته باشد.

    4. بخصوص قصد ازدواج با این زن را داشته باشد. (تحریرالوسیله امام خمینی(ره)، ج 2، ص 245)

    بدون شک نگاه به نامحرم به هنگام خواستگاری اگر با توجه به شرایط مذکور انجام گیرد قطعاً در جهت تحکیم بنیاد خانواده و پیشگیری از اختلافات زناشویی نقش بسیار مهم و موثری را خواهد داشت.

    چشم دختر 
زن
    نگاه به اهل ذمه

    یکی دیگر از موارد ویژه نگاه به نامحرم، بدون التذاذ به اهل کتاب و اهل ذمه است. به روایاتی در این زمینه توجه کنید:

    پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: به موها و دست های اهل ذمه، نگاه کردن حرام نیست. (وسایل الشیعه، ج 3، ص 26)

    ذکر نظر امام خمینی(ره) نیز خالی از لطف نخواهد بود که فرمودند:

    نگاه به زنان اهل ذمه بلکه مطلق کافر، بدون تلذذ و ریبه (یعنی ترس وقوع در حرام را دارد) جایز است و احتیاط بر آن است که به مواضعی که عادتشان بر نپوشانیدن آنهاست اکتفا شود. (تحریرالوسیله، ج 2، ص 244)

     

    نگاه به زنان بادیه نشین

    آنچه را که درباره نگاه به زنان اهل ذمه گفته شد درباره بادیه نشینان نیز مورد تأیید و تأکید می باشد. به چند روایت در این خصوص توجه کنید:

    از امام صادق علیه السلام چنین نقل شده است: نگاه کردن به سر زنان تهامه (بادیه نشین) دهاتی های حومه و علج ها (غیرعرب بی سواد) مانعی ندارد، زیرا ایشان را هرگاه نهی کنند، فایده ندارد. (وسایل الشیعه، ج 3، ص 26)

    از این روایت این نتیجه نیز بدست می آید که اگر زنی پوشش کامل ندارد و با نهی کردن متنبه نمی شود و دست از روش ناهنجار خود بر نمی دارد، نگاه به آن نیز (البته بدون التذاذ) اشکال ندارد.

    اگر چه در متن حاضر بنای ذکر نظرات فقهی را نداریم اما ذکر نگاه امام خمینی(ره) در طرح و تبیین رویکرد قرآنی و روایی نقش مهمی خواهد داشت. به یک نمونه از نظرات وی توجه کنید: زنان بادیه نشین و روستایی به زنان اهل ذمه ملحق می شود. (یعنی نگاه بدون التذاذ به آنان اشکال ندارد). (تحریرالوسیله، ج 2، ص 224)

    از امام صادق علیه السلام چنین نقل شده است: نگاه کردن به سر زنان تهامه (بادیه نشین) دهاتی های حومه و علج ها (غیرعرب بی سواد) مانعی ندارد، زیرا ایشان را هرگاه نهی کنند، فایده ندارد

    همچنین نگاه به زن بیمار و یا تماس با او با تأکید بر شرایط ذیل مجاز تلقی شده است:

    1. عدم امکان معالجه بیمار به وسیله همجنس.

    2. عدم امکان تشخیص بیماری و درمان، با استفاده از ابزار و وسایل پزشکی بدون لمس و نظر.

    روایات ذیل از جمله اسناد معتبری هستند که نظر مذکور را مورد تأیید قرار می دهند.

    از امام باقر علیه السلام سئوال شد در مورد زنی که بیمار شده آیا سزاوار است که مرد او را معالجه کند؟ حضرت فرمود: هرگاه زن ناچار از معاینه مرد باشد مانعی ندارد. (بحارالانوار، ج 62، ص 74)

    باب ضرورت

    نجات دادن نامحرمی که در حال غرق شدن، سوختن و دادن شهادت(گاهی برای دادن شهادت، نیاز به رویت بدن زن نامحرم است. البته مشروط به اینکه زنی برای شهادت دادن نباشد) و ... است جزء مواردی تلقی شده است که از باب ضرورت نگاه (به نامحرم) را مجاز قلمداد نموده است.

     

    زنان پیر

    در قرآن و سنت حدود پوشش را بطور دقیق و مشخص متذکر شده و نسبت به رعایت آن تأکیدات مکرری را مبذول داشته است. در آیات و روایات پیشگیری از فساد و تباهی و انحطاط اخلاقی و اجتماعی از اصلی ترین دلایل وجوب و لزوم حجاب تلقی شده است. از آنجایی که زنان بازنشسته و پیر جاذبه جنسی نداشته و مردها رغبتی به آنان ندارند از احکام کلی رعایت حجاب مستثنی شده اند.

    پیر زن

    چنانکه در قرآن این آیه را می خوانیم:

    والقواعد من النساء اللاتی لا یرجون نکاحاً فلیس علیهن جناح ان یضعن ثیابهن غیر متبرجات بزینه و ان یستعففن خیر لهن والله سمیع علیم(سوره نور، آیه 60)؛ و زنان بازنشسته ای که امید به ازدواج ندارند می توانند لباس روی خود را بر زمین نهند (مشروط بر این که) خودنمایی و خودآرایی نکنند، در عین حال اگر جانب عفت را رعایت کنند (و خود را بپوشانند) بهتر است و خداوند شنوا و داناست.

    ممکن است سوال شود منظور از برداشتن حجاب و پوشش (منظور از جمله این یضعن ثیابهن) چیست؟

    پاسخ در روایات اسلامی بیان گردیده است، به یک نمونه توجه کنید:

    عبیدالله حلبی گفت که امام صادق علیه السلام فرمود: مقصود از جمله مذکور روسری و چهارقد می باشد. گفتم جلو هر کس که بود؟ فرمود جلو هر کس که بود اما به شرط اینکه ساده باشد و نخواهد خودآرایی و خودنمایی کند. (اصول کافی، ج 5، ص 522)

    البته پیرمردها نیز جزو کسانی هستند که احکام ویژه در خصوص حجاب دارند. در تفسیر کبیر فخر رازی پیرمردها که نیازی به زنان ندارند جزء موارد استثنایی تلقی شده و همان حکمی را دارد که در مورد پیرزنان مطرح شد. بطور مشخص پوشاندن سر و کمی از دست و پا در مقابل اینها لازم نیست.

     

    مملوکان و خواجگان

    غلامان و کنیزان نیز جزو کسانی هستند که در قرآن کریم حکم ویژه ای در خصوص حجاب برایشان صادر گردیده است:

    در سوره نور آیه 59 چنین می خوانیم: یا ایها الذین آمنوا لیستاذنکم الذین ملکت ایمانکم...؛ ای کسانی که ایمان آورده اید بایست مملوک های شما و کودکان نابالغ شما در سه وقت برای داخل شدن اجازه بگیرند: پیش از نماز صبح و هنگام نیمروز که جامه های خویش می نهید و بعد از نماز عشاء (که آماده خواب می شوید) این سه وقت، خلوت شما است. در غیر این سه وقت بر شما و بر آنان باکی نیست(که بی اجازه وارد شوند) آنها و شما زیاد بر یکدیگر می گذرید.

    خواجگان نیز جزو موارد استثنایی تلقی شده و پوشاندن موی سر در برابر آنان مجاز تلقی دانسته شده است چرا که خواجگان نیز همچون پیرمردان نیاز به زنان ندارند

    علامه مطهری در تفسیر این آیه می نویسد:

    اینکه غلامان در غیر این سه نوبت حق دارند بدون اجازه وارد اتاق زن شوند خود دلیل بر این است که غلامان نیز وضع استثنایی دارند. وی تصریح می کند: در اینجا نباید اعتراض کرد که اکنون رسم بردگی منسوخ شده است و برده ای وجود ندارد و پافشاری در این بحث ها بی ثمر است، زیرا اولا روشن شدن نظر اسلام در این مسائل، ما را به هدف کلی این قوانین که برخی از آنها مورد ابتلاء نیز می باشد بهتر واقف می سازد، و ثانیاً اگر فقیه متهوری جرأت کند، چه بسا حکم غلامان را از راه ملاک و مناط به موارد مشابه آن از قبیل خدمتکاران بتواند تعمیم دهید. (نهج البلاغه، نامه 53)

    ضمناً خواجگان نیز جزو موارد استثنایی تلقی شده و پوشاندن موی سر در برابر آنان مجاز تلقی دانسته شده است چرا که خواجگان نیز همچون پیرمردان نیاز به زنان ندارند. همچنین در جای دیگری از قرآن بر این نکته تاکید شده است که: به زنان مومنه بگو دیدگان خویش فرو خوابانند و دامن های خویش حفظ کنند و زیور خویش آشکار نکنند مگر آنچه پیدا است، سر پوشش های خویش بر گریبان ها بزنند، زیور خویش آشکار نکنند مگر برای شوهران یا برادران یا برادرزادگان و خواهرزادگان یا زنان یا مملوکانشان یا مردان طفیلی که حاجت به زن ندارند... . (مساله حجاب، مرتضی مطهری، ص 166)

    در جمله "التابعین غیر اولی الربه" از آیه 31 سوره نور بر این مهم تصریح شده است که دیوانگان نیز، که دارای شهوت نیستند و جاذبه ای را که در زن هست درک نمی کنند و خواجگان جزو افرادی هستند که حکم جداگانه دارند.

    احمد رزاقی

    بخش احکام اسلامی تبیان


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 90/03/31
    زمان : 15:36
    عرفان در سیره ائمه اطهار(ع)
    طبقه بندی: بزرگان، تحقیقات، |

     

    عرفان یكی از آن مقوله هایی است كه پیشینه آن را باید همزاد با پیدایش انسان روی این كره خاكی جستجو كرد. زیرا منشأ پیدایش عرفان به نیازهای اولیه و ثانویه انسان برمی گردد. همانگونه كه تأمین نیازهای اولیه موجب حیات فیزیكی و بقای مادی انسان و تأمین نیازهای ثانویه باعث سیراب شدن روح تشنه، كمال طلب و حقیقت جوی انسان می شود. بنابراین عرفان همان حكمت گمشده انسان است كه از بدو خلقت درجستجوی آن بوده و تا زمان حصول نتیجه دست از تلاش و كوشش برنمی دارد. ازسوی دیگر همانطور كه نیازهای مادی در مصادیق خارجی و مواد غذایی یافت می شود و از این طریق درصورت صحت و سلامت آن، انسان به یك رضایتمندی، آرامش خاطر و عافیت می رسد. و در شرایطی كه خدای ناكرده غذای مسموم و ناخالص وارد فیزیك بدن شود به سرعت در ارگانیزم آن اثر كرده و انسان را از پای درمی آورد به همین قیاس درمسائل معنوی نیز مصادیق خارجی را باید جستجو كرد تا در صورت انطباق با عقل و فطرت انسان به آرامش قلبی و سكینه برسد. دراین رابطه تشخیص و انتخاب انسان در ابعاد مادی و معنوی بسیار حائز اهمیت بوده و رمز سعادت و شقاوت او به حساب می آید. فلسفه ارسال رسل و انزال كتب و امام منصوص العله درهمین راستا مطرح است كه انسان در تشخیص راه و مصادیق نظری و عملی عرفان دچار خطا نگردد. و در این راستا به طور قطع اگر الگوی ثابت، خطاناپذیر و مورد تأیید شارع مقدس را فراروی خود قرار ندهیم به عدد انفس خلایق می توان راه و به قولی طریقت را طراحی نمود و بدیهی است كه تزاحم و تعارض راهها، اصل مسئله را ساقط نموده و انسان را از هدف و غایت اصلی خود بازمی دارد.

    بنابراین سؤال اصلی این است كه عرفان حقیقی كدام است و وجوه تمایز آن از عرفان های غیرحقیقی چگونه قابل شناسایی است؟درپاسخ به این سؤال مقاله ای را برگزیدیم كه عرفان حقیقی و مظاهر آن را در گفتار و كردار امام حسین(ع) به رشته تحریر درآورده و این خود، درسیره اهل البیت(ع) یكی از مصادیق عرفان نظری وعملی است.زندگی و شخصیت ائمه «صلوات الله علیهم اجمعین» جنبه های مختلفی دارد كه هركدام تحقیقی در خور آن می طلبد هرچند شخصیت آن بزرگواران وسیع تر و عمیق تر از آن است كه هیچ كس نمی تواند بیشتر از سعه وجودی و علمی خویش از آن بهره برد. با اینكه جوانب مختلفی از زندگانی ائمه توسط علماء و محققان بحث و بررسی شده است ولی هنوز خیلی از این جنبه ها در هاله ای از ابهام باقی هستند، یا اصلا مورد بحث و بررسی واقع نشده اند و یا خیلی كم توجه شده است یكی از این جنبه ها بررسی اعمال و گفتار آن حضرات از منظر عرفان می باشد با اینكه كسی را از حیث معرفت و عرفان در حد آنها نمی شناسیم.

    تعریف عرفان:
    عرفان مصدر دیگری از معرفت است به همان معنا هم استعمال می شود و در اصطلاح «عارف» كسی است كه از تمامی علائق منقطع و به مقام شامخ ربوبی تقرب پیدا نموده و با این تقرب به مقام فناء فی الله كه مقام این همانی (هو هو بعینه) می رسد.عرفان حقیقی مكتبی است كه ریاست مطلقه آن را در مرحله نخست پیامبراكرم(ص) و پس از وجود آن حضرت علی(ع) و اولاد طاهرینش عهده دار بودند بلكه آن حضرات مجسمه اولین و آخرین عرفان حقیقی بودند.عرفان حقیقی غیر از یافته های انسان با عقل ناقص و شهودهایی است كه همه در معرض توهمات انسانی و القائات شیطانی هستند عرفان حقیقی حالتی نیست كه تنها در مواقع كوششهای آنی برای تخلیه روح انجام گیرد و بقیه لحظات عمر اسیر دامهای هوی و هوس گردد.عرفان حقیقی عرفانی است كه هیچ شائبه خطا و اشتباه و زوال در آن نیست عرفان حقیقی یعنی كشف حقائق عالم و ما فیها یعنی اتصال كامل به علم لایزال الهی و اخذ معارف از او، عرفان حقیقی یعنی كاملترین معارف ربوبی كه با عقل و شهود انسانهای عادی قابل درك نیست.

    عارف حقیقی كسی است كه علاوه بر اینكه از تمامی علائق منقطع و به مقام شامخ ربوبی تقرب پیدا نموده و فانی در ذات الهی گشته از جانب خداوند نیز تأیید بشود و هرگز در او تصور خطاء و اشتباهی متصور نشود.و بالاخره حضرت علی«ع» در تعریف عارف حقیقی چنین می گوید: او كسی است كه عقل را زنده گردانیده و نفس را كشته و موقعی كه این ریاضت را انجام داد حقایق بزرگ را مانند موی باریك احساس می كند دراین حال روشنایی لطیفی در قلب او ایجاد می شود و با آن روشنایی راه مستقیم خود را درمی یابد، درهای متعددی او را به در سلم و صفا و به منزلگه جاودانی می رساند پاهای روح او با آرامش جسمی لغزش پیدا نمی كند و درنهایت در قرارگاه امن و راحت در نتیجه كار قلب و رهبری او اقامت می كند عرفان حقیقی همیشه عشق و محبت حقیقی را به دنبال خواهدداشت «ومن عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی» محدث شهیر سید جزائری در عنوان نور فی الحب و درجاته می گوید: «الحب هو میل الطبع الی الشیء الملتذ، فان تأكد ذلك المیل و قوی سمی عشقا» او توضیح می دهد كلمه عشق از «عشقه » مشتق است و آن گیاهی است كه بر تنه و شاخه های درخت می پیچید و اطراف آن را فرا می گیرد همان گونه كه عشق سراسر دل را تسخیر می سازد سپس می گوید: و تحقیقا این حالت در عشق حقیقی موجود است. زیرا وقتی كه امیرالمؤمنین علی(ع) در اثر جنگها، پیكانهای تیر به بدن شریفش فرو می رفت، جراح هنگامی كه حضرت به نماز می ایستاد آنها را از بدنش خارج می ساخت. چرا كه قلب آن جناب در آن هنگام به عالم قدس و جبروت مشغول بود و هیچگونه احساسی نسبت به درد نداشت... و چنین است حال عاشقان خداوندی كه از هرگونه نقصی منزه است.

    ریشه و اصل محبت درك و معرفت كمال محبوب است اگر انسان چیزی را درك نكند و معرفت به آن نداشته باشد چگونه ممكن است آنرا آنچنان كه هست دوست داشته باشد به همین جهت میزان محبت و عشق هر كس مرتبط خواهدبود با میزان درك و معرفت او از محبوب و به همین خاطر است كه بالاترین محبت ها نسبت به ذات اقدس الهی مختص به خود آن حضرت می باشد چون كه كسی را به ذات خفی الهی راهی نیست چنانكه خود خبر داده است «لایحیطون به علم» و از رسولش منقول است كه «ما عرفناك حق معرفتك» و امام حسین(ع) در دعای عرفه عرضه می دارند: «یا من لا یعلم كیف هو الا هو یا من لا یعلم ما هو الا هو یا من لا یعلمه الا هو در بین انسانها نیز بالاترین محبتها به واجب تعالی محبت حضرات معصومین (ع) و بعد از آنها محبت اولیاء و عرفاء خواهد بود زیرا معرفتشان به خدا بالاترین معرفتهاست. اما همین محبت هم از باب توحید افعالی نه از جانب انسان بلكه از جانب خود باری تعالی می باشد چنانكه پیامبر(ص) فرمودند: «اذا احب الله عبدا من امتی قذف فی قلوب اصفیائه و ارواح ملائكته و سكان عرشه محبته لیحبوه فذلك المحب حقا طوبی له ثم طوبی له و له عندالله شفاعه یوم القیامه » هنگامی كه خداوند از امت من بنده ای را دوست بدارد، در دلهای برگزیدگان و ملائكه مقرب درگاه خود محبت او را قرار می دهد تا او را دوست بدارند پس حقیقتاً خوشا به حالش؛ خوشابه به حالش كه روز قیامت نزد خداوند مقام شفاعت را نیز دارد. و همچنین امام حسین(ع) می فرمایند: «یا من أذاق أحبائه حلاوه المؤانسه فقاموا بین یدیه متملقین» ای كسی كه به دوستانت شیرینی انس با خود را می چشانی، پس در مقابل او به ستایش و تمجید برمی خیزند.

    مراتب عرفان:
    اساطین معرفت از عرفاء شامخین سفرهای الهیه را به چهار سفر تقسیم نموده اند.
    اول: آن سفری است كه از منازل نفس بسوی خدا آغاز می شود تا اینكه عارف واصل شود به افق مبین و این مرتبه نهایت مقام قلب و مبدأ تجلیات اسمائی است.
    دوم: آن سفر در خداست با اتصال به صفاتش و تحقق یافتن با اسمائش تا اینكه به أفق أعلا و نهایت حضرت واحدیت برسد.
    سوم: آن درحالی است كه عارف ترقی پیدا می كند به عین الجمع و حضرت أحدیت و آن تا زمانی كه دوئیتی باشد مقام «قاب قسین» است و وقتی كه أثنینیت رفع شد مقام «أوأدنی» است و این مرتبه نهایت مقام ولایت می باشد.
    چهارم: آن سیر از خدا برای تكمیل نفوس می باشد و این مرتبه همان مقام بقاءبعدالفناء و فرق بعد الجمع می باشد كه پیامبر(ص) و اهلبیت اش (ع) در اوج آن قرار دارند.

    تعریف «ولی»
    ملاصدرا می گوید: ولایت از «ولی» اخذ شده و بمعنی «قرب» است و به همین خاطر است كه حبیب را ولی می گویند چون نسبت به محبش قریب است و در اصطلاح به «القرب من الحق سبحانه» اطلاق می شود كه بر دو قسم است:
    ولایت عامه: ولایت عامه برای همه اشخاصی كه به خداوند ایمان داشته و عمل صالح انجام دهند حاصل می شود.
    ولایت خاصه: ولایت خاصه بمعنی فناء در خداوند است ذاتاً و صفتاً و فعلا «پس ولی كسی است كه فانی گشته در خداوند و متخلق شده است به أسماء و صفات الهی» كه خود آن به دو قسم تقسیم می شود:

    1- ولایت اعطائیه: ولایتی است كه حاصل می شود به قوه انجذاب حضرت الهی بدون مجاهده (این ولایت همان ولایتی است كه در انبیاء و اولیاء معصومین (ع) متحقق است).
    2- ولایت كسبیه: ولایتی است كه حاصل می شود به انجذاب الهی بعد از مجاهده

    مراتب و درجات ایمان
    ولایت خاصه: كه مخصوص أهل دل، أهل الله و صاحبان قرب الفرائض است كه در ذات حق فانی و به صفات او باقی اند این قسم از ولایت مختص محمد و محمدیین است كه خود بر دو نوع است: ولایت خاصه مقیده: و آن در صورتی است كه به اسمی از أسماء و حدی از حدود و نحوی از تجلیات محدود باشد.
    ولایت خاصه مطلقه: و آن در صورتی است كه عاری از جمیع حدود و قیود و جامع ظهور جمیع أسماء و صفات حق و واجد أنحای تجلیات ذات او باشد این قسم از ولایت مختص پیامبر اكرم(ص) و حضرات ائمه «صلوات الله علیهم أجمعین» می باشد.به همین جهت شیخ اكبر محی الدین عربی می فرمایند: همانا حقیقت محمدی (ص) حقیقه الحقائق است و نزدیكترین مردم بر آن حضرت علی بن أبی طالب «علیه السلام» می باشد كه امام عالم و سر انبیاء است. از آنچه گذشت معلوم شد كه مرتبه «ولی» بسی بالاتر از مرتبه «عارف» است چنانكه گفته شده «كسی كه اشتغال به عبادات دارد به او «عابد» گویند و اگر با این حال تارك دنیا و شهوات آن هم باشد طوری كه هیچ علقه قلبی به آن نداشته باشد و وجود و عدم آن هیچ تأثیری در او نكند «زاهد» می گویند و اگر با این حال به اشیاء معرفت داشته باشد آنچنان كه حقیقتاً چنین هستند به او «عارف» می گویند و اگر عارف را خداوند به مقام قرب واصل كند و او را با الهام و نفس الروع تأیید كند «ولی» می نامند.پس در تعریف ولی می توان گفت: «ولی همان عابد زاهد عارفی است كه با الهامات الهی تأیید شده و از جهل و خطاء مصون است».

    عرفان ائمه
    در زیارت جامعه كبیره می خوانیم «السلام علی محال معرفه الله و مساكن بركه الله و معادن حكمه الله و حفظه سرالله... اصطفاكم بعلمه و ارتضاكم لغیبه و اختاركم لسره» یكی از این معادن حكمت و معرفت و سرخدا حضرت امام حسین «علیه السلام» است چرا كه او هم چون دیگر ائمه از خودگذشته و در ذات همچنین وقتی در دعای عرفه فرمودند:«متی غبت حتی تحتاج الی دلیل یدل علیك؟ و متی بعدت حتی تكون الآثار هی التی توصل الیك، عمیت عین لاتراك» و «الهی علمت باختلاف الاثار و تنقلات الاطوار ان مرادك منی ان تتعرف الی فی كل شیء». خدایا از اختلاف آثار گوناگون و تجدد حالات پی درپی دانستم كه می خواهی خود را در همه چیز به من بنمائی.و كلام خواهر بزرگوارش وقتی كه یزید از او به طعنه پرسید: كیف رأیت ما صنع الله باخیك و أهلبیتك؟ فرمودند: «ما رأیت الا جمیلا هؤلاء قوم كتب علیهم القتل» و فرزندشان سیدالساجدین كه در جواب این سؤال فرمودند: «رأیت ما قضاه الله عزوجل قبل ان یخلق السموات والارض» احدیت فانی شده بودند از این رو انوار و فیوضات الهی بر قلب مبارك آن حضرت افاضه شده بود چه اینكه گفته اند معرفت ذات الهی كه بالاترین نوع معرفت هست حاصل نمی شود مگر به فناء ذات عارف و این انوار روحانیه در گفتار و كردار آن حضرت متجلی گشته بود كه با بررسی حیات آن حضرت به نمونه های متعددی از این تجلیات برمی خوریم كه در اینجا تنها به چندمورد از آنها درهردو زمینه اشاره خواهیم كرد.


    ادامه مطلب...
    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 90/03/16
    زمان : 11:38
    سيرة پيامبر و اهل بيت صلوات الله عليهم در مقابله با شبهات اعتقادي
    طبقه بندی: بزرگان، تحقیقات، |


    چكيده:

    شبهات عقيدتي گزاره هايي هستند كه حق نمايند اما حق نيستند به همين خاطر آنها را شبهه نام نهاده اند. شناسايي اين عقايد منحرف كه گاهي در قالب بدعت در دين ظاهر مي شوند بسيار ضروري است زيرا در احاديث مساوي با كفر شمرده شده است . سيرة پيامبر و اهل بيت صلوات الله عليهم در مقابله با اين شبهات به صورت : شناسايي ريشه هاي ايجاد شبهه، سعي در دفع خطر شبهات از جامعه و در نهايت كوشش در رفع اين شبهات جلوه گر است.

    معصومین صلوات الله علیهم با اشاره به ریشه وقوع شبهه ابتدا سعی در پیشگیری از وقوع مومنین در دام شبهات داشتند و اگر انسانی را دچار شبهات می یافتند تلاش در بیرون آوردن او از این ورطه می کردند.

    كلمات كليدي:

    سيره، پيامبر و اهل بيت، عقايد ، شبهات اعتقادي

    مقدمه

    دعوای حق و باطل همیشه در جهان وجود داشته است از آن زمان که آدم خلق شد شیطانی هم بود که او را بفریبد، علاوه بر وجود شیاطین جنی و انسی نفس انسان به عنوان بزرگترین دشمن او همواره با تزیین و تسویل او را به سمت باطل سوق می دهد. اغوای نفس و شیطان معمولا به صورت باطل محض نمایان نمی شود بلکه با آمیختن حق و باطل همراه است به گونه ای که انسان ناآگاه را به اشتباه افکنده و اندک اندک او را به سمت باطل محض میکشاند و از حق دور می کند.

    در اهمیت شبهه همین بس که از پایه ها و ارکان کفر شمرده شده است .[1]تبعیت از شبهات باعث هلاکت تابعین آن می شود[2]. و در حدیثی امام رضا علیه السلام خطر شبهه افکنانی را که ادعای دوستی اهل بیت را هم دارند مهم تر از فتنه دجال دانسته اند:

    «الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْخَزَّازِ قَالَ سَمِعْتُ الرِّضَا ع يَقُولُ إِنَّ مِمَّنْ يَنْتَحِلُ مَوَدَّتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ فِتْنَةً عَلَى شِيعَتِنَا مِنَ الدَّجَّالِ فَقُلْتُ بِمَا ذَا قَالَ بِمُوَالَاةِ أَعْدَائِنَا وَ مُعَادَاةِ أَوْلِيَائِنَا إِنَّهُ إِذَا كَانَ كَذَلِكَ اخْتَلَطَ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ وَ اشْتَبَهَ الْأَمْرُ فَلَمْ يُعْرَفْ مُؤْمِنٌ مِنْ مُنَافِقٍ [3]»     

    از این رو برای رسیدن به کمال اعتقادی نمی توان تنها به آموزش عقاید حقه اکتفا کرد بلکه باید در هر زمان سلاح مقابله با شبهات اعتقادی را نیز در دست داشت. پیشگیری از وقوع شبهات و نجات انسان ها از ورطه شبهات یکی از اقدامات مهم و اساسی معصومین در تربیت اعتقادی بوده است. از اثراتي كه در نهج البلاغه براي وجود پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله شمرده شده است يكي هم از بين بردن شبهات است[4].

    در این فصل نخست به معنای شبهه اشاره می کنیم، سپس ریشه شبهات در کلام معصومین را بررسی کرده و در پایان به سیره ایشان در مقابله با شبهات اعتقادی پردازیم.

    معنای لغوی

    شبهه در لغت از ماده شبه گرفته شده است و معانی مختلفی را برای آن ذکر کرده اند، که همه آنها همان معنای عرفی فارسی را برای این ماده بیان می کنند، شباهت دو یا چند چیز به یکدیگر به مناسبتی در شکل و صورت یا معنا، به نوعی که تمییز یکی از دیگری گاهی مشکل می باشد. به عنوان استعمال این ریشه در عربی گفته اند (شبه) نام نوعی مس     است، به خاطر دوایی که به آن می زنند زرد می شود و چون شبیه طلا است به آن شبه می گویند.[5]

    امام علي عليه السلام در بيان معناي شبهه مي فرمايند: « و انما سميت الشبهة شبهة لانها تشبه الحق[6]» بدرستيكه شبهه را براي اين شبهه ناميدندكه به حق شبيه است. همين معنا از شبهه در اين فصل مورد نظر است. در این بحث شبهات اعتقادی به عقاید نادرستی اطلاق می گردند که به علت شباهت داشتن با عقاید حقه برخی انسان ها را به اشتباه انداخته و آن عقاید را حق تصور می کنند

    باید توجه داشت که بحث شبهات فقهی از موضوع ما خارج است و معنای مخصوصی دارد که در فقه از آن صحبت می شود. مثلا مایعی را که نمی دانند حلال یا حرام است شبهه دار می نامند. همچنين عقايد باطل در صورتي كه صريح بيان شوند در دايره شبهات مورد نظر ما قرار ندارند بلكه عقايد باطلي كه صورت حق به خود گرفته اند و مومنان را به اشتباه مي افكند مورد نظر ما بوده است. 

    ریشه شناسی شبهات

    شناخت اصل و ريشه هر رويداد به فهم آن كمك شاياني مي كند. تحولات روحي نيز از اين قاعده مستثنا نيستند. شبهات به عنوان عقايدي كه با ذهن و روح انسان ها در ارتباطند اگر درست شناخته شوند و منشا ايجاد آنها دانسته شود آسان تر برطرف مي شوند، از اين رو اهل بيت در شناساندن ريشه وقوع و ايجاد شبهات تلاش مي كردند.

    در روايات وارده ريشه هاي شبهه به دو دسته الف- دروني و ب- بيروني تقسيم مي شود.



    ادامه مطلب...
    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 90/02/28
    زمان : 19:51
    شهادت مادرم افسانه نیست...
    طبقه بندی: تحقیقات، 14معصوم(ع)، |

        بعضي از اهل سنت معتقدند حضرت زهرا بعد از رحلت پيامبر بيمار شدند و در اثر بيماري از دنيا رفتند.
           درست است همان طور كه خود شما به درستي به اين نتيجه رسيديد كه در فرهنگ تمامي ملل جهان مصلحان و اولياي الهي ازتقدس و اهميت فوق العاده اي برخوردارند و حتي حفظ حرمت آن بر جان آدمي و حفظ خانواده مهمتر است. البته اگر با نگاه عقلايي بنگريم در واقع نيز هم چنين است با اين توضيح كه اگر در كنار خطر مالي، خطر جاني ما را تهديد كرد بايد مال را سپر بلا قرار دهيم و جان را حفظ كنيم همين طور نزد آزاد انديشان و اولياي خدا اگر در كنار خطر جاني، آرمان ها و عقايد و مقدسات در خطر بود بايد از جان گذشت. و اگر خطري جامعه را تهديد مي كند در اين مرحله انسان هاي فداكار آمادگي دارند حتي از جان عزيزان خود هزينه كنند. البته با ميل و رغبت خودشان و بدون هرگونه اجبار چنانكه يكي از برادران امام حسين(ع) بنام محمد حنيفه با ايشان همراهي نكرد ولي برادر ديگر ايشان بنام عباس بن علي همراهي كرد. البته اين تحمل خطر با اصالت خانواده هيچ گونه منافات ندارد بلكه دوشادوش قرار گرفتن امام علي(ع) و حضرت فاطمه(س) و امام حسين(ع) و حضرت زينب(س) در نهايت علاقه و محبت بوده و بيانگر نقش مثبت زنان در عرصه جامعه مي باشد كه خود زنان داوطلبانه اين مسؤوليت را به عهده گرفتند. در اين باره توجه به واقعه پشت در با نگاهي نو خالي از فايده نيست.
          درباره رفتار و سيره معصومان(ع) از دو زاويه «پيش نگاه» و «پس نگاه» مى‏توان به قضاوت نشست.
          با نگرش «پيش نگاه» امامان عليهم السلام معصوم هستند و «قول، فعل و تقرير» آنان از هر گونه خطا و اشتباه مصون مى‏باشد به ويژه در مواردى كه به امامت و هدايت جامعه مربوط مى‏باشد. در اين گونه موارد تمامى علما نسبت به عصمت امامان(ع) اتفاق نظر دارند. با پايبندى به اين اصل اساسى بايد به صحت رفتار و سيره امامان(ع) اعتقاد داشت و به مقدار توانايى به دنبال كشف اسرار و دلايل آن باشيم. تا به عنوان الگو در زندگى خود به كار بنديم.
          با نگرش «پس نگاه» نيز مى‏توان ، به خردمندى و دورانديشى امامان(ع) در موضع‏گيريهاى آنان پى برد.
          زيرا رفتار و موضع‏گيرى امامان، با ملاحظه تأثيرگذارى در طول تاريخ و پيروزى نهايى حق بر باطل مى‏باشد. اگر چه در زمان خودشان اين پيروزى اتفاق نيفتد. و رنج و سختى فراوانى را در زندگى خود تحمل مى‏كنند. با اين نگاه صبر و سكوت امام على(ع)، فريادى رسا بر مظلوميت آن حضرت در طول تاريخ مى‏باشد. سكوت حضرت، زمينه سوء استفاده دشمنان را خشكاند چنان كه ابوسفيان حاضر شده بود با امام على(ع) بيعت كند و بر عليه خلفا اقدام كند! امّا امام على(ع) با آگاهى و دورانديشى دست رد بر سينه آن بدخواه، مسلمانان زد.
          و در روزى ديگر امام على(ع) در پاسخ به حضرت فاطمه(س) فرمودند اگر مى‏خواهى نام پدرت(رسول الله(ص« هم چنان باقى بماند بايد صبر كنيم. و در روايت ديگر امام على(ع) فرمودند: به خدا قسم اگر خطر نابودى دين، بازگشت كفر و پراكندگى مسلمانان در ميان نبود، اين گونه صبر نمى‏كردم. ر.ك: بحار، ج 32، ص 61.)
          اين دو نمونه تاريخى و نمونه‏هاى فراوان ديگر حكايت از آن دارد. كه حساسيت زمانه اقتضا مى‏كرد حتى براى حفظ ظاهر اسلام، اهلبيت(ع) آن چنان صبر كنند و هم چون «خار در چشم و استخوان در گلو» روزگار را بگذرانند.
          اما نكته مهم آن است كه در كنار اين صبر، بايد حق و حقيقت در طول تاريخ آشكار بماند و سياهى ظلم و خيانت براى همگان در طول تاريخ معلوم شود. هنر امام على(ع) و حضرت فاطمه(س) آن بود. كه به گونه‏اى رنج و زجر را تحمل كردند كه رو سياهى آن براى ظالمان در طول تاريخ قابل پاك شدن نباشد. و وجدان هر انسان منصفى در طول تاريخ به حقانيت اهلبيت را گواهى دهند.
          به عنوان يك اصل كلى مى‏توان گفت؛ «هرگاه اظهار حق با مظلوميت همراه باشد ماندگارى آن بيشتر خواهد بود و هر چه مظلوميت بيشتر باشد تأثير آن حق در طول تاريخ پر رنگ‏تر خواهد بود.» نقطه اوج تقارن «حقانيت و مظلوميت» را در زندگانى اهلبيت به ويژه حضرت على(ع) حضرت فاطمه(س) و امام حسين(ع) مى‏توان مشاهده كرد. از اين رو اگر چه كشاندن امام على(ع) براى بيعت و محنت‏هاى حضرت فاطمه(س) در اين زمينه از جهت تاريخى و روابط زمينى يك «تحميل» و ظلم آشكار بود اما از جهت ملكوتى و آسمانى يك «انتخاب» بود. به همين جهت برخى اهل معرفت گفته‏اند؛ على(ع) را نبردند بلكه خودش رفت اما به گونه‏اى كه در طول تاريخ ظلم غاصبان قابل انكار نباشد.»
          درباره مظلوميت حضرت زهرا(س) و واقعه «پشت در» بايد دانست؛ مردم صدر اسلام، احترام ويژه پيامبر(ص) به دختر خود حضرت زهرا(س) را به طور آشكار ديده و شنيده بودند. هنوز احاديثى مانند فاطمه بعضه منى، من اذاها فقد اذانى فاطمه پاره تن من است هر كس او را آزار رساند مرا آزار رسانده است. به خاطر داشتند.
          از اين رو هنگامى كه مى‏خواستند امام على(ع) را با اجبار براى بيعت به مسجد ببرند حضرت فاطمه(س) پشت درآمد تا آنان به احترام حضرت فاطمه(س) شرم كنند و برگردند.
          اتفاقا كسانى كه در جلو جمعيت بودند وقتى فهميدند حضرت فاطمه(س) پشت در است. دست نگه داشتند و با صداى بلند گفتند فاطمه پشت در است.
          اما از آخر جمعيت دستور داده شد «و ان كانت؛ اگر چه او [= فاطمه] باشد.» آن جا بود كه آن واقعه جان سوز اتفاق افتاد. و دشمنان غاصب انتقام خود را از فدايى ولايت گرفتند. ر.ك: ابى قتيبه الامامه و السياسه، ج 1، ص 30، العقد الفريد، ج 5، ص 12.)
          ناگفته نماند اگر چه در ظاهر دشمنان، انتقام گرفتند. اما «كبودى بدن» و «سرخى خون» مظلومانه حضرت براى هميشه در حافظه تاريخ باقى ماند. و براى همه حقيقت جويان حجت بالغه و آشكار شد. و با نگاه ملكوتى اين يك «انتخاب» از سوى حضرت زهرا(س) بود. تا حقانيت علوى و مظلوميت فاطمى آميخته گردد و آن مشعل نورانى در طول تاريخ افروخته ماند.
           براى نمونه به چند روايت از منابع شيعه و اهل سنت اشاره مى‏كنيم:
          1. پس از آن كه كار بيعت گرفتن از مردم تمام شد و على(ع) و عده‏اى بيعت نكردند، به خانه آن حضرت حمله كردند. در را سوزاندند، على را به زور بيرون آورند، حضرت فاطمه را تحت فشار در قرار دادند و كار به جايى رسيد كه محسن او سقط شد. على را به مسجد بردندولى بيعت نكرد و آنان گفتند: بيعت نكنى تو را به قتل مى‏رسانيم. روزها و ماهها گذشت. آنان تصميم به قتل على(ع) گرفتند و قرار گذاشتند كه خالد قتل آن حضرت را به عهده بگيرد. اسماء بنت عميس از اين توطئه آگاه شد و كنيز خود را فرستاد تا آن حضرت را از توطئه آگاه سازد.اصل توطئه چنين بود كه وقتى ابوبكر نماز را تمام كرد و سلام گفت، خالد با شمشير على(ع) را بكشد ولى وقتى نماز ابوبكر تمام شد گفت: اى خالد آنچه را دستور دادم نكن، (بحارالانوار، ج 28، ص 308 به نقل از اثبات الوصية).
          اهل سنت نيز در كتابهاى كلامى، تاريخى و حديثى مسأله آتش زدن به در خانه را آورده‏اند. براى نمونه، به چند روايت اشاره مى‏كنيم:
          2ـ بلاذرى مى‏گويد: ابوبكر كسى را دنبال على فرستاد تا بيايد و بيعت كند ولى حضرت على نيامد. پس از آن عمر بن خطاب در حالى كه آتش به همراه داشت، به سوى خانه على رفت. فاطمه عمر را در در خانه ملاقات كرد و گفت: اى پسر خطاب! آيا مى‏خواهى خانه ما راآتش بزنى؟! عمر بن خطاب گفت: بله، (انساب الاشراف، ج 2، ص 12، تحقيق محمود الفردوس العظم، دار اليقظة العربية).
          3. ابن عبد ربّه مى‏گويد: آنان كه از بيعت سرباز زدند عبارتند از: على، عباس، زبير و سعد بن عباده. على، عباس و زبير در خانه فاطمه نشستند. ابوبكر عمر را فرستاد تا آنها از خانه فاطمه بيرون بيايند. ابوبكر به عمر گفت: اگر سرباز زدند با آنان بجنگ. عمر به همراه آتش به خانه فاطمه آمد تا خانه را بر سر آنان آتش بزند. فاطمه او را ديد و گفت: اى پسر خطاب! آيا آمده‏اى خانه ما را آتش بزنى؟! عمر گفت: بله، مگر اين كه بيعت كنيد، (العقد الفريد، ج 5، ص 12، چاپ مصر، چاپ دوّم، تحقيق محمدسعيد العربان، 1953 و 1372).
          4. ابن قتيبه دينورى آورده است: ابوبكر عمر را به سوى كسانى كه بيعت نكردند و در خانه على تحصّن كردند، فرستاد. عمر به خانه على آمد و صدا زد ولى كسى بيرون نيامد. عمر هيزم خواست و گفت: قسم به آنكه جان عمر در دست اوست، يا بايد بيرون بياييد و بيعت كنيد ويا خانه را بر سر آنانكه در آن هستند آتش مى‏زنم. به او گفتند: فاطمه در آن است. عمر گفت: و لو فاطمه در آن باشد. همه بيرون آمدند ولى على بيرون نيامد. عمر نزد ابوبكر رفت و گفت: آيا نمى‏خواهى از على كه از بيعت سرباز زده بيعت بگيرى؟ ابوبكر به قنفذ گفت: برو على رابياور. قنفذ آمد و على به او گفت: چه كار دارى؟ قنفذ گفت: خليفه رسول خدا تو را مى‏خواهد. على به او گفت: زود بر پيامبر دروغ بستيد. قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند. ابوبكر گريه طولانى كرد. عمر گفت: على را رها نكن. ابوبكر به قنفذ گفت: دوباره نزد على برو و بگو: با خليفهرسول خدا بيعت كن. على گفت: سبحان الله، آنچه را كه از آن او نيست براى خودش ادعا كرده است. قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند. ابوبكر بازهم بسيار گريه كرد. پس از آن عمر برخاست و گروهى با او همراه شدند و به در خانه فاطمه آمدند. در زدند. وقتى فاطمه صداى آنها راشنيد، با صداى بلند فرياد كرد: «يا ابتاه» يا «رسول الله» پس از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه‏ها كه نكشيديم. وقتى كه گروه مهاجم گريه فاطمه را شنيدند. در حالى كه گريه مى‏كردند برگشتند و دلشان به حضرت فاطمه سوخت ولى عمر و عده‏اى ماندند. على را بيرون آوردند وگفتند بيعت كن. على گفت: اگر بيعت نكنم چه مى‏كنيد؟ گفتند: به خدا سوگند گردنت را مى‏زنيم، (الامامة و السياسة، ج 1، ص 30، تحقيق استاد على شيرى، منشورات رضى).
          همانطور كه ملاحظه مى‏كنيد در منابع شيعه، اين حادثه به طور كامل ذكر شده است و منابع اهل سنّت تنها به آتش آوردن اشاره كرده‏اند. البته از آنان توقع نداريم كه اين حادثه را به طور كامل ذكر كنند چون اين، به زيان آنهاست و آنان تلاش مى‏كنند اين حادثه ذكر نشود.
          : از بعضي از منابع شيعه و سني استفاده مي شود كه حضرت فاطمه (س ) در اثر ضربات و لطمه ها و فشارهايي كه بر آن مخدره وارد شد, شهيد شدند. اما اين كه مسبب شهادت چه كسي بوده , اختلاف است ; بعضي »قنفذ« را ذكر كرده و بعضي , جمعيتي كه بر خانه آن حضرت هجوم آورده اند را سبب قتل مي دانند.
          براي آگاهي بيشتر ر . ك :
          مدارك شيعه :
          1- كامل الزيارات ابي القاسم جعفربن محمد بن جعفر بن موسي بن قوليه , ص 332
          2- بحارالانوار , ج 28 , ص 61 - ج , 29 , 192 - ج 30 , ص 348 - ج 43 , ص 170
          3- الاختصاص شيخ مفيدص 182
          4- دلائل الامامه طبري ص 45
          5- وفات الصديقه الزهر(س ) علامه مقدأم ص 78
          منابع اهل سنت :
          1- الملل والنحل الشهرستاني ج 1 , ص 57
          2- مناقب آل ابيطالب ابن شهر آشوب ج 3 , ص 358 (به نقل از »المعارف « ابن قتيبه )
          3- الامامه والخلافه مقاتل بن عطيه، ص 160
          4- انساب الاشراف بلاذري ، ج 1 , ص 586
          5- العقد الفريد ابن عبد ربه، ج 4 , ص 259
          6- الوافي بالوفيات ، ج 6 , ص 17
          اگر مى‏خواهيد به همه مآخذ و منابع شيعه و سنى آگاهى پيدا كنيد به كتاب «مأساة الزّهراء» نوشته جناب سيد جعفر مرتضى عاملى لبنانى، ج دوم مراجعه كنيد. اين كتاب درباره موضوع مورد بحث، بسيار مفصّل بررسى و بحث كرده است.
    rasekhoon.net

    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 90/02/14
    زمان : 23:3
    خصوصیات مومن از دیدگاه پیامبر(ص) و امیرالمونین(ع)
    طبقه بندی: تحقیقات، 14معصوم(ع)، |

    السلام علیک یا اباالقاسم یا رسول الله یا امام الرحمه

     

    هرگاه کار نيكويت تو را شادمان و کار پلیدت تو را نگران ساخت بدانکه مومن حقیقی هستی

    خوشبخت ترين مردم نزد من مومنی است که : متعلقاتش کم – از نماز بهره مند – تا لقای حق بر روزی به حد کفاف صبر کند – پروردگارش را نيكو بندگی نماید در بین مردم گمنام باشد مرگش زود فرا میرسد ارثش اندک و گریندگانش کم باشد

     

    همانا مومن در سایه خوش اخلاقی به مقام شب زند ه داری و روزه داری دست می یابد

    بنده مومن خدا بر دشمن خویش ستم نمی کند در راه دوست مرتکب گناه نمی شود امانت را ضایع نمی کند حسد نمی ورزد طعنه نمی زند لعن نمی کند به حق اعتراف ميكند هرچند در موردش از او درخواست شهادت ننمایند لقبهای بد به کار نمی برد در نماز خاشع در زکات شتابنده در گرفتاری ها باوقار در آسایش گزار به آنچه دارد قانع است آنچه برای او نیست مدعی آن نمی گردد بخل او را از کار خیر باز نمی دارد با مردم می آمیزد تا چیزی یاد بگیرد با مردم سخن می گوید تا چیزی بفهمد و اگر مورد ستم و تجاوز قرار گیرد شکیبایی پیشه می کند تا خدای رحمان یاری رسان او باشد

     

    بنده ای مومن نیست مگر اینکه از نیکی آنچه برای خود دوست می دارد برای برادر مسلمانش نیز دوست بدارد

    هرکه با نام خدا از شما پناه خواست پناهش دهید و هر که با نام خدا از شما در خواست نمود عطایش دهید و هرکه شما را خواند اجابتش کنید و  هرکه به شما نیکی کرد جبرانش کنید و اگر چیزی نیافتید برایش آن قدر دعا کنید که بدانید نیکی او را جبران کرده اید

    هرکه به خداوند و آخرت ایمان دارد باید به همسایه اش نیکی کند و هرکه به خداوند و آخرت ایمان دارد باید مهمانش را گرامی بدارد و هرکه به خدا و آخرت ایمان دارد باید سخن خوب بگوید یا خاموش باشد

     

    مومن شریف و بزرگوار است و فاجر فریبکار و فرومایه است

    مومن زیرک باهوش و محتاط است

    مومن کم خرج و کم زحمت است

    مومن آسان گیر و ملایم است حتی به خاطر نرم خويي او را احمق می پندارید

    مومن مانند شتر رام شده آسان گیر و ملایم است اگر کشیده شود میرود و اگر بر سنگی خوابانده شود می خوابد

    مومن با شمشیر و زبانش به مبارزه می پردازد

    مومن چنان است که در راه خیر هرچه درتوان دارد می کوشد و ناتوانی هایش را آرزو می کند

    مومن از شنیدن سخن نیک سیر نمی گردد تا اینکه عاقبتش بهشت باشد

    مومن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود

     

    سزاوار است که مومن دارای هشت ویژگی باشد : در حوادث سخت باوقار- هنگام بلا شكيبا – هنگام آسایش سپاس گزار – به روزی الهی قانع باشد – بر دشمنان ستم نکند – مزاحم دوستان نشود تنش در زحمت باشد و مردم از دست او در آسایش باشند




    خصوصیات مومن از دید امیرالمونین(ع):


    1-هنگام تسلط و توانائی گذشت می کند

    2-رفتارش ملایم است

    3-حاضر است خود را به زحمت بیندازد تا دیگران در اسایش باشند

    4-در دوستیش

    خالص است

    5-در پیمان استوار است

    6-در داوریها ستم نمی ورزد و جانبداری می کند

    7-در برنامه زندگی اقتصادی خود اندیشه و تدبیری نیکو دارد

    8-در نبودن اشخاص حقوق ان ها را رعایت می کند

    9-عذر پذیر است

    10-بسیار بخشنده است و بی انکه اسرافگر باشد یا زیاده روی کند

     

     

    التماس دعا


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 90/01/22
    زمان : 18:40
    گفتگو با يك دختر آمريكايي تازه مسلمان
    طبقه بندی: تحقیقات، حجاب، |

    دختر آمریکایی تازه مسلمان

    متولد شهر توسان ایالت آریزونا در آمریکا، 26 ساله، گل‌های سوسن آسیایی را دوست دارد. خانم «برندی چیس» (Brandy Chase) که بعد از مسلمان‌ شدن نام «امینه زهیره» را برای خود برگزیده است، خودش را این ‌گونه معرفی می‌کند: "یک زن مسلمان خلاق آرمان‌گرا که می‌کوشد تا راهش به ‌سوی بهشت را بیابد. من شبیه یک غنچه هستم که منتظر بهترین لحظه هستم تا باشکوه شکوفا شوم و رنگ‌های زیبایم را به‌دنیا ارزانی کنم." او که حالا خود را یک «مسلمة»‌ آمریکایی می‌داند، با مردی لبنانی ازدواج کرده است و دختری 6ساله و پسری 3ساله دارد و در امارات متحده عربی ساکن است.

    نویسنده، شاعر ، هنرمند و طراح و همین‌طور یک بلاگر فعال است. شهادتین را در پنجم آگوست 2001 بر زندگی‌اش جاری کرده، تقریبا یک‌ ماه قبل از واقعه‌ی 11سپتامبر!

    گفتگوی مفصل ما با ایشان را که در یک روز بهاری انجام شد، بخوانید. پیشاپیش، از سرکار خانم «مائده ایمانی» بابت همکاری در طراحی سؤالات متشکریم.

     

    سؤال اول و اساسی! چطور مسلمان شدید؟

    خب من مسیحی به ‌دنیا آمده بودم و تا 14سالگی هم مسیحی بودم. در این موقع، مسیحیت را رها کردم و ملحد شدم، دیگر به هیچ‌ خدایی باور نداشتم. اما مدتی بعد دوباره جستجو در پی یک دین برای زندگی را شروع کردم. الحمدلله خداوند اسلام را برای من در سن 17سالگی فرستاد. یک ‌سال پس از اسلام ‌آوردنم، با یک مرد لبنانی دوست‌ داشتنی ازدواج کردم، و بعد از 7سال که از ازدواجم‌ می‌گذرد، ما «رجاء» 6ساله و «مصطفی» 3ساله را داریم.

     

    کدام یک زودتر اتفاق افتاد؟ مسلمان شدن‌تان یا آغاز نوشتن شعر و داستان؟

    من از وقتی که 8ساله بودم، شعر می‌نوشتم و از 12سالگی نوشتن داستان‌های کوتاه را شروع کردم. وقتی که وارد دبیرستان شدم، رو به نوشتن داستان‌های بلند آوردم. در آخرین سال دبیرستانم مسلمان شدم.

     

    آیا از آن زمان تا به حال تغییراتی در آثارتان بوده که بتوانید آن‌ها را مستقیما به مسلمان شدن‌تان ارتباط بدهید؟

    بله، البته پس از مسلمان‌ شدنم تغییرات زیادی در شیوه‌ی نوشتنم اتفاق افتاده است. پیش از این، کاراکترهای من کارهایی می‌کردند که طبق هنجارهای آمریکایی متعارف بودند، اما در اسلام «حرام» بودند. حالا من باید مسائل را سبک و سنگین کنم و تصمیم بگیرم که آن‌چه برای شخصیت‌هایم نیاز دارم خوب هستند یا بد و داستانم هم‌چنان عمیق باشد. مثلا در داستان‌های رمانس (عاشقانه) باید مطمئن شوم که اگر یک نوجوان 13ساله کتابم را برداشت و ورق زد، آن‌چه که می‌خواند برایش خوشایند باشد. قبل از اسلام، عادت داشتم که در شعرهایم از زندگی حرف بزنم و تنفرم را نسبت به «دین» و کینه‌ام را نسبت به «خدا» ابراز کنم. حالا دیگر چنین نیست! اکنون لذت من نوشتن از زیبایی «الله» است و این‌که به دیگران خوشی و آرامش «اسلام» را نشان بدهم.

     

    به ما بگویید وقتی یک خانم جوان و مسلمان اهل آمریکا شروع می‌کند به داستان ‌نویسی یا شعر گفتن، آثارش درباره‌ی چیست و آن‌ها را برای چه کسانی می‌نویسد؟

    بیشتر نویسندگان با یک تصویر در ذهن‌شان یا یک فراز، نوشتن را آغاز می‌کنند و حول آن یک داستان یا شعر رشد می‌کند.  آن‌ها این تصویر یا فراز را عمیقا حس می‌کنند و به ‌دنبال راهی برای به ‌اشتراک ‌گذاردن آن با دنیا هستند، به‌گونه‌ای که آن‌ها هم بتوانند آن را همان ‌طور عمیق حس کنند. به عنوان یک «مسلمان» دو راه پیش پای ما است. یکی این‌که پیرامون هر موضوعی داستان بنویسیم، رازآلود، علمی- تخیلی، فانتزی، غیرداستانی و... یا گزینه‌ی دوم این‌که نوشته‌ای «اسلامی» بنویسیم. حالا نوع جدید از کتاب‌ها به اسم «ادبیات داستانی اسلامی» وجود دارد و واقعا در حال کسب محبوبیت در سراسر دنیاست. مسلمانانی که دوست‌دارند داستان بنویسند و می‌خواهند برای جوانان و بزرگ‌ سالانی که به ادبیات داستانی اسلامی متمایل هستند، سودمند باشند و فرصتی برای مردم فراهم کنند تا بدون خدشه‌دار کردن اخلاقیات اسلامی‌‌شان کتاب‌هایی با کیفیت بهتر بخوانند.
    بالاترین ترافیک بلاگ‌های اسلامی بعد از مسلمانان متعلق به مسیحیان است. از آن‌جایی که آن‌ها بسیاری از همان ارزش‌هایی را پذیرا هستند که اسلام دارد، آنها نسبت به آن‌چه که ما در وبلاگ‌های‌مان می‌نویسیم، احساس قرابت می‌کنند.

    درباره‌ی بازخورد آثارتان بین هم‌ شهری‌ها و هم ‌وطن‌های غیرمسلمان چیزی می‌دانید؟ تا به حال شده غیرمسلمان‌هایی که آثارتان را می‌خوانند درباره‌ی آن‌ها با شما صحبت کنند؟

    افراد غیرمسلمان زیادی در آمریکا و همین‌طور سراسر دنیا بعضی آثار من را خوانده‌‌اند و ابراز داشته‌اند که این کتاب‌ها الهام‌بخش آن‌ها در شناختن اسلام و کشف ابعاد جدیدی از آن بوده‌ است. خانواده‌ی من که مسلمان نیستند، واقعا از خواندن داستان‌ها و اشعار و دیدن کارهای هنری من لذت می‌برند و می‌گویند که اگرچه مسلمان نیستند، اما می‌توانند با پیام موجود در اثرم ارتباط برقرار کنند.
    العفو

    آیا در آمریکا نویسندگان یا شاعران مسلمانی که شهرت‌شان فراتر از حد و حدود رسانه‌های محلی و منطقه‌ای باشد وجود دارند؟ مثلا کسانی که آن‌ها را در سراسر آمریکا بشناسند؟

    ماشاءالله، اگر نگوییم صدها، ده‌ها نویسنده و شاعر مسلمان هستند که نه‌ تنها در آمریکا بلکه در سرتاسر دنیا به‌ خوبی شناخته شده‌اند. برای مثال، نویسنده‌ای به ‌نام «یحیی امریک» ، یا خانم «جمیله کولکوترونیس»

    (Jamilah Kolocotronis) و یا «لیندا دلگادو» (Linda D. Delgado) ) که تنها نمونه‌های معدودی هستند، اما تعداد زیادی هستند که کتاب‌هایشان به‌ صورت بین‌المللی تبادل می‌شود. شما می‌توانید این نویسنده‌ها را در سایت «کتاب‌های داستانی اسلامی» بیابید. هم‌چنین من عضو یک انجمن بین‌المللی به ‌اسم «اتحادیه‌ی نویسندگان مسلمان» هستم که در پی ارتقای سطح ادبیات در دنیا، حمایت از نویسندگان و دیگر هنرمندان و هم‌چنین تلاش برای شناسایی و شناساندن هرچه بیشتر ادبیات داستانی اسلامی هستند.

     

    جالب است! سؤالی که پیش می‌آید این است که آیا آثار این افراد رنگ و بوی اسلامی دارد یا صرفا مسلمان‌هایی هستند که مثل دیگران می‌نویسند و اگر بیوگرافی‌شان را نخوانید حتا نمی‌فهمید که مسلمان‌اند؟

    خب، اگر شما در وب ‌سایت‌هایی که معرفی کردم جستجو کنید، خواهید دید که دو جور برداشت از «نویسنده‌ی مسلمان» وجود دارد. یک نوع نویسنده‌ای که هر نوع کتابی می‌نویسد و آن‌ها مسلمان هستند، و نوع دیگر مسلمانانی که پیرامون اسلام می‌نویسند. آن‌هایی که من ازشان اسم بردم، عموما آثار ادبیات داستانی اسلامی یا ادبیات غیرداستانی اسلامی می‌نویسند. اما هستند صدها نفر دیگر از افرادی که مسلمان هستند و داستان‌هایی پیرامون موضوعات دیگر می‌نویسند و شما باید حتما مشخصات‌شان را مطالعه کنید تا متوجه شوید که مسلمان هستند. من فکر می‌کنم که هر دو شیوه‌ی استفاده از استعداد نوشتن مقبول است تا وقتی که شما مایل هستید که در پایان، خدا را با کلماتی که نوشته‌اید ملاقات کنید.

     

    در ایران، بعضی‌ها معتقدند که ادبیات و هنر باید در خدمت معرفی اسلام و مسلمانان به دنیا باشد. در مقابل بعضی‌ها می‌گویند هنر، خودش به تنهایی یک هدف است. شما با کدام یکی موافقید؟

    من فکر می‌کنم که این دو دیدگاه، الزاما در مقابل یکدیگر قرار نمی‌گیرند. این یک انتخاب «یا این یا آن» نیست. بعضی از نویسندگان برای غیرمسلمانان «دعوت» می‌نویسند و از قلم‌هایشان در خدمت اسلام استفاده می‌کنند و نیز می‌نویسند تا مسلمانان استفاده کنند، به امید این‌که خداوند آن‌ها را به‌خاطر آن پاداش دهد. در عین حال، دیگر نویسندگان به‌هر دلیلی باور دارند که آن‌ها یا معرفت یا اطلاعات کافی برای نوشتن پیرامون اسلام ندارند یا این‌که این مسئله در حوزه‌ی علائق آن‌ها قرار ندارد. مثلا بعضی از نویسندگان که به‌ صورت رازآمیز می‌نویسند، تنها می‌خواهند پیرامون رازها بنویسند نه رازها و اسرار اسلامی. و ان‌شاءالله خداوند به آن‌ها نیز به‌خاطر آن‌چه انجام می‌دهند اجر بدهد. من نویسندگان زیادی می‌شناسم همچون خودم که به هر دو شیوه می‌نویسند. نکته این‌جاست که شما زمانی می‌نویسید و وقت صرف می‌کنید تا مهارت کسب کنید و پس از آن برای هدفی والا می‌نویسید تا کسی استفاده کند.

     

    آیا جامعه‌ی مسلمان آمریکا تلاش می‌کند که خودش را، آرمان‌ها و خصوصیاتش را، به بقیه‌ی آمریکایی‌ها بشناساند یا ترجیح می‌دهد به صورت یک اقلیت منزوی زندگی کند؟

    آمریکایی‌ها عموما انسان‌های مهربانی هستند که اغلب‌شان صادق و درست‌کار هستند. پس وقتی که آن‌ها تلاش می‌کنند تا اسلام را به غیرمسلمانان معرفی کنند، سعی می‌کنند تا این ‌کار را به شیوه‌ای انجام دهند که آن‌ها را دچار هراس نکند یا در آن‌ها ایجاد دافعه نکند. جوامع بزرگی از مسلمانان در سرتاسر آمریکا وجود دارد و همین‌طور شهرهایی وجود دارد مانند شهری که من در آن بزرگ شدم که شما در طول زندگی‌تان در آن حتی با یک مسلمان از نزدیک برخورد نمی‌کنید. پس مسلمانان در هر دو حیطه آن‌چه از دستشان بر می‌آید برای تبلیغ اسلام انجام می‌دهند به‌ گونه‌ای مردم را دچار اضطراب نکنند. در جایی که تعداد مسلمانان اندک است، البته آن‌ها سعی می‌کنند تا بسیار نزدیک در کنار یکدیگر باشند چنانچه این طبیعت انسانی است و گاهی اوقات آن‌ها ممکن است بسیار از دیگران دور شوند، اما در بسیاری از وهله‌ها مسلمانان در آمریکا، دوست دارند که ارزش‌های‌شان را با دیگران به‌ اشتراک بگذارند و اغلب اوقات غیرمسلمانان پذیرا هستند.

     

    به چه شیوه‌هایی؟

    خب برای مثال، در شهرهای بزرگ، تجمعات «چند- دین»ی وجود دارد که مسلمانان، مسیحیان و یهودیان دور هم جمع می‌شوند تا اتحاد خود را به نمایش بگذارند. بسیاری از مسلمانان همسایگان‌شان یا دوستان و یا همکاران یا هم ‌کلاسی‌های خود را دعوت می‌کنند تا در خانه‌شان یا در برنامه‌های مساجد از آن‌ها پذیرایی کنند. دیگر مسلمانان، خصوصا زنان، تلاش می‌کنند تا تنها نشان دهند که چقدر اسلام برای‌شان دوست‌داشتنی و خوشایند است، با شیوه‌ای که لباس می‌پوشند و در جامعه رفتار می‌کنند.
    در اکثر شهرهای آمریکا، مردم تنها آن‌ چیزهایی را می‌دانند که ازطریق اخبار و تبلیغات به‌ آن‌ها خورانده شده است. اگر در خبرها جنجالی به ‌پا شود که در افغانستان یک ‌نفر در زندان شکنجه شده است یا در عربستان سعودی زنی از دسترسی به کودکان‌اش منع شده است، آن‌گاه مردم فکر خواهند کرد که دولت‌های خاورمیانه وحشی و خطرناک هستند و تهدیدی برای امنیت جهانی محسوب می‌شوند.

    شما وبلاگ می‌نویسید. آیا مخاطبان وبلاگ شما فقط مسلمان‌ها هستند یا با تمام جهان حرف می‌زنید؟

    من سال گذشته درباره‌ی اعتقادات دینی بازدیدکنندگان وبلاگم یک نظرسنجی انجام دادم و نتیجه این بود که حدود دو سوم آن‌ها مسلمان و یک سوم از دیگر ادیان هستند. بسیاری از موضوعات پست‌های من شامل مسائل اسلامی است که طبیعتا مسلمانان بیشتر برای خواندن آن‌ها می‌آیند، اگرچه من سعی می‌کنم که مسائل متنوعی را مطرح کنم که برای همه‌ی کسانی که بیرون از این فضا هستند و ممکن است مانند من فکر کنند، خوشایند باشد. و البته امیدوارم که بسیاری از آن‌ها بیایند و زیبایی اسلام را ببیند و ان‌شاءالله به ما بپیوندند.

     

    ان‌شاءالله! بقیه‌ی مسلمان‌های وبلاگ‌نویس چه می‌کنند؟ آیا فقط برای هم‌ دیگر می‌نویسند یا غیرمسلمان‌ها را هم خطاب می‌کنند؟

    بله، اکثریت بلاگرهای مسلمان به‌دنبال دیگر مسلمانان بلاگر هستند تا آن‌ها را ملاقات کنند و صحبت کنند و نقطه‌نظرات مشابه‌شان را به اشتراک بگذارند، اما روی هم رفته از آن‌چه که من در دنیا مطالعه می‌کنم، آن‌ها بسیار به پیروان دیگر ادیان نزدیک هستند و تلاش می‌کنند تا به آن‌ها نشان دهند که اهمیتی ندارد که کجای دنیا قرار دارند. بلاگرهای مسلمان، انسان هستند؛ ما تمایلات، نیازها، آرزوها و بلندپروازی‌های انسانی داریم، درست شبیه غیرمسلمان‌ها!

    هم‌چنین به‌ خاطر این ‌که من از خواندن بلاگ‌های خواهران مسلمان لذت می‌برم، یک «فهرست راهنمای بلاگ‌های مسلمة» ایجاد کردم تا وبلاگ‌های مختلفی را که خواهران مسلمان برای ایجاد یک تغییر می‌نویسند، معرفی کنم.

    دختر آمریکایی تازه مسلمان

    آیا دنیا به این صحبت‌ها گوش می‌دهد؟ وبلاگ‌های مسلمان‌ها توسط دیگران هم خوانده می‌شود؟ عکس‌العمل‌ها چه گونه است؟

    بله! دنیا گوش می‌دهد! در واقع بالاترین ترافیک بلاگ‌های اسلامی بعد از مسلمانان متعلق به مسیحیان است. از آن‌جایی که آن‌ها بسیاری از همان ارزش‌هایی را پذیرا هستند که اسلام دارد، آن‌ها نسبت به آن‌چه که ما در وبلاگ‌های‌مان می‌نویسیم، احساس قرابت می‌کنند. همین اتفاق در طرف مقابل مشاهده می‌شود. وبلاگ‌های مسیحی زیادی هستند که من سر می‌زنم، چرا که نویسندگان‌شان درباره‌ی مسائلی می‌نویسند که من موافق آن هستم و می‌خواهم با آن‌ها به‌ اشتراک بگذارم و حمایت کنم. مثلا یک بلاگ کاتولیک هست که من دوست دارم مطالعه کنم و هر وقت که آن خانم می‌نویسد که آن‌ها می‌خواهند موقع رفتن به کلیسا موهایشان‌ را با روسری بپوشانند، برای او پیام‌های تشویق‌آمیز می‌فرستم. قطعا به‌عنوان مسلمان، ما وقتی که یک غیرمسلمان می‌خواهد تا به‌خاطر عفت، نوعی از این‌گونه پوشش را داشته باشد، خوشحال هستیم.

     

    درباره‌ی مشارکت سیاسی بگویید. مسلمان‌های آمریکا در رای‌گیری‌ها و میتینگ‌ها شرکت می‌کنند؟ از حزب خاصی حمایت می‌کنند؟

    در واقع بسیاری از مسلمانان آمریکایی توسط حزب‌های سیاسی تقسیم شده‌اند، درست مثل کشورهای دیگر. شما مسلمان‌های دموکرات را مشاهده می‌کنید که آرمان‌های خود برای تساهل بیشتر نسبت به اقلیت‌ها و چنین مسائلی را دنبال می‌کنند. طبیعتا بعضی از مسلمانان نیز طرفدار جمهوری ‌خواهان هستند که عقاید محافظه ‌کارانه‌ای همچون مخالفت با سقط‌جنین دارند. این‌ها تنها تعدادی از مسائلی است که هر گروه نظراتی پیرامون‌اش دارد. باقی مسلمانان کاملا دور از سیاست هستند و به‌دلایل خاص خودشان از رأی‌دادن امتناع می‌کنند. اما جایی که مردم باشند، نظرات‌ و عقاید هست و جایی که مسلمانان هستند، قاعدتا مسلمانانی هستند که به دنبال راه‌هایی برای شنیده‌شدن نظرات‌شان باشند.

     

    تا به حال پیش آمده که حس کنید بین مسلمان‌ بودن و آمریکایی‌ بودن تضاد وجود دارد؟ مثلا این‌که کشور شما از شما چیزی بخواهد که اسلام اجازه نمی‌دهد یا برعکس؟

    خب! این یک سؤال عمیق است و من احساس می‌کنم پاسخ‌های خوب زیادی می‌توان برای آن داشت. در بعضی سطوح، تضاد و تعارض بین مسلمان‌ بودن و آمریکایی ‌بودن وجود دارد. به‌طور مثال آمریکا از بین مسلمانان برای ارتش سربازگیری کند و آن‌ها را به مکان‌هایی مانند خاورمیانه بفرستد تا علیه برادران و خواهران دینی‌شان بجنگند. این‌ها تعارض‌های شدید است. در عین‌حال، در حد زندگی روزمره تعارض چندانی وجود ندارد. شما همراه غیر مسلمانان غذا می‌خورید تا وقتی که احتیاط می‌کنید که آن‌چه می‌خورید «حلال» باشد. شما همراه آن‌ها کار می‌کنید تا وقتی که آن‌چه انجام می‌دهید و پولی که کسب می‌کنید «حلال» باشد. مطمئنا شما باید بیشتر مراقب باشید، اما زندگی بدون کشمکش چندانی ادامه دارد.

     

    بسیارخب! اگر تعارضی پیش بیاید، در این جور موارد طرف کدام یک را می‌گیرید؟ اسلام یا وطن‌تان؟

    البته برای مسائل عمده و اساسی که ممکن است پیش بیاید، قطعا اسلام در اولویت است. اگر شریک کاری شما الکل می‌نوشد و درباره کسب پول از راه «ربا» صحبت می‌کند، باید بدانید که اقدام مقتضی شما این‌است که خود را از سر میز یا از مکالمه معذور بدارید یا این ‌که نظر خود را شفاف درباره‌ی این‌که چنین موقعیتی را دوست ندارید، بیان کنید. اگر اتفاقا در وضعیتی زندگی می‌کنید که احساس می‌کنید نمی‌توانید اسلام را در اولویت قرار دهید، ممکن است نیاز به تصمیم‌ گیری برای زندگی در مکانی ارزش ‌مندتر داشته باشید. خداوند تمام جهان را برای زندگی به ما ارزانی داشته است. مقداری پول ذخیره کنید و به جایی تغییر مکان بدهید که احساس کنید می‌توانید کار صحیح را انجام بدهید. سرانجام ما در روز قیامت نسبت به‌ آن‌چه که از سر گذرانده‌ایم و آن‌چه پذیرا شده‌ایم، مسئول هستیم. مرزها و وابستگی‌های یک وطن ممکن است هر روز تغییر کنند، اما اسلام و اصول آن همیشه همان هستند.

     

    درباره‌ی اتحاد اسلامی چه فکر می‌کنید؟ فکر می‌کنید یک مسلمان باید قبل از هر چیز با هم ‌کیشانش یکی باشد یا با هم ‌وطنانش؟

    در اسلام ما تعهد داریم که ابتدا برادران و خواهران مسلمان‌مان را یاری کنیم. پس از آن، دست‌هایمان را برای یاری دیگر نیازمندان می‌گشاییم. اما چند موقعیت واقعا مستلزم آن است که یک مسلمان را به یک غیرمسلمان ترجیح دهیم. مثلا اگر یک مسلمان دارد از گرسنگی می‌میرد و یک مسیحی نیز دارد از گرسنگی می‌میرد. البته شما برای مسلمان کمک فراهم می‌کنید و بعد شما وسیله‌ای برای کمک به دیگری پیدا می‌کنید. متحد بودن در اسلام به ‌این معنی نیست که مسلمانان نمی‌توانند به افراد غیرمسلمان کمک کنند. اما اگر مردم حتی به وظایف اولیه‌ی خود در قبال برادران و خواهران‌شان عمل نکنند، چگونه انتظار داریم که دیگران به ما کمک کنند؟ بسیاری از مسلمانان وقتی که از گرسنگی یا بی‌خانمانی رنج می‌برند و هیچ غذایی یا سرپناهی از طریق مساجد یا مجامع اسلامی محلی برایشان فراهم نمی‌شود، برای طلب یاری رو به دیگر ادیان می‌آورند. مسلمانانی هستند که شکست می‌خورند و سردرگم می‌شوند و وقتی چنین اتفاقی می‌افتد، از اسلام باز می‌گردند. آن‌ها نمی‌توانند درک کنند که چرا یک‌ نفر از دین خودشان نمی‌تواند کمک‌شان کند. بنابراین من معتقدم که ما باید بیش از این متحد باشیم.
    در اسلام ما تعهد داریم که ابتدا برادران و خواهران مسلمان‌مان را یاری کنیم. پس از آن، دست‌هایمان را برای یاری دیگر نیازمندان می‌گشاییم. اما چند موقعیت واقعا مستلزم آن است که یک مسلمان را به یک غیرمسلمان ترجیح دهیم.

    به ما بگویید در آمریکا چه نگاهی به کشورهای مسلمان، دولت‌هایشان و مردم‌شان هست؟

    در اکثر شهرهای آمریکا، مردم تنها آن‌ چیزهایی را می‌دانند که ازطریق اخبار و تبلیغات به‌ آن‌ها خورانده شده است. اگر در خبرها جنجالی به ‌پا شود که در افغانستان یک ‌نفر در زندان شکنجه شده است یا در عربستان سعودی زنی از دسترسی به کودکان‌اش منع شده است، آن‌گاه مردم فکر خواهند کرد که دولت‌های خاورمیانه وحشی و خطرناک هستند و تهدیدی برای امنیت جهانی محسوب می‌شوند.

    اما بعضی از آمریکایی‌ها سعی می‌کنند که اطلاعات و آگاهی‌های خودشان را از طریق بلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی و ملاقات با مردم دیگر کشورها که درباره‌ی آن‌ها در اخبار می‌شنوند، کسب کنند و از طریق منابع دست اول، زندگی در آن‌جا را درک کنند. آن‌وقت آن‌ها دلیل ورای بعضی از چنین مسائلی را می‌آموزند. همین مسئله را می‌توان برای اخبار پیرامون آمریکا بیان کرد. ما به ‌ندرت در خبرهای ملی درباره‌ی آمریکایی‌ها می‌شنویم که آن‌ها افراد را در دنیا یا در کشور خودشان شکنجه یا آزار می‌دهند و به‌همین دلیل وقتی که یک رسوایی به‌ بیرون درز می‌کند، به‌طور مضاعف به مردم شوک وارد می‌کند. فکر می‌کنم که هرچه مردم بیشتری اطلاعات خود را با یکدیگر به اشتراک بگذارند، کشورهای بیشتری در کنار یکدیگر قرار خواهند گرفت. اما هر دو طرف باید دیوارها و حصارهایی که برای قرن‌ها برافراشته‌اند، کنار بزنند.

     

    به طور خاص، آمریکایی‌ها درباره‌ی ایران چه فکر می‌کنند؟ می‌دانیم که دولت ایران و دولت‌های غربی درباره‌ی انرژی هسته‌ای اختلاف دارند. مردم آمریکا این اختلافات را چه طور تلقی می‌کنند؟

    وای، چه سوالی! خب مطمئنا بسیاری از آمریکایی‌ها و نیز دیگر ملت‌ها، ایران را به‌خاطر اظهار کسب انرژی هسته‌ای به‌عنوان یک تهدید تلقی می‌کنند. اما تعداد در حال رشدی از مردم مسلمان و همین‌طور غیرمسلمان وجود دارند که احساس می‌کنند ایران و دیگر کشورها نیز باید حق استفاده از نیروی هسته‌ای را داشته باشند. بعضی احساس می‌کنند که کشورهای بزرگ سعی می‌کنند تا یک انحصار و منوپولی را بر روی این انرژی ایجاد کنند و این عادلانه نیست. بعضی به افراط می‌روند و می‌گویند هیچ‌کس نباید چنین انرژی در دسترس داشته باشد. به‌ هرحال بسیاری در آمریکا نگران هستند که اگر ایران به سلاح هسته‌ای دست‌ یابد، آن‌ را علیه دشمنان‌اش به‌کار خواهد برد و آن‌ها فکر می‌کنند که آمریکا قطعا دشمن ایران است و اگر آمریکا به‌طور مستقیم نباشد، یکی از متحدان اصلی‌اش. همان‌طور که بسیاری مشاهده کردند که رئیس‌جمهور ایران به‌خاطر مطالبات دیگر کشورها، عقب‌نشینی نمی‌کند.

     

    نظر خودتان چیست؟

    خب، من متأسفم که نمی‌توانم به شما و مخاطبان‌ تان پاسخ بدهم، چرا که به‌خاطر امنیت خانواده‌ام، ما مجاز به طرح نظرات و علائق سیاسی خودمان به ‌صورت آنلاین نیستیم. اما من واقعا امیدوارم که ایران و آمریکا بتوانند به توافقاتی برسند و شکاف فزاینده‌ی بین خود را ترمیم کنند. هر دو کشور برای دنیا مسائل جالب به‌ ارمغان بیاورند و برای بهتر شدن وضع بشر متحد شوند.

     

    از این‌که حضور در این مصاحبه را پذیرفتید، متشکریم. حرف آخر شما با خوانندگان چارقد؟

    من هم از شما به ‌خاطر این مصاحبه تشکر می‌کنم و امیدوارم که توانسته باشم تصویری اجمالی اما منصفانه از درون زندگی آمریکایی و زندگی خودم به ‌عنوان یک نویسنده‌ی «مسلمة» آمریکایی ارائه داده باشم.

     

    گفتگو: سید کمال الدین دعایی/نشریه الکترونیکی چارقد

     گروه دین و اندیشه تبیان - شکوری


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 90/01/20
    زمان : 19:29
    ایمان و رفتار
    طبقه بندی: تحقیقات، |

    The image “http://mouhajer.files.wordpress.com/2008/03/15efpr7.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

    در نوشته حاضر در صدد بیان رابطه ایمان با مبادی رفتار هستیم. بدین روی، پس از تعریف «ایمان» و ویژگی های اساسی آن (مبتنی بودن ایمان بر بینش و گرایش، قلبی بودن و اختیاری بودن)، به بیان مبادی رفتار از دیدگاه فلسفه، اخلاق و روان شناسی پرداخته ایم.

    مبدأ رفتار در حقیقت، همان پاسخی است که به پرسش علت بروز رفتارهای ویژه داده می شود. هر دانشی بر اساس هدف، روش و موضوع خود، مبدأ رفتار را تعریف کرده است. دانش فلسفه مبدأ رفتار را «نفس انسان» می داند که از طریق قوا، کارهای خود را انجام می دهد. در علم اخلاق، «صفات»، که در اثر تکرار رفتارها به صورت ملکه درآمده، به عنوان مبدأ رفتارهای اخلاقی معرفی شده است و در دانش روان شناسی نیز «انگیزش» به عنوان مبدأ رفتار معرفی شده است.

    ساز و کار این تأثیر و تأثر را می توان چنین تبیین کرد: چون ایمان ترکیبی از شناخت و گرایش است و جایگاه آن نفس (قلب) انسان است، از این طریق شوق و اراده انسان را جهت داده و در نتیجه، رفتاری متناسب با خود را بروز می دهد. ایمان بینش ویژه ای از خالق و مخلوق و ارتباط انسان با موجودات عالم ارائه می نماید. این بینش و گرایش های درونی هر کدام زمینه ساز رفتارهای انسان در ارتباط با خداوند و ارتباط انسان با خود و دیگران می شوند. به دنبال تکرار این رفتارها در موقعیت های مشابه، ملکات و صفات انسان شکل می گیرد.

    هرچند حقیقت طلبی و تمایلات لذت جویانه و سعادت خواهانه در انسان ذاتی است و ریشه فطری دارد، اما شناخت ایمانی آنها را به سمت و سوی خاصی هدایت می کند و بر شیوه ارضای غرایز تأثیر می گذارد. حتی خورد و خوراک انسان را به سوی تقرّب الی اللّه و انجام عبادت خداوند سوق می دهد.

    در یک کلام، می توان گفت: به دنبال معارفی که وحی در اختیار بشر گذاشته، حدّ و مرزهای رفتاری و اجتماعی انسان مشخص شده است و با توجه به ایمانی که انسان به خداوند و نبوّت دارد و به اعتقادی که درباره ارتباط رفتارهای این دنیا با سعادت این جهان و آن جهان دارد، می کوشد به دستورهای دین عمل کند و گرایش های خود را شکل ایمانی ببخشد. خوردن و آشامیدن، غریزه جنسی و ازدواج، لباس و مسکن و مرکب، گرایش به زینت و جمال، گرایش به مال و فرزند، عواطف و احساسات (ترس و خشم و خشنودی، غم و شادی، ترس، امنیت، یأس و امید) همه از این بینش ایمانی تأثیر می پذیرد.

    (الَّذِینَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِاللّهِ أَلاَ بِذِکْرِاللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)(رعد: ۲۸); آنان که ایمان آورده اند دل هایشان به یاد خداوند آرام گیرد. همانا با یاد خداوند دل ها آرام می گیرد.

    آدمی کاندر طریق معرفت ایمان ندارد

    شخص انسان دارد و شخصیت انسان ندارد

    ای که مغروری به دانش، دانشت را بیشتر کن

    تا بدانی هیچ ارزش علم بی ایمان ندارد

    کاخ دانش گر همه از سنگ و از پولادسازی

    لرزد و ریزد گر از ایمان پی و بنیان ندارد.

    در فرهنگ غنی اسلام، واژه «ایمان» جایگاه ویژه ای دارد. در متون دینی، هیچ فرقی میان آدمیان به اندازه تفاوت میان مؤمن و غیرمؤمن به رسمیت شناخته نشده است. ایمان مهم ترین گام در حرکت به سوی اخلاق و ارزش های اخلاقی شمرده شده است. بدون شک، ایمان یکی از مهم ترین زیرساخت هایی است که روند زندگی انسان و تعالی و تکامل انسان را رقم می زند و آدمی را به سر منشأ خیرات می رساند. از این رو، خداوند رمز فلاح و رستگاری را در ایمان معرفی کرده و می فرماید: (قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ)(مؤمنون: ۱); قطعاً مؤمنان رستگارند.

    با توجه به نقش سازنده ای که ایمان در سعادت انسان دارد، در این نوشتار به بررسی رابطه ایمان با مبادی رفتار پرداخته شده است تا از این طریق، ساز و کار اثرگذاری ایمان بر رفتار مشخص شود.

    ● تعریف «ایمان»

    «ایمان»۱ مصدر باب افعال و از ریشه «أمن» به معنای «امنیت» گرفته شده و تقریباً نزد همه لغت شناسان عرب به معنای سکون، آرامش و ضدّ خوف و ترس است. منظور از آن، تصدیق و اعتقاد قلبی است، آن گونه اعتقاد و باوری که جان آدمی را از کفر، شرک و بیماری های روحی در امان نگاه دارد.۲

    در فرهنگ اسلامی، ایمان همان گرایش عقیدتی به خداست که تا عمق دل نفوذ می کند و تمام رفتار، اخلاق و اندیشه های انسان را جهت می بخشد. در این باره، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می فرماید: «الایمان ما خلص فی القلب و صدّقه الاعمال»;۳ ایمان عقیده خالصی است که در جان و دل ریشه دارد و رفتار انسان آن را تأیید می نماید. برای تحقق و شکل گیری ایمان در انسان، دو عامل مهم و اساسی مؤثر وجود دارد: یکی بینش و تحصیل شناخت (نسبت به متعلّقات ایمان); و دیگری میل و گرایش فطری.

    از آن رو که بحث ایمان در بسیاری از منابع مورد بررسی قرار گرفته است، با بیان برخی ویژگی های پذیرفته شده درباره ایمان، بحث پی گیری می شود:

    ● ویژگی های ایمان

    با توجه به آیات قرآن کریم، متعلّقات ایمان را می توان در توحید، نبوّت و معاد۴ خلاصه کرد که اساسی ترین آنها ایمان به «اللّه» است که اگر جامع و کامل باشد ایمان به دو اصل دیگر را نیز تأمین می کند.۵

    ۱) قلبی بودن:

    ایمان هر حقیقتی که داشته باشد با ساحتی از انسان در ارتباط است که «قلب»۶ نامیده می شود. قلب قرارگاه ایمان است و تا به روی چنین حقیقتی گشوده نشود، ایمان حاصل نخواهد شد. حضرت علی(علیه السلام) از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نقل می کند که فرمود: «لا یستقیمُ ایمانُ عبد حتی یستقیم قلبه»;۷ استواری ایمان بنده به استواری قلب اوست.

    ۲) درجه پذیری:

    حقیقت ایمان تشکیکی و دارای مراتب است. ایمان حقیقتی نیست که تنها متصف به هست و نیست باشد، بلکه اگر وجود داشته باشد، می تواند هستی های مختلف بپذیرد.۸

    آثار و دستاوردهای ایمان تابعی است از شدت و ضعف آن; البته هر مرتبه ایمان آثار و لوازم خود را می نمایاند.

    ایمان تقویت و کاستی می پذیرد. طبق این ویژگی یک مرتبه ایمانی را می توان به سوی مرتبه ای دیگر سپری کرد. قرآن کریم این ویژگی ایمان را چنین تبیین می کند: (وَ إِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً وَ عَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ)(انفال: ۲); چون آیات الهی بر آنان (مؤمنان) خوانده شود، ایمانشان را می افزاید و بر پروردگار خود توکّل می کنند.

    ۳) اختیاری بودن:

    ایمان حقیقتی است که به اختیار در انسان جلوه گر می شود و به هیچ روی اجبار و اکراه نمی پذیرد. اکنون پس از آشنایی با برخی ویژگی های ایمان و پیش از بررسی نقش ایمان بر «مبادی رفتار»، باید دید منظور از مبادی رفتار چیست؟

    ● تعریف «مبادی رفتار»

    هر رفتار و عملی که از انسان سر می زند مبتنی بر علت ها و مقدّماتی است که از آن با عنوان «مبادی رفتار» یاد می شود. به دیگر سخن، می توان گفت: مبدأ رفتار در حقیقت همان علت بروز رفتارهای ویژه است.

    از آن رو که هر دانشی از زاویه و نگاه خاص خود، رفتار انسان را مورد مطالعه قرار داده است، مبادی و مقدّمات خاصی برای بروز رفتارهای انسان مطرح شده است. بنابراین، در آغاز باید تعریف هر دیدگاه را از «مبادی رفتار» شناخت و در ادامه، به بررسی تأثیر ایمان بر هر یک از آنها پرداخت. در ذیل به برخی از این دیدگاه ها اشاره شده است:

    الف) مبادی رفتار از منظر فلسفه

    فلاسفه مبدأ فاعلی رفتارهای انسان را «نفس» می دانند. در مباحث علم النفس فلسفی، پس از اثبات تجرّد نفس، به رابطه آن با فعل و رفتار صادر از انسان پرداخته شده است.۹ علّامه طباطبائی در بحث «کیفیات نفس» درباره مبادی رفتار انسان می فرماید: «نفس انسانی ـ که یک صورت جوهری است، ذاتاً مجرّد از ماده است، اما در مقام فعل، متعلّق به ماده می باشد ـ علت فاعلی افعالی است که از انسان صادر می شود.»۱۰

    در بیان چگونگی تأثیر نفس بر رفتار، باید به این نکته توجه داشت که نفس ناطقه انسانی یک مبدأ فاعلیِ علمی است که با شناخت و آگاهی، کار انجام می دهد و تنها اموری از او صادر می شود که آنها را برای خود کمال تشخیص می دهد و از این رو، نیاز به آن است که پیش از انجام هر کاری، آن کار را تصور کند و کمال بودن آن را مورد تصدیق قرار دهد. به دنبال تصدیق به فایده، شوق به انجام آن کار در نفس پدید می آید و به دنبال شوق، اراده تحقق می یابد. پس از تعلّق گرفتن اراده به فعل، قوّه عامل، که حرکت دهنده عضلات است، عضلات را به حرکت درمی آورد و در این مرحله، فعل موردنظر تحقق می یابد.۱۱ بنابراین، مبادی فعل ارادی انسان را می توان چنین برشمرد: علم، شوق، اراده۱۲ و قوّه عمل که به حرکت درآورنده عضلات است. در حقیقت، وقتی می خواهیم کاری را انجام دهیم، ابتدا آن را تصور می کنیم و سپس فوایدش را مورد توجه قرار می دهیم، و بعد فایده آن را تصدیق می کنیم. همه اینها علم و آگاهی است. در کنار اینها، یک کیف یا حالت نفسانی دیگر در نفس ما تحقق پیدا می کند و آن «میل و شوق» است. به دنبال میل و شوق، اگر شرایط برای عمل آماده باشد شوق مؤکّد می شود و اراده به انجام رفتار تعلّق می گیرد. قوّه عامل عضلات را به حرکت درمی آورد و در نتیجه، رفتار صادر می شود.

    فکر و شناخت آدمی بدون تمایلات و گرایش های طبیعی، غریزی و فطری، انسان را به حرکت و تصمیم گیری نمی رساند، بلکه فقط راه را نشان می دهد و به هر اندازه که تمایلات آدمی نیروی فزون تری کسب کند، به همان اندازه نیروی اراده او جزم و قاطعیت کسب کرده، قدرت بر عمل و فعالیت او تمکّن بیشتری به دست می آورد.۱۳

    فلاسفه در تبیین رابطه بین نفس و بدن، دیدگاه های گوناگونی ارائه کرده اند. با وجود این، بیشتر آنها بر این امر اتفاق دارند که نفس امور خود را از طریق «قوا» انجام می دهد، گرچه »آنان در تبیین جزئیات اختلاف نظر دارند، ولی تقریباً در چهارچوب و کلیت قوا اتفاق نظر دارند. نفس بر اساس کارهای گوناگونی که دارد، قوایی دارد که کار را به وسیله آنها انجام می دهد.

    ب) مبادی رفتار از منظر علم اخلاق

    به مجموعه ملکات و صفات پایدار و ناپایدار یا ساختار شخصیتی خاص، که منشأ رفتارهای ویژه بدون نیاز به اندیشه و تأمّل می شود، «اخلاق» گویند. واژه «اخلاق» از ماده «خلق» به مفهوم خوی گرفته شده است. در نگاه علم اخلاق، همین خلق و خوی ها منشأ بروز رفتار به شمار می آید.

    تعریف، اهمیت و آثار «خلق»: «خلق» یکی از کیفیات نفسانی است که به صورت اختیاری و آگاهانه در طول زمان شکل می گیرد و نقش مهمی در صدور یا زمینه سازی بروز کارهای انسان، بدون نیاز به تفکر و تأمّل و نگرش دارد.
    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 89/10/12
    زمان : 13:36
    مسئله خلافت
    طبقه بندی: تحقیقات، مناسبات، |

    با سلام خدمت دوستان و ضمن تبریک عید غدیر به این مناسبت تحقیقی درباره خلافت بعد از پیامبر کردم

    تحقيق ذيل کوشيده است ضمن بيان مقدمه اي در رابطه با کليات اعتقادات شيعه و اهل سنت در مورد امامت و خلافت،به تبيين اصول و مباني هر دو گروه بپردازد که از ديدگاه شيعه مواردي همچون امامت تداوم وادامه نبوت،عصمت، علم امام،سابقه،قرابت،وصايت و جانشيني و نص و تنصيص و از ديدگاه اهل سنت مواردي همچون عدم وجود نص در مورد جانشيني پيامبر(صلي الله عليه و آله) وانتخاب خليفه از روشهايي چون انتخاب توسط اهل حل و عقد،شورا و استخلاف بررسي شده است ، سپس چگونگي انتخاب خليفه اول در سقيفه و در نهايت چرايي اين انتخاب مورد بحث قرار گرفته است.

    مقدمه

    پژوهش حاضر به دنبال پاسخگويي به اين سوال است که اگر بنا بود به امر خدا بعد از پيامبر(صلي الله عليه و آله) ، علي(عليه السلام)خليفه باشد، چگونه خلافت به ابوبكر رسيد؟، نکته­اي که در رابطه با متن سوال وجود دارد اين است که در اينجا دو جنبه قابل تصور است : جنبه اول امر تکويني يعني اراده و خواست خداوند براي جانشيني حضرت علي (عليه السلام)، جنبه دوم امر تشريعي يعني دستور الهي براي جانشيني آن حضرت. اين تحقيق به دنبال تبيين جنبه دوم مي باشد که اراده و عمل اصحاب سقيفه بر خلاف امر تشريعي خداوند مبني بر جانشيني حضرت علي(عليه السلام) بوده است.

    از ديدگاه شيعه امامت مقامي است كه شخص، منصوب از طرف خداوند است، بدين معنا كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) به دستور خداوند خلفاي بعد از خود را تعيين كرده[1] بر اين اساس بايد رهبر مسلمانان از سوي خداوند كه آگاه به مصالح انسان ها است انتخاب شود. پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) به دستور خداوند،[2] علي (عليه السلام) را در جريان غدير به عنوان جانشين بلافصل و رهبر مسلمانان تعيين كرد: "من كنت مولاه فعلي مولاه"[3] البته جانشين حضرت تنها در غدير شكل نگرفت، بلكه پيامبر (صلي الله عليه و آله) بارها به مناسبت هاي مختلف به بيان فضايل و شايستگي حضرت پرداخت [4] تا افكار عمومي را آماده پذيرش رهبري او نمايد. براين اساس شيعه امامت و خلافت خلفاي سه گانه ابابكر ، عمر و عثمان را ناحق و غير مشروع مي داند و باور دارد كه ولايت حق امام علي (عليه السلام) بوده و خلفاي سه گانه اين حق را غصب كرده و سفارش پيامبر (صلي الله عليه و آله) را ناديده گرفته اند. از سوي ديگر خلفا لياقت و شايستگي رهبري را نداشتند. ابابكر گفت :"اقيلوني فلست بخيركم . علي فيكم؛[5] مرا معاف داريد كه بهترين شما نيستم ، در حالي كه علي ميان شما است".

    امام علي (عليه السلام) بارها به غير مشروع بودن خلافت خلفا اشاره نموده و آنان را غاصب مقام خلافت، مي دانست. حضرت در خطبه شقشقيه مي فرمايد: "به خدا سوگند، كه پسر قحافه (ابابكر) خلافت را مانند پيراهني به تن كرد، در حالي كه مي دانست محوري كه اين دستگاه بايد بر گرد آن بچرخد، من هستم. سرچشمه هاي علم و فضيلت از كوهسار شخصيت من سرازير مي شود و شاهباز انديشه بشر از رسيدن به قلة عظمت من باز مي ماند."[6] همچنين حضرت خطاب به عمر و عثمان فرمود: "با هم، با قوت و شدت، پستان خلافت را دوشيدند".[7]

    اين در حالي است كه اهل سنت باور دارند كه خلافت خلفاي سه گانه مشروع و قانوني است، زيرا به رغم آنان پيامبر كسي را بعد از خود به عنوان جانشين معرفي نكرد و گزينش رهبر را به مردم واگذار كرد . بدين اساس اگر مردم و يا خبرگان و اصحاب حلّ و عقد، كسي را به عنوان رهبر انتخاب كردند، وي حق حاكميت داشته و رهبر مردم مي باشد.

    نخستين كسي كه شايعه عدم معرفي جانشين و عدم وصيت پيامبر (صلي الله عليه و آله) بر كسي را پراكنده كرد،عايشه بود. او مي گويد:پيامبر(صلي الله عليه و آله) در حالي كه سرش بر دامان من بود،از دنيا رفت و به كسي وصيت نكرد.

    ابوبكر نيز هنگام وفات ش مي گفت: دوست داشتم كه از رسول خدا سوال مي كردم كه امر خلافت در شان كيست تا كسي در آن نزاع نكند.

    عمر بن خطاب نيز در جواب فرزندش كه از او خواسته بود تا مردم را مانند گله اي بدون چوپان رها نكند،گفت: اگر جانشين براي خود معين نكنم،به رسول خدا اقتدا كرده ام و اگر خليفه معين كنم به ابوبكر اقتدا نموده ام.[8]

    قبل از پرداختن به چرايي و چگونگي انتخاب ابوبکر به خلافت پس از رحلت رسول اکرم(صلي الله عليه و آله) ، به نظر ضروري مي رسد که ابتدائا بايد مباني شيعه و اهل سنت درباره امامت وخلافت تبيين گردد. چرا که بدون تبيين مباني اين دو فرقه نمي توان به چرايي تحولات و حوادث مربوطه پرداخت.

    الف:مباني شيعه

    اصول و مباني اعتقادي و سياسي مذهب شيعه، بر آيات قران و روايات پيامبر (صلي الله عليه و آله) استوار است. بيان اين مهم از آن رو اهميت فراوان دارد که اولا اثبات مي کند شيعه مولود طبيعي اسلام است و معتقدانش ريشه در نصوص قرآني و روايات دارد، و ثانيا نشان مي دهد ظهور اين مذهب، دست کم از جنبه‏ى اعتقادي به عصر نبوت بازمي گردند نه به رويدادها و تحولات تاريخي پس از رحلت پيامبر (صلي الله عليه و آله).بنابراين در اين قسمت، به بيان اصول و مباني اعتقادي شيعه مي پردازيم.

    1) امامت تداوم وادامه نبوت

    ار نظر شيعه، امامت از اصول مذهب تشيع است.بنابراين امامت را ادامه نبوت مي داند، اما معتقد است بر امام وحي نمي شود و او اختياري در تشريع شرايع يا نسخ آنها ندارد. تنها حکم خدا و رسول، يعني کتاب و سنت به امام سپرده شده است، و اطاعت از او، مانند اطاعت از پيامبر (صلي الله عليه و آله) مطلق بوده و به هيچ قيد و شرطي مقيد و مشروط نگرديده است.[9]

    متکلمان شيعي، امامت را رياستي ديني و دنيايي مي دانند که در باطن، نوعي ولايت بر انسان و اعمال او دارد و در ظاهر انسان را هدايت و تا مقصد همراهي مي کند.[10]

    شيعه، امامت را لطف خداوند به بندگان خود مي داند. چنانکه خواجه نصير طوسي گفته است: «الامام لطف».[11] اين بدين معناست که امامت، نظير نبوت، از مسائلي است که از اختيارات انسان بيرون است و بايد از راه وحي و تعيين الهي صورت پذيرد، با اين تفاوت که نبي به طور مستقيم از سوي خدا تعيين مي شود و امام به واسطه‏ى پيامبر از سوي خدا تعيين مي گردد.[12]

    2) عصمت

    متکلمان شيعه، عصمت را نيروي رباني و خدايي دانسته اند که دارنده‏ى آن را از ارتکاب لغزشها، گمراهي ها، خطاهاي عمدي و سهوي – در عين قدرت ارتکاب – بازمي دارد. [13]آنان آيات و احاديث ذيل را گواه عصمت اهل بيت (عليهم السلام) مي دانند:

    1. آيه تطهير، اين آيه در شأن رسول خدا (صلي الله عليه و آله) و اهل بيت او، يعني امام علي، حضرت فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسين - عليهم السلام- نازل شده و بر عصمت آنان دلالت دارد؛ [14] چنانکه علي (عليه السلام) مي فرمود: اهل بيت در کتاب خدا ما هستيم؛[15] کافر ما را دوست ندارد و مؤمن کينه ما را به دل نمي گيرد. [16]

    2.آيه اولوالامر، اين آيه نيز- چنانکه ذکر آن مي آيد – بر اطاعت بي قيد و شرط از اولو الامر دلالت دارد؛ چنانکه امام علي (عليه السلام) فرمود: همانا خداوند بدان جهت به اطاعت صاحبان امر فرمان داد که آنان معصوم و پاکيزه هستند و هيچ گاه به گناه امر نمي کنند. [17]

    3. حديث ثقلين ، اني تارک فيکم الثقلين ما ان تمسکتم بهما لن تذلوا، کتاب الله و عترتي اهل بيتي، فانه قد نبأني اللطيف الخبير، انهما لن يتفرقا حتي يردا علي الحوض...

    رسول خدا (صلي الله عليه و آله) در حديث ثقلين اهل بيت خود را هم پايه و در کنار، قرآن کريم قرار داده است.

    4. حديث سفينه ، ان مثل اهل بيتي فيکم کمثل سفينة نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق

    افزون بر اين زندگاني پاک و بي آلايش اهل بيت (عليهم السلام) که مورد تأييد همگان است دليلي بر اين مدعاست.

    3) علم امام

    بر اساس احاديث متواتر، اهل بيت عصمت و طهارت، يعني پيشوايان دوازده گانه شيعه، داناترين مردم به امر الهي اند. حفظ دين، اصلاح امور مردم و هدايت آنها به سوي حق، از مهم ترين شئون امام است که اين امر بدون علم و آگاهي کامل از دين ممکن نيست. از اين رو، خداوند فرمود: آنکه خلق را به راه هدايت و طريق سعادت رهبري مي کند، سزوار پيروي است(يونس، 35) [18]در روايات نيز آمده است که اگر امام عالم نباشد، ممکن است شرايع و احکام الهي را تغيير دهد. بنابراين، علم به قرآن، با همه مراتب آن نزد آنان است و همين علم، آنها را به پيامدهاي اعمال آگاه مي کند و مانع گمراهي و سبب عصمت آنان است. البته اين علم غير اکتسابي بوده و سرچشمه آن فضل خداوند است.

    4) سابقه

    پيشي گرفتن در اسلام، به لحاظ جايگاه ويژه اي که در بين مسلمانان داشته است، مورد توجه تاريخ نگاران و متکلمان قرار گرفته و به صورت يک مفهوم سياسي درآمده است، به طوري که خلفاي اوليه براي بيان مشروعيت سياسي خود بدان استناد کرده و چنانکه ذکر خواهد شد، اهل سقيفه نيز آن را مهم ترين دليل انتخاب ابوبکر دانستند. اين در حالي است که سبقت علي (عليه السلام) در اسلام و مجاهداتش در راه دين، با صحابه ديگر قابل مقايسه نيست چنانکه روايات فراوان شيعه و سني او را به عنوان اولين مسلمان ياد کرده و سابقه او را مورد تأييد قرار داده اند.[19]

    5) قرابت

    از آنجا که امام و جانشين پيامبر(صلي الله عليه و آله) بايد تحت نظارت مستقيم پيامبر(صلي الله عليه و آله) و در پرتو آيين الهي تربيت شود، خداوند جانشينان پيامبر را ازبين نزديکان و خويشاوندان او برگزيد. البته انتخاب جانشين از خويشاوندان، در ميان انبياي گذشته نيز وجود داشته که آيات حديد، 26؛ انعام، 84 و بقره، 124 بدان تصريح دارد؛ با توجه به اين زمينه ها، در ذهن مسلمانان نيز قرابت جايگاه خاصي داشته است. بر اين اساس، از دلايل مهمي که قريش براي امامت خود در اجتماع سقيفه بني ساعده مطرح کردند، قرابت با رسول خدا (صلي الله عليه و آله) بود.

    6) وصايت و جانشيني

    سيره و سنت پيامبران الهي براي ادامه راهشان، انتخاب وصي براي خويش بوده است. [20]

    وصي، جانشين کسي است که او را انتخاب کرده تا پس از مرگ کارهاي مربوط بدو را انجام دهد. وصايت نزد متکلمان شيعه همواره وصيت پيامبر (صلي الله عليه و آله) به هنگام بيعت مردم با حضرت علي(عليه السلام) را در ذهن متبادر مي سازد. بعد از سقيفه، کلمه وصي مکرر به کار رفته است. از آن شمار مي توان به روز بيعت با علي (عليه السلام) [21]، و هنگام جنگهاي جمل[22]، صفين، نهروان،[23] و نيز سخنان امام حسن (عليه السلام) [24]اشاره کرد.

    در اين ميان حديث لکل نبي وصي و وارث و ان عليا وصيي و وارثي [25] به حديث وصايت معروف است. پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) در اين حديث، علي (عليه السلام) را به طور مطلق وصي خود معرفي کرده است؛ يعني او مجاز است در تمام اختياراتي که پيامبر (صلي الله عليه و آله) داشته، تصرف نمايد و اين همان معناي خلافت است. پس از رحلت رسول خدا (صلي الله عليه و آله)،کلمه وصي يکي از القاب مشهور امام علي (عليه السلام) شد.[26]

    7) نص و تنصيص

    بر اساس عقيده‏ى شيعه، امام بايد از طرف خدا انتخاب شود و به منظور ابلاغ به مردم، به پيامبر معرفي گردد. از اين امر به نص يا تنصيص [تعيين] تعبير مي شود. شيعه، وصايت و نص را ملاک تعيين امام مي داند و منکر اصل شورا و بيعت در تعيين امام است. در حالي که اهل سنت، شورا و بيعت را، دو ملاک تعيين امام مي داند و منکر وصايت و نص پيامبر(صلي الله عليه و آله) بر امامت و جانشيني پس از او هستند. رواياتي که بر انتصاب و تنصيصي بودن امامت و ولايت اهل بيت (عليه السلام) دلالت مي کنند، بسيارند.[27]

    ب) مباني اهل سنت در رابطه با امامت و خلافت

    در مکتب اهل سنت، امامت، به معناي خلافت و يک منصب اجتماعي است. از اين رو،نظريه خلافت بر بنياد عدم هرگونه نص از پيامبر(صلي الله عليه و آله)در خصوص تعيين خليفه استوار است. مطابق نظر اهل سنت، حضرت رسول(صلي الله عليه و آله) امر خلافت و شيوه­هاي تعيين خليفه را به عهده صحابه و سپس مردمان هر زمانه نهاده است،و هرگز کسي را براي اداره دولت اسلامي بعد از وفات خود معين نفرموده،بلکه حتي طريقه مشخصي را براي تعيين حاکم بعد از خود توصيه نکرده و صرفا برخي قواعد عام و لازم در امر حکومت را بيان کرده است.

    اهل سنت پس از اعتقاد به نبود نصوص خاص درباره خلافت شخص معين از جانب پيامبر(صلي الله عليه و آله)، و نيز فقدان نص در خصوص شرايط و طريقه تعيين خليفه،در استدلال به دولت مشروع اسلام، به گفتار و کردار صحابه استناد کرده اند. آنان با توجه به مرجعيت صحابه و اين نکته که صحابه درباره خلفاي راشدين اجماع داشته­اند، شرايط و شيوه استقرار خلفاي چهارگانه را نمونه آرماني و مشروع دولت اسلامي تلقي مي کنند. [28]

    با عنايت به اينکه انتخاب خليفه به دست اجتماع ومردم مي باشد،روش انتخاب مي تواند با توجه به مقتضيات هر زمان، ملاکهاي متفاوتي داشته باشد، که از جمله آنها عبارتند از:

    1. راه اول: انتخاب اهل حل و عقد؛ اهل حل و عقد در نظام سياسي اهل سنت چونان مجلس شوراي امروز در بعضي کشورها ، وظيفه تعيين و انتخاب خليفه را به عهده داشته است. تئوري سنتي اهل سنت مبتني بر انتخاب ابوبکر است که امام به وسيله اجماع و بيعت اهل حل و عقد انتخاب مي شود. اين شيوه با توجه به گزينش خليفه اول، با بيعت عده اي از صحابه يکي از ملاکهاي گزينش خليفه قرار گرفت. [29]

    2. دومين راه، استخلاف يا نصب خليفه و امام لاحق به وسيله خليفه سابق است، مانند تعين خليفه دوم به دست خليفه اول.[30]

    3. راه سوم، انعقاد خلافت از راه شوراست، مانند انتخاب خليفه سوم به وسيله‏ى شوراي شش نفره.

    4. راه چهارم، استيلا و شوکت با قهر و غلبه است. اين ملاک نيز به اين جهت است که خلفاي بعدي با قهر و غلبه خلافت را به دست مي آوردند. روزبهان در سلوک الملوک اين راه را با توجه به استيلاي دولتهاي مستقل بر خلافت عباسي اضافه کرده است. در اين روش ، تفاوتي ميان فرد مستولي از نظر جهل و علم فسق و عدل، عرب و عجم و قرشي بودن وجود ندارد. [31]

    پس از انتخاب خليفه با يکي از شيوه هاي ذکر شده، با او بيعت مي شود تا هم اقتدار خليفه به رسميت شناخته شود و هم به او وعده پيروي بدهند. البته در تعداد بيعت کنندگان نيز بين اهل سنت اختلاف است؛[32]برخي گفته اند پس از بيعت چهارنفر، امامت منعقد مي شود.[33]وظايف خليفه از نظراهل سنت، بعد از گزينش توسط مردم به طور اجمال عبارت است از:

    حفظ حدود و ثغور اسلامي، قضاوت، رهبري در جنگها، گرفتن ماليات و مصرف آن در مصالح مسلمانان ، تعيين افراد در مناصب مختلف. [34]

    دلايل قرآني و روايي جانشيني علي(عليه السلام) بعد از پيامبر(صلي الله عليه و آله)

    در رابطه با بخش اول سوال بايد گفت آيات و روايات بسياري از لسان شريف پيامبر(صلي الله عليه و آله) صادر و به مردم ابلاغ شده و همگي آنها بر جانشيني علي(عليه السلام) بعد از پيامبر(صلي الله عليه و آله) دلالت مي‏كند. در اينجا به پاره‏اي از آنها اشاره مي‏كنيم:

    1 – آيه ولايت: در آيه 5 سوره مائده آمده است: «ولي و سرپرست شما، خداوند و رسول او و كساني هستند كه ايمان آورده‏اند؛ آنانكه نماز به پاي دارند و در حالي كه در ركوع هستند زكات مي‏دهند.»

    اين آيه به اتفاق سني و شيعه در مورد علي(عليه السلام) نازل و از سوي پيامبر(صلي الله عليه و آله) به مردم ابلاغ شده است[35] و اثبات كننده ولايت او است. اگر خداوند درصدد اين بود كه دوستان مردم را معرفي كند، نيازي به ذكر جمله دوم (كه از نظر ادبي عطف تفسير يا عطف بيان «الذين آمنوا» است) نداشت و فقط مي‏فرمود: «انما وليكم اللَّه و رسوله و الذين آمنوا» بنابراين تمامي مؤمنان، مورد نظر اين آيه نيستند بلكه آنكه در حال ركوع زكات داده، مراد مي‏باشد و از سوي مي‏دانيم كه كليه مؤمنان ولي و دوست و ياور هم مي‏باشند. با تلفيق اين دو نكته استنتاج مي‏شود كه منظور از ولايت در آيه، مفهوم و ويژگي خاصي است كه فقط در خدا و رسول و علي(عليه السلام) وجود دارد و ديگران از آن بي بهره‏اند و ان اولويت و احقّيّت در جان و مال و كارها نسبت به همه مردم است كه معادل و مساوي خلافت و رهبري مي‏باشد.

    2 –آيه تبليغ وحديث غدير: در آيه 67 سوره مائده آمده است: «اي پيامبر، آنچه را كه از پروردگارت به سوي تو نازل گشته (به مردم) ابلاغ كن، و اگر نكني، رسالت او را انجام نداده‏اي...»

    در پي آن پيامبر(صلي الله عليه و آله) در غدير خم دست علي بن ابي طالب(عليه السلام) را گرفته فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم و آل من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله و العن من ظلمه». معلوم مي‏شود كه خداوند به پيامبر(عليه السلام) وحي كرده بود كه حضرت علي(عليه السلام) را به عنوان مولي به مردم معرفي كند و الا چرا در غدير خم به چنان عملي اقدام ورزيد؟ بيشتر مفسران اهل تسنن هم تصريح كرده‏اند كه آيه مزبور در شأن حضرت علي(عليه السلام) نازل شده است[36].

    مسأله ولايت تا بدان اندازه در محضر ربوبي مهم بوده كه عدم ابلاغ آن را معادل عدم ابلاغ رسالت الهي معرفي فرموده و اين كاملاً بر خلاف قول كساني است كه مي‏گويند رسول خدا(صلي الله عليه و آله) پس از خود كسي را به عنوان حاكم و خليفه بر مسلمانان تعيين نفرمود چطور مي‏توان باور كرد كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) كه عقل كل و كل العقل و انسان كامل و كاملترين انسان بوده، نسبت به مسأله رهبري غفلت كرده و امر آن را به رأي مردم كه آميخته با هواهاي نفساني و اميال گوناگون هستند، واگذارده باشد؟

    جالب آنكه متن بعضي از طرق حديث غدير به اين قرار است «... يا ايها الناس، ان اللَّه مولاي و انا مولاي المؤمنين اولي بهم من انفسهم، فمن كنت مولاه فهذا مولاه - عني عليا(عليه السلام) - اللهم و ال من والاه...»[37] ، و در بعضي از طرق آن آمده است: «... يا ايها الناس الست اولي بكل مؤمن من نفسه؟ قلنا: بلي يا رسول اللَّه، نحن نشهد انك اولي بكل مؤمن في نفسه، قال: فاني من كنت مولاه فهذا مولاه و اخذ بيد علي(عليه السلام)...»[38] ، و در بعضي از طرق آن آمده است: «...الست اولي بكم يا معشر المسلمين من انفسكم؟ قالوا: بلي يا رسول اللَّه، قال: من كنت مولاه فعلي مولاه...»[39].

    منظور از مولايي كه در فرمايش پيامبر(صلي الله عليه و آله) است (من كنت مولاه فعلي مولاه)، اولي به مردم از خود آنان مي‏باشد كه تعبير ديگري از امام و امير است. قرينه‏هاي قطعي بر اين مدعا گواهي مي‏دهد: از جمله آنها اين فرمايش پيامبر(صلي الله عليه و آله) است كه فرمود: «ألست اولي بالمؤمنين من انفسهم»، «آيا من اولي و شايسته‏تر به مؤمنان از خود آنان نيستم؟» بعد از آنكه اصحاب گفتند آري، آن حضرت فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه»، «هر كس كه من مولاي او هستم، علي هم مولاي او است».

    تفريع «من كنت مولاه» بر «الست اولي بالمؤمنين من انفسهم»، «يعني آوردن جمله هر كس من مولاي او هستم، علي مولاي اوست» در پي جمله «آيا من شايسته بر مؤمنين نسبت به خود آنان نيستم» و متفرع برآن، دليل واضحي است كه مولا در آن روايت به معناي اولي از مؤمنين به خودشان مي‏باشد و الا جمله «ألست...» لغو و بي فايده خواهد بود.

    در برخي از طرق حديث آمده: «ان اللَّه مولاي و انا مولي المؤمنين اولي بهم من انفسهم فمن كنت مولاه فهذا مولاه - يعني عليا(عليه السلام)»، خداوند مولاي من مي‏باشد و من مولاي مؤمنين هستم؛ يعني اولي به آنان نسبت به خودشان، پس هر كس كه من مولاي او هستم، اين - يعني علي - مولاي او است.

    در اين حديث، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) جمله «اولي بهم من انفسهم» را توضيح و شرح و تفسير جمله «انا مولي المؤمنين» قرار داده و اين دليل آشكاري است كه مراد از مولا همان اولي به مؤمنان از خودشان مي‏باشد.

    در برخي از طرق حديث غدير كه ممزوج به حديث ثقلين است، آمده: «انه لم يعمر نبي الا نصف عمر...»، «همانا ماجرا بدين قرار است كه هر پيامبري نصف پيامبر پيش از خود عمر مي‏كند و من نزديك است كه به سوي حق فراخوانده شوم و من مسؤول و شما مسؤول هستيد...» اين سخن از جمله دلايلي قوي‏اي است كه آشكار مي‏سازد كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) تنها در مقام وصيت و تعيين جانشين و امام بعد از خويش بوده تا مردم به او اقتدا كرده و هدايت شوند نه درصدد بيان اين مطلب كه بفرمايد هر كس من دوستدار يا ياري دهنده - و مانند آن از معاني ديگر - او هستم، علي هم دوستدار يا ناصر او است. زيرا اگر چنين معاني‏اي از سخن آن حضرت مراد بود، لازم به ذكر آن در وقت قريب به مرگ كه مي‏بايست آن حضرت دعوت حق را لبيك بگويد، نبود.

    اصولاً با قطع نظر از هرگونه قرينه لفظي موجود در حديث غدير - اعمالي كه از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در آن روز صادر شده، از جمله قويترين دلايل و بزرگترين شواهد است كه مي‏رساند آن پيامبر(صلي الله عليه و آله) درصدد نصب امام و خليفه بعد از خود بوده و مقصود از مولي، اولي به مؤمنين از نفس آنها است نه معناي ديگر.

    ما مي‏بينيم كه ايشان در آن موضع بعد از بازگشت از آخرين حج خويش در روزي كه گرمتر از آن را مردم و خود ايشان سراغ نداشتند، توقف نمود و مردم ار - چه آنان كه عقب مانده و چه آنان كه جلو افتاده بودند - جمع كرد و دستور فراهم آوردن سايبانهاي بزرگي داد و علي(عليه السلام) را به گونه‏اي كه ملائكه مصمم مي‏شوند، مصمم نمود و پس از خواندن خطبه و ذكر اين نكته كه مرگ و اجلش نزديك است، دست علي را گرفت و به اندازه‏اي بالا برد كه زير بغل هر دو مشخص گرديد، و نازل شدن «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و اللَّه يعصمك من الناس» و «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دنيا» همگي گوياي اين مطلب است كه مسأله وصيت و جانشيني بعد از پيامبر(صلي الله عليه و آله) مطرح بوده و آن حضرت مي‏خواسته امام بعد از خود را معين بفرمايد و اينكه مقتداي آنان علي(عليه السلام) است.

    آنچه مطلب فوق را تأكيد مي‏كند، آن است كه ابوبكر و عمر بعد از آنكه فرمايش پيامبر(صلي الله عليه و آله) را نسبت به علي(عليه السلام) شنيدند به امام علي(عليه السلام) گفتند: «مولاي هر مؤمن و مؤمنه‏اي هستي» يا آنكه از عمر روايت شده كه گفت: به به‏اي پسر ابوطالب در حالي وارد صبح گشته كه مولاي من و مولاي هر مسلماني هستي يا طبق برخي روايات گفت: گوارايت باد اي فرزند ابوطالب، صبح كرده و مولاي من و مولاي هر مرد و زن مؤمن شده‏اي.[40]

    اگر پيامبر(صلي الله عليه و آله) درصدد ايجاد منصب جديدي براي علي(عليه السلام) نبود، نمي‏بايست ابوبكر و عمر و ديگران چنين تبريكهايي را كه گفتنش تنها در صورت حامل شدن مقام تازه و جديد براي آن حضرت صحيح بود، به ايشان بگويند.

    بنابراين نمي‏توان حديث غدير را به معناي محب و ناصر تعبير كرد.[41]

    جز آنچه گفته شد آيات، روايات و احاديث بسياري از جمله آيه اكمال دين ،حديث يوم الانذار، حديث ثقلين ،حديث منزلت ، حديث جابر وجود داردكه با توجه به آنها مي‏توان خلافت بلا فصل علي(عليه السلام) را براي ايشان اثبات نمود.

    اما بخش دوم سؤال كه در رابطه با چگونگي و چرايي به خلافت رسيدن ابوبكر مي باشد،دو قسمت دارد كه در قسمت اول بايد به روند انتخاب خليفه بعد از رحلت پيامبر(صلي الله عليه و آله) در سقيفه پرداخت و در قسمت دوم ،عوامل و چرايي اين انتخاب را بررسي كرد.

    در رابطه با چگونگي انتخاب خليفه پس از رحلت پيامبر (صلي الله عليه و آله) بايد گفت كه به اتفاق شيعه و سني اين انتخاب بر مي گردد به ماجراي سقيفه كه تفصيلا بيان مي شود.

    ماجراي سقيفه بني ساعده

    پس از رحلت پيامبر، هنوز جسد پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) روي زمين بود و بني هاشم و گروهي از ياران راستين آن حضرت، مشغول فراهم ساختن مقدمات دفن پيامبر بودند كه ناگهان گروه انصار در چند قدمي خانة پيامبر در زير سايباني به نام «سقيفة بني ساعده» دور هم گرد آمدند تا تكليف مسلمانان را از نظر خليفه و جانشين پيامبر معّين كنند. گويي تعيين خليفه از نظر آنان به مراتب فوري‌تر از «تجهيز» و تغسيل و دفن پيامبر بود!

    در لحظاتي كه علي(عليه السلام) همراه با بني هاشم و گروهي از مهاجران در داخل خانه و خارج آن با بي‌صبري هرچه تمامتر خود را آمادة مراسم نماز و دفن پيامبر مي‌نمودند، ناگهان عمر كه در خارج خانه بود از گردهم‌آيي انصار در سقيفه آگاه گرديد. فوراً به وسيله كسي به ابوبكر پيغام داد كه هر چه زودتر خانه را ترك كند و بيرون آيد، ابوبكر كه از علّت احضار عمر آگاه نبود، عذر آورد و گفت: من در اينجا كار دارم. ولي سرانجام بر اثر اصرار عمر ناچار شد كه خانه و جسد پيامبر را ترك كند. وقتي وي نيز مانند عمر از جريان آگاه گرديد همه چيز، جز رفتن به سقيفه را فراموش كرد، و هر دو نفر راهي سقيفه شدند و ابو عبيدة بن جراح را نيز همراه خود بردند. اكنون به دقّت به مناظره و احتجاجهاي طرفين گوش فرا دهيد كه آنان روي چه منطقي خود و قبيلة خويش را براي خلافت از ديگران شايسته‌تر مي‌دانستند.

    سخنگوي مجلس از طرف انصار، سعد بن عباده و حباب بن منذر، و از طرف مهاجران ابوبكر و عمر و ابوعبيده بودند و در پايان دو نفر از انصار نيز به منظور كارشكني در كار سعد بن عباده سخن گفته‌اند. اينك متن سخنان آنان:

    ـ سعد (خطاب به انصار): شما فضيلتي داريد كه هرگز ديگران آن را ندارند: پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) سالها در ميان كسان خويش مردم را به آيين توحيد دعوت نمود، ولي جز گروه كمي به او ايمان نياوردند، و همانها نيز توانايي دفاع از او را نداشتند، ولي شما انصار! به او ايمان آورديد، از او و ياران او دفاع نموديد، و با دشمنان او از در جنگ وارد شديد تا در نتيجه مردم آيين او را پذيرفتند و شمشيرهاي شما بود كه عرب را در برابر او تسليم نمود. هنگامي كه پيامبر ديده از جهان پوشيد از شما راضي و چشمش به شما روشن بود، از اين روي لازم است زمام امور را به دست بگيريد و شما از همة مردم به اين كار شايسته‌تر و سزاوارتر هستيد. [42]

    منظق سعد اين بود كه چون ما به پيامبر و ياران او پناه داده‌ايم و از او و يارانش دفاع كرده‌ايم و با دشمنان او پيكار نموده‌ايم پس براي زمامداري از ديگران سزاوارتر هستيم. اكنون ببينيم كه منطق مهاجرين حاضر در مجلس در برابر آنان چه بود؟

    ـ ابوبكر: مهاجران، نخستين گروهي هستند كه به آيين او ايمان آورده و به اين فضيلت مفتخر شده‌اند، آنان در شدايد و سختيها بردباري به خرج داده‌اند، از كمي افراد نهراسيدند، آزار دشمنان را به جان خريدند و از ايمان و آيين او دست برنداشتند. ما هيچگاه خدمات و فضايل شما انصار را انكار نمي‌كنيم و به طور مسلّم پس از مهاجران شما بر ديگران برتري داريد، از اين روي امارت و فرمانروايي از آن مهاجران، و وزارت از آن شما باشد و ما امير باشيم و شما وزير و هيچ كاري را بدون مشورت شما انجام نمي‌دهيم. [43]

    تكيه گاه مهاجران در برتري خود اين بود كه آنان نخستين كساني بودند كه پيامبر را تصديق نموده و به آيين او گرويده‌اند.

    ـ حباب بن منذر: اي گروه انصار! زمام امور را به دست بگيريد. ديگران در ساية قدرت شما زندگي مي‌كنند و هيچ كس جرأت ندارد كه بر خلاف شما كاري صورت دهد. شما داراي قدرت و جمعيت بيشتري هستيد. هرگز دودستگي را به ميان خود راه ندهيد، كه نتيجه‌اي جز تباهي ندارد و اگر مهاجران بر قبضه كردن حكومت اصرار ورزند بايد مسئله را از طريق «دو اميري» حل كنيم، و فرمانروايي از ما و فرمانروايي از آنان تعيين گردد.

    منطق انصار در اين مناظره فزوني نفرات و نيرومندي جبهة آنان است و مي‌گويند چون ما قوي و نيرومند هستيم بايد فرمانروا از ميان ما انتخاب گردد.

    ـ عمر: هرگز دو شمشير در يك غلاف جاي نمي‌گيرد، بخدا سوگند عرب به حكومت و فرمانروايي شما تن در نمي‌دهد در صورتي كه پيامبر آنها از غير شماست، ولي عرب إبا نمي‌ورزد كه زمام امور آنان را كسي بر عهده بگيرد كه پيامبر آنها از قبيلة اوست، چه كسي مي‌تواند در حكومتي كه محمد آن را پي‌ريزي كرده است با ما جنگ و نزاع كند در حالي كه ما از نزديكان و خويشاوندان او هستيم.

    در اين گفتگو عمر، ملاك شايستگي براي زمامداري امّت را پيوند خويشاوندي با پيامبر قرار داد، و از اين روي گروه مهاجر و در رأس آنان قريش را احق و شايسته‌تر براي اشغال آن مقام دانسته است.

    «حباب بن منذر» بار ديگر بر قدرت و نيرومندي ياران انصار تكيه كرده و گفت: اي گروه انصار به سخن عمر و همفكران او گوش فرا ندهيد، آنان دست شما را از فرمانروايي كوتاه مي‌سازند. اگر نپذيرفتند، همه را از اين سرزمين بيرون كنيد. شما به اين كار شايسته‌تر از ديگران هستيد، در پرتو شمشيرهاي شما ديگران به اين آيين گرويده‌اند.

    ـ عمر: خدا ترا بكشد!

    ـ حباب: خدا ترا بكشد!

    ـ ابو عبيده: وي با دادن رشوه‌اي به انصار نظرية واگذاري حكومت به گروه مهاجر را چنين تأييد كرد:

    أي گروه انصار! شما نخستين كساني بوديد كه پيامبر گرامي را كمك كرديد، هرگز سزاوار نيست كه نخستين فردي باشيد كه سنّت و راه او را تغيير مي‌دهد.

    در اينجا يك نفر از انصار، به نام بشير بن سعد، كه خود پسر عموي سعدبن عباده (كانديداي نيمي از انصار براي خلافت) بود برخاست، و با آنكه انتظار مي‌رفت جريان را به نفع آنان تمام كند، برخلاف انتظار وي روي عداوت و كينه‌اي كه به سعد‌بن‌عباده داشت منطق عمر را تأييد كرد و رو به خويشاوندان خود كرد و گفت:

    - محمد از قريش است و خويشاوندان وي بر خلافت از ديگران اولي و شايسته‌ترند، هرگز شما را نبينم كه با آنان در اين موضوع به نزاع برخاسته‌ايد.

    طرفين سخنان خود را گفتند و هيچ‌كدام نتوانست ديگري را قانع كند. در اين لحظه ابوبكر از فرصت استفاده كرد و به سان يك ديپلمات كهنه‌كار برگ جديدي به زمين زد و گامي جلوتر نهاد و تصميم گرفت كه دونفر را معرفي كند تا مردم با يكي از آن دو نفر بيعت كنند، خصوصاً مشاهده كرد كه در ميان جبهة انصار وحدت كلمه وجود ندارد و بشير‌بن سعد مخالف سعد‌بن عباده (رئيس خزرج) مي‌باشد.

    از اين روي با رندي خاصي به گفتگو خاتمه داد و گفت:

    خواهشمندم از اختلاف و دودستگي دوري كنيد، من خيرخواه شما هستم، بهتر است دامنة سخن را كوتاه سازيد و با يكي از اين دو نفر، عمر و ابوعبيده، بيعت كنيد.

    عمر و ابو عبيده گفتند: هرگز بر ما سزاوار نيست كه با وجود شخصي چون تو زمام امور را در دست بگيريم. از ميان مهاجران هيچ فردي در فضيلت به پايه تو نمي‌رسد. تو همنشين پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) در غار «ثور» بودي، به جاي پيامبر نماز خواندي، و وضع مالي تو بهتر از ما است، دستت را به ما ده تا ما با تو بيعت كنيم. در اين لحظه ابوبكر فوراً بدون اينكه سخن بگويد و بدون اينكه دو مرتبه تعارف كند دست خود را دراز كرد و از رازي كه بر دل بود پرده برداشت، و روشن شد كه پيش كشيدن عمر و ابوعبيده، رنگ جدّي نداشته و جز تعارف و هموار كردن راه بر خود چيزي نبوده است. ولي پيش از آن كه عمر، دست ابوبكر را به عنوان بيعت بفشارد، بشيرين سعد بر هر دو سبقت جست و دست او را قبل از همه به عنوان بيعت فشرد، آنگاه اين دو نفر، دست ابوبكر را به عنوان جانشين رسول خدا فشرده و در همين لحظه شكاف عميقي كه از سخنان بشير پيش‌بيني مي‌شد، در ميان جبهة انصار پديدار شد و عقب‌نشيني انصار قطعي گرديد.

    حباب‌بن منذر از بيعت بشير، كه خود از انصار بود، سخت برآشفت، و فرياد زد: بشير! نمك نشناسي كردي و بر پسر عموي خود رشگ بردي و نخواستي حكومت از آن او باشد. بشير گفت:

    -هرگز جريان از اين قرار نيست، بلكه نخواستم در حقّي كه خدا آن را براي گروه مهاجر قرار داده است به نزاع برخيزم.

    «اسيدبن حضير» كه رئيس اوس بود و هنوز عداوتهاي ديرين خود با رئيس خزرج را در دل مكنون و پنهان داشت، رو به افراد قبيلة اوس كه در مجلس حضور داشتند كرد و گفت: برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد زيرا اگر سعد زمام امور را به دست بگيرد خزرجيان يك نوع فضيلت و برتري بر ما پيدا مي‌كنند. از اين روي گروه اوس نيز به فرمان رئيس خود با ابوبكر بيعت كردند.

    در اين لحظه آن گروه از مردم كه بلوغ رواني ندارند و به سان گوسفند از دستور رئيس پيروي مي‌كنند دست ابوبكر را به عنوان فرمانروا فشردند و هجوم آنها سبب شد كه سعد زير دست و پا له گردد!

    ناشناسي گفت: رئيس خزرج زير دست و پا مانده، حال او را رعايت كنيد! ولي عمر از اين بي‌احترامي خوشحال بود و گفت: خدا او را بكشد، زيرا چيزي براي ما بالاتر از بيعت با ابوبكر نيست!

    خود عمر كه بعدها سرگذشت سقيفه را بيان مي‌كرد رمز بيعت خويش با ابوبكر را چنين توضيح داد: اگر ما بدون اخذ نتيجه جلسه را ترك مي‌گفتيم ممكن بود انصار پس از ما اتّفاق نظر پيدا كنند، و براي خود رئيسي برگزينند.

    اجتماع سقيفه با انتخاب ابوبكر براي خلافت به نحوي كه بيان شد به كار خود خاتمه داد، و ابوبكر، در حاليكه عمر و ابوعبيده و گروهي از اوسيان دور او را گرفته بودند رو به مسجد رسول خدا آورده، و سعد نيز با تمام ياران خود به منزل خويش رفت. [44]

    چگونگي برخورد حضرت علي (عليه السلام) با سقيفه

    واكنش امام علي(عليه السلام) ويارانش در مقابل اين انتخاب چه بود؟

    در رابطه با برخورد و واكنش حضرت علي(عليه السلام) بهتر است رجوع كنيم به خطبه 67 نهج البلاغه كه وقتي در 28 صفر سال 11 هجري گزارشگري وارد خانة امام شد، و ماجراي سقيفه را بازگو كرد و گفت دو گروه از مهاجر و انصار خود را براي خلافت شايسته و سزاوار مي‌دانست. علي(عليه السلام) فرمود: چرا به انصار پاسخ نداديد كه پيامبر فرموده است به نيكان از آنان نيكي كنيم و از تقصير بدان آنها بگذريم؛ اگر رياست و خلافت از آن آنها بود، نبايد آنها را به ديگران توصيه و سفارش كند، بلكه بايد ديگران را به آنها سفارش نمايند، و چنين توصيه نشانة محروميت آنان از حكومت و فرمانروايي است.

    سپس امام پرسيد: قريش روي چه اساسي خود را شايستة خلافت مي‌دانستند؟

    گزارشگر گفت: آنان مي‌گفتند ماشجرة رسول خدا هستيم و با او از يك قبيله مي‌باشيم.

    علي(عليه السلام) فرمود: احتجوا بالشجره،و اضاعوا الثمره، به درخت احتجاج كردند و ميوة آن را ضايع و تباه ساختند. اگر آنان از آن نظر سزاوار خلافتند كه همگي از شاخه‌هاي يك درخت مي‌باشند، من ميوة آن درخت و پسر عموي ايشان مي‌باشم، چرا خلافت از آن من نباشد؟[45]

    استدلال علامه سيد شرف الدين عاملي در مورد ماجراي سقيفه

    در اين رابطه بد نيست به توضيحات سيد شرف الدين عاملي دانشمند شيعه در بحث با شيخ سليم البشري يكي از دانشمندان بزرگ جامعه الازهر توجه داشته باشيم.

    ايشان مي گويد: مـردم هـمه مى دانند كه امام على (ع ) و سائر دوستانش - اعم از بنى هاشم و ديگران - به هنگام بيعت حاضر نبودند و در آن روز ، داخل سقيفه هم نشدند ، بلكه از آن و از هر چه در آن مى گذشت بركنار بودند . هـمه آنها به جانب آن امر بزرگى كه در اثر وفات رسول خدا (ص ) پيش آمده و مكلف به انجام آن بودند ،رهسپار شده بودند ; به امر واجب تجهيز پيامبر (ص ) قيام نموده و به غير آن نمى انديشيدند . و هـنـوز اينها پيامبر (ص ) را در ضريح مقدسش پنهان نساخته بودندكه اهل سقيفه كار خود را تمام ، امور بيعت را محكم ، و پيمان آن رااستوار ساخته بودند ، و با حزم و دورانديشى خاص ، با هـم مـتـفـق شـدند كه از هرگفته و هر عملى كه موجب سستى پايه هاى بيعت،يا خدشه اين پيمان و ياتشويش و اضطرابى در آن به وجود آورد،جلوگيرى كنند . بـنابراين ، امام على (ع ) در كجا بود تا در برابر ابوبكر و بيعت كنندگان با وى - در سقيفه - احتجاج كند ؟ و نيز پس از بيعت ،چه وقت به او و به ديگران اجازه استدلال و احتجاج داده شد ؟ در حالى كه صاحبان امر و نهى ، احتياط و دورانديشى را پيش گرفتند و قدرتمندان و زورمـنـدان،آن شـدت و سـرسختى را به راه انداختند علاوه ، امام على (ع ) براى احتجاج و اسـتدلال در آن روز و آن ظروف، اثرى جز فتنه و از بين رفتن حقش نمى ديد زيرا آنحضرت بـراى اسـاس اسـلام و كـلـمه توحيد بيمناك بود - چنانكه در گذشته هم روشن ساخته ، و گفتيم :آن جناب در آن ايام ، گرفتار وضعى شده بود كه هيچكس چنين گرفتارى نداشت . اوبين دو مهم گرفتار بود : خلافت با آن نصوص و وصايايش از يك طرف،او را به طورى ندا مـى كرد و درپيشگاهش شكوه مى نمود كه قلب حضرتش خون مى شد ، و با آنچنان ناله اى وى را مى خواند كـه جـگـر مـى سوخت اما فتنه هاى طغيانگرانه از ناحيه ديگر، وى را چنين انذارمى نمود كه جزيره العرب به هم مى ريزد ، عرب منقلب و دگرگون شود،اسلام نابود مى گردد . و نـيـز وجود منافقان مدينه تهديدش مى كرد ،چرا كه آنها سخت در نفاق فرورفته بودند،و هـمـچـنين اعراب اطراف مدينه نيز او را تهديد مى نمودند ،اعرابى كه - طبق تصريح قرآن - مـنـافـق بودند بلكه در كفر و نفاق سخت تربودند و سزاوارتر كه حدود فرمانهاى نازل شده از طـرف خداوند بر پيامبر راندانند ، خصوصا كه شوكت و عظمتشان با فقدان پيامبر (ص ) تقويت شده بود . و مسلمانان همچون گوسفندان باران خورده در شب ظلمانى بودند كه در ميان گرگان متجاوز و درندگان زيانبار قرار گرفته باشند . مـسيلمه كذاب از يك طرف،طليحه بن خويلد تهمت زن و دروغگو،سجاح دختر حارث آن زن دغلباز و اصحابش از طرف ديگر ،همه براى نابودى اسلام و درهم كوبيدن مسلمانان به پا خاسته بودند . روم ،كـسـراهـا و قيصرها و ديگر زمامداران قدرتمند آن عصر نيز دركمين مسلمانان نشسته بودند و بسيارى ديگر از اين عناصر آشوب طلب كه نسبت به محمد (ص ) و آل محمد واصحابش سخت كينه ور بوده و با اسلام سخت مخالف،آنچنان كه علاقه داشتندپايه هاى آن را فرو ريزند و ريشه هاى آن را از بيخ بر كنند . اين عوامل،با قدرت،سرعت،و با عجله براى مقصود خود بسيج شده بودند ؛ خيال مى كردند كار ، تمام است و فرصت - با پيوستن پيامبر (ص ) به رفيق اعلى - فرارسيده لذا،مى خواستند از اين فرصت استفاده كنند و اين به هم ريختگى راپيش از آنكه اسلام به قدرت و نظم خود بازگردد ،مغتنم شمارند . امـام عـلـى (ع ) بين اين دو مهم قرار گرفته بود طبيعى است كه حق خويش را فداى حيات مسلمانان خواهد كرد. امـا تـصميم گرفت،در عين فداساختن،به نحوه اى حق خويش در مورد خلافت را نيز حفظ كـنـد و آنـچـنـان - دربـرابـر كسانى كه از حق وى روى گردانده اند - احتجاج نمايد كه به اتـحـادمـسلمانان لطمه اى وارد نشود،به گونه اى كه فتنه اى كه موجب بهره بردارى دشمن مـى شـود ، بـه وجـود نيايد لذا،در خانه نشست تا او را با اجبار وبدون خونريزى از خانه خارج سـاخـتـنـد ؛ چـرا كه اگر خود به سوى آنها مى رفت ، حجتش تمام نبود و شيعيانش نيز برهانى نداشتند؛ اما آنجناب بين حفظ دين و نگهدارى حقش در خلافت مسلمانان،جمع نمود . امـام عـلى (ع ) در آن هنگام كه مشاهده فرمود حفظ اسلام و رد تجاوز دشمنان آن ، بسته به مـسـالـمـت و هماهنگى است ، طريق مسالمت را پيش گرفت و صلح باخلفاء را - به خاطر حفظ امت ، نگهدارى ملت و بقاء دين - برگرفتن حقش مقدم داشت . او بـراى مـقدم داشتن آخرت بر دنيا ،و قيام به يك واجب عقلى وشرعى،يعنى مقدم داشتن اهم بر مهم در مقام تعارض،آشتى با آنها راپذيرفت . بنابراين،اوضاع آن عصر ، اجازه مقاومت با شمشير و قيام با استدلال واحتجاج را نمى داد . و بـا اين وصف،او و فرزندانش و دانشمندان علاقه مند به وى،همواره وصيت پيامبر (ص ) را متذكر مى شدند و نصوص آشكار آن را منتشر مى ساختند وبه آن احتجاج مى نمودند . محققان و متتبعان،از اين معنى بى اطلاع نيستند[46].

    شيخ سليم البشري بعد از بحث طولاني با مرحوم سيد شرف الدين عاملي و تصديق احاديث ولايت و امامت بلافصل اميرالمومنين(عليه السلام) مي گويد: من چه بگويم! از طرفي به اين ادله نگاه مي كنم آنها را از حيث سند و دلالت تمام مي يابم، ولي از طرف ديگر مي بينم كه اكثر صحابه از علي(عليه السلام) اعراض نمودند.و اين بدان معنا است كه به اين روايات عمل نكرده اند،من با اين سياهي لشكر چه كنم؟[47].

    صحابه و سقيفه

    در مورد برخورد صحابه پيامبر(صلي الله عليه و آله) و ياران حضرت علي (عليه السلام) بايد گفت كه در تمامي منابع و مآخذ معتبر آمده است كه عده‏اي چون سلمان و ابوذر و مقداد و زبير و بني هاشم و سعد و خانواده او و جمعي ديگر همگي حامي علي(عليه السلام) بودند. مثلاً در يكي از مآخذ اهل سنت آمده است: «غضب رجال من المهاجرين في بيعة ابي‏بكر...»[48] و در جايي ديگر از اين كتاب آمده است كه: «ان سلمان و الزبير و الانصار كان هواهم ان يبايعوا عليا(عليه السلام) بعد النبي(صلي الله عليه و آله)...»[49].

    اما اينكه عده اي زياد از صحابه از جانشين پيامبر(صلي الله عليه و آله) حمايت نكرده و كس ديگري را انتخاب كردند؟ بايد از خود بپرسيم كه چرا صحابه به مخالفت با فرمان او پرداختند؟ پاسخ ما در اين مرحله آن است كه اين نخستين مخالفت صحابه ( يعني بيشتر آنان ) نبود در موارد ديگري هم تخلف صحابه از دستورات پيامبر(صلي الله عليه و آله) صورت گرفته بود. يكي از آنها تخلف از سپاه اسامه بود كه پيامبر(صلي الله عليه و آله) در رابطه با آن مكرر مي‏فرمود ملازم سپاه اسامه باشيد و از او تخلف نكنيد و حتي متخلفين را لعنت كرد ولي عده‏اي چون عمر و ابوبكر به فرمايشات ايشان توجهي ننمودند.[50]

    دوم آنكه وقتي پيامبر نزديك رحلت خويش مركب و كاغذ خواستند عمر مخالفت كرد. در مورد مخالفت عمر با درخواست رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در روايتي آمده است كه عمر به حاضران گفت: درد بر پيامبر چيره شده و قرآن نزد شما است و همان ما را بس است.[51]

    در روايت ديگري آمده است كه عمر گفت: پيامبر(العياذ بالله) هذيان مي‏گويد.[52]

    بعداً عمر خود تصريح كرد كه او نگذاشته بود رسول خدا چيزي بنويسد مبادا خلافت را براي علي قراردهد.[53]

    همچنين در گفتگويي كه ميان عمر و ابن عباس صورت گرفت عمر صراحتاً گفت: رسول خدا قصد داشت در حال مرضش به اسم او (علي) تصريح كند و خلافت او را به طور آشكار اعلان نمايد كه من مانع شدم و نگذاشتم.[54]

    مخالفتهاي ديگر عمر با رسول خدا(صلي الله عليه و آله) تحريم حج تمتع و متعه نساء و سهم مؤلفة القلوب از زكات و انجام سه طلاق در يك مجلس و نظير آن مي‏شود.

    عوامل و چرايي انتخاب ابوبكر به خلافت و كنار گذاشته شدن حضرت علي (عليه السلام)

    با اين كه علي(عليه السلام) از طرف خدا و رسولش به عنوان جانشين و امام بر حق منصوب و معرّفي گرديد، حق مسلّم آن حضرت پس از رحلت پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) ناديده گرفته شد.

    آنچه در سقيفه اتفاق افتاد،زاييده عواملي چند بود كه بايد در تحليل واقعه به آن توجه كرد. حركتهايي كه گروهي خاص قبل از وفات پيامبر(صلي الله عليه و آله)و در روزهاي بيماري آغاز كردند،در پيش انداختن ابوبكر براي امامت جماعت ،ممانعت از نوشتن وصيت پيامبر(صلي الله عليه و آله) تا از گمراهي امت جلوگيري نمايد،تعلل در اعزام سپاه اسامه كه پيامبر تاكيد بسيار بر آن داشت. در حالي كه برخي از گردانندگان سقيفه در آن سپاه عضو بودند، در دست گرفتن تعيين خليفه در سقيفه بني ساعده و اشتراك نظر در معرفي خليفه از سوي مهاجرين حاضر خصوصا با توجه به اين نكته كه يكي از سخنرانان بعدها به خلافت رسيد و دومي نيز اگر مي ماند به عنوان خليفه انتخاب مي شد،از نكات قابل توجه است.[55]

    بنابراين عوامل اين مسئله را در چند چيز مي‏توان جستجو كرد:

    1- كينه توزي و انتقام جويي اعراب و قريش

    اين انگيزه، ريشه‏اش به جنگ‏هاي صدر اسلام بر مي‏گردد. امام علي(عليه السلام) در دفاع از پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) و برداشتن موانع تبليغ و نشر اسلام، تعدادي از سران شرك و كفر را به هلاكت رساند. از اين رو بسياري از اعراب و قريشياني كه در جنگ‏ها از نزديكان خويش، كساني را از دست داده بودند، كينه حضرت را به دل گرفتند. آنان اين كينه را پنهان نمي‏كردند، بلكه در محافل و مجالس ابراز مي‏كردند و پيوسته در صدد انتقام جويي از حضرت بودند. اين واقعيت در قسمت هايي از دعاي ندبه آمده است: "در راه خدا خون‏هاي سران و گردن كشان عرب را به خاك ريخت و شجاعان شان را به قتل رساند و سركشان آن‏ها را مطيع ساخت (در نتيجه) دل‏هاي آنان را نسبت به خود پر از حقد و كينه از واقعه جنگ‏هاي بدر و خيبر و حنين و غير آن‏ها ساخت".[56]

    ابن ابي الحديد معتزلي درباره كينه توزي قريشيان نسبت به حضرت علي(عليه السلام) مي‏گويد: "تجربه ثابت كرده كه گذشت زمان موجب فراموشي كينه‏ها و خاموشي آتش حسد و سردي دل‏هاي پركينه مي‏شود، ولي بر خلاف انتظار روحيه مخالفان علي پس از گذشت ربع قرن (25 سال) عوض نشد و عداوت و كينه‏اي كه از دوران پيامبر(صلي الله عليه و آله) نسبت به علي(عليه السلام) داشتند، كاهش نيافت و حتي فرزندان قريش و نوباوگان و جوانان آنان كه شاهد حوادث خونين معركه‏هاي اسلام نبوده‏اند و قهر ماني‏هاي امام(عليه السلام) را در جنگ‏هاي بدر و أحد و... بر ضد قريش نديده بودند، بسان نياكان خود سرسختانه با علي(عليه السلام) عداوت ورزيدند و كينه او را در دل گرفتند".[57]

    2- حسادت نسبت به خاندان پيامبر(صلي الله عليه و آله)

    از انگيزه‏هاي مهم مخالفت با خلافت علي(عليه السلام) كه ريشه دار بودو به عصر پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) و شايد پيش از اسلام برگردد، حسادت ورزي و حسّ رقابت و برتري جويي قبايل قريش نسبت به پيامبر(صلي الله عليه و آله) و خاندان پاك او است. بررسي‏هاي تاريخ نشان مي‏دهد كه بسياري از اقوام و قبايل عرب خصوصاً قريش و در رأس آنان بني اميه بنا به انگيزه ياد شده هيچ گاه با پيامبر و خاندانش كه از بني هاشم بودند، خوب نبوده و پيوسته نسبت به آنان به دليل تعصب قومي و قبيلگي حسادت مي‏ورزيدند و بُغْض و كينه شان را در دل داشتند. بر اين اساس هر گز مايل نبودند فردي از اين خاندان به حكومت برسد و بر آنان حكم راند.

    اين حسادت به قدري در اعماق جانشان شعله ور بود كه بسياري از قريشيان حتي پس از بيعت خود جوش مردم با اميرمومنان(عليه السلام) بعد از قتل عثمان نيز يا با حضرت بيعت نكردند و يا اگر به انگيزه سياسي مجبور شدند بيعت كنند، از همكاري با حكومت علوي سرباز زدند و پيوسته مترصد ضربه زدن به او و براندازي حكومتش بودند. امام(عليه السلام) درباره انگيزه مخالفت قريش با حضرتش مي‏فرمايد: "ما تنقم مِنا قريش إلا أنّ اللَّه اخْتارنا عليهم فأدخلنا هم في حيزنا؛ قريش با ما دشمني نمي‏كند جز براي اين كه خداوند ما را به رهبري و سروري ايشان برگزيد و ما آنان را زير فرمان خويش كشانديم".[58]

    حضرت در پاسخ به اين سؤال كه چگونه مردم شما را از خلافت كه حقتان بود بازداشتند؟ فرمود: "به خاطر خودخواهي بود كه گروهي بخيلانه به خلافت چسبيدند (و حق را از ما گرفتند)".[59]

    ابوسفيان سركرده قريشيان و بني اميه، پس از انتخاب عثمان به خلافت، بسيار خوشحال بود و در پوست خود نمي‏گنجيد. وي در آن وقت نابينا بود و به مردي گفت او را به قبر حضرت حمزه عموي پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) برساند. وقتي به كنار قبر سيد، خطاب به قبر گفت: حكومتي كه با ضرب شمشير به دست آورديد، امروز بازيچه دست غلامان ما شده است، سپس به قبر حمزه(عليه السلام) لگد زد.[60]

    3- دنياطلبي وعدم تحمل عدل علي(عليه السلام)

    عده‏اي با توجه به شناختي كه از امير مؤمنان علي(عليه السلام) داشتند، به خوبي مي‏دانستند كه اگر حكومت به دست حضرت بيفتد و امام قدرت اجرايي پيدا كند، اجازه دنياطلبي و تعدّي به بيت المال را به آنان نمي‏دهد. اين قبيل افراد مي‏دانستند تاب تحمّل عدل علوي را ندارند.

    عدالت و دادگري و سخت‏گيري و تقيد كامل امام(عليه السلام) به رعايت اصول از عصر رسالت زبانزد خاص و عام بود.

    در مواقع مختلف در زمان پيامبر، سخت‏گيري حضرت علي(عليه السلام) را در موضع عدالت و بيت المال ديده بودند. مثلاً در جريان غنيمت يا جزيه‏اي كه از يمن به دست آوردند، حضرت علي(عليه السلام) متوجه شد كه فرماندهان آن را بين سربازان تقسيم كرده‏اند، حضرت با شدت با آن‏ها برخورد نموده و از همه سربازان و افسران پس گرفت. مسلمانان پيش پيامبر(صلي الله عليه و آله) از حضرت علي(عليه السلام) شكايت كردند، پيامبر در جوابشان فرمود: "از بدگويي درباره علي(عليه السلام) دست برداريد كه او در اجراي دستور خدا بسيار دقيق و سخت گير است و هرگز در زندگي او تملّق و مداهنه وجود ندارد".[61]

    4- عدم رشد سياسي‏

    غاصبان خلافت ، آگاهانه (چنان كه علي(عليه السلام) در خطبه شقشقيه مي‏فرمايد: "ابوبكر با اين كه شايستگي و افضيلت مرا مي‏دانست، غصب خلافت نمود" [62] امامت را از مسير حقيقي خود منحرف نمودند و توده مردم هم دنبال غاصبان خلافت را گرفتند. نه به توصيه و سفارش پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) عمل كردند و نه به دعوت علي(عليه السلام) پاسخ مثبت دادند.

    در حاليكه مسلمانان به ويژه مردم مدينه مي‏دانستند كه حضرت علي(عليه السلام) از طرف رسول اللَّه(صلي الله عليه و آله) به جانشيني منصوب شده است. نيز از شايستگي ايشان مطّلع بودند، ليكن وقتي با عمل انجام شده غصب خلافت رو به رو شدند، بر اثر عدم رشد سياسي جلوي فتنه را نگرفتند و براي اين كه يك قبيله از قبيله ديگر عقب نيفتد، به يكباره در مجلس تصميم گرفتند هر چه زودتر بيعت كنند و از امام(عليه السلام) حمايت ننمودند. فكر كردند يك نفر بايد رئيس مسلمانان و جامعه اسلامي باشد؛ حالا فرق نمي‏كند چه كسي باشد. به اين مسئله فكر نكردند كه اگر علي(عليه السلام) خانه نشين شود، اسلام اموي به جاي اسلام محمّدي مي‏نشيند، و به جاي تكريم و احترام به عترت پيامبر(صلي الله عليه و آله) آنان را در سرزمين كربلا قتل عام خواهند نمود.

    توده مردم به لحاظ عدم رشد سياسي، از امام بر حق حمايت نكردند. هم چنين از جايگاه امامت و شايستگي‏هاي لازم براي اين امر غفلت كردند، در عين حال كه ديدند عده‏اي از اصحاب پيامبر، شخصيتي مانند ابوبكر كه از مسلمانان اوليه و سابقون شناخته مي‏شد و پدر زن پيامبر نيز بود، بر كرسي خلافت تكيه زده است.

    هم چنين مسئله به دست گرفتن حكومت به وسيله كسي كه از سن بالا برخوردار باشد، ميان آن‏ها از اهميّت برخوردار بود. پذيرش يك انسان جوانتر ميان كهنسالان جهت به دست گرفتن امر خلافت براي آن‏ها سخت بود. اين باور ريشه در تفكرات غلط جاهلي داشت و با آمدن اسلام هم چنان باقي ماند.

    موضوع تبعيّت از سران قبايل را نيز در اين مسئله نبايد فراموش كرد. مسلمانان هنگامي كه ديدند سران قبايل با بيعت با ابوبكر مخالفت نكرده و بلكه خود پيشگام در بيعت بودند، آن‏ها نيز به تبعيت تن به بيعت دادند.

    آن‏ها تصور مي‏كردند مسئله خلافت و امامت بر جامعه اهميت چنداني ندارد كه آيا حضرت علي(عليه السلام) به دست گيرد يا كساني مانند ابوبكر و عمر (كه از كهنسالان و پدر خانم پيامبر و از اوّلين مسلمانان بودند و به عقيده آن‏ها به اندازه علي(عليه السلام) شايستگي داشتند). [63]

    اگر جريان سقيفه و اتفاقاتي را كه در آن جا اتفاق افتاد و نحوه انتخاب ابوبكر را مرور كنيم، مي‏بينيم به صورت برنامه طراحي شده، اين مسئله اتفاق مي‏افتد و مسلماناني كه در آن جا حضور دارند، براي اين كه عقب نيفتند، زود تصميم گرفته و بيعت مي‏كنند.

    نتيجه اين كه اين عوامل باعث شد كه به دستور رسول گرامي اسلام(صلي الله عليه و آله) در مورد جانشيني و خلافت علي(عليه السلام) عمل نكردند، و نه تنها با حضرت بيعت نكردند، بلكه به زور شمشير از حضرت براي خليفه اوّل بيعت گرفته شد.


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 89/09/03
    زمان : 16:21
    اصلاح بین مردم در سیره نبوی
    طبقه بندی: فرهنگی سیاسی، تحقیقات، 14معصوم(ع)، |

    http://iceboy313.persiangig.com/Image8026/822921736215510623512810242201592161105.JPG

    استواری پایه‌های جامعه عربستان، بر سازمان عشیره­ای و نداشتن سامانه حكومتی یکپارچه، رسوخ تعصبات قبیله­ای در روح عرب­ها آتش خونریزی­های درازمدت را در عربستانِ پیش از اسلام، برافروخته بود. درگیری مردم بر سر مسائل بی­اهمیت، گاه به نبردهای سخت، میان قبایل می­انجامید و آنان را به جنگ برای نابودی یکدیگر وادار می­ساخت. ثروت و اصالت قبیلگی و نژاد عرب، اساس و میزان شرافت و بزرگی بود. کینه­توزی و رسوم غلط نیز جای همدلی و زندگی مسالمت­آمیز و ارزشمدار را گرفته بود.

    پیامبر(ص) در چنین جامعه­ای برانگیخته شد و پیش از هر چیز، برای بنیان­نهادن یک جامعۀ رشد یافته و ملت یكپارچه، اصلاح پیوندهای از هم‌ پاشیدۀ مردم جامعه ضروری می­نمود. رسول ‌اكرم(ص) نیز به‌ عنوان رهبر و پیشوا، وظیفه انجام این مهم را به دوش داشت. وی برای اصلاح وضعیت موجود، همزمان در سه زمینه به فعالیت پرداخت:
    1. اصلاح اندیشه­ها؛
    2. اصلاح پیوندهای اجتماعی؛
    3. اصلاح در عرصه­ قضا؛
    از آنجا که نخستین حکومت اسلامی را پیامبر­ خدا(ص) در مدینه برپا كرد، این نوشته به دنبال بررسی اقدامات آن حضرت برای اصلاح میان مردم در مدینه است.
    ۱. اصلاح اندیشه­ها
    از آنجا که هر كار، نتیجه­ اندیشه­ای است که در روح و فکر افراد، نفوذ داشته است، پیامبر(ص) برای اصلاح جامعه، همان‌گونه ‌که در عمل تلاش می­کرد، در بُعد نظر و کلام نیز همواره به ارشاد، راهنمایی و جهت‌دهی اندیشه­های مردم به سوی اصلاح و کمال می­پرداخت. او با تأکید بر شعار «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللَّهِ أَتْقاكُم؛[1] هر کس با‌تقواتر است، نزد خدا گرامی‌تر است.»
    این اصل را اساس برتری انسان­ها در جامعه قرار داد و با این بیان که «هر مؤمن، به مؤمنان دیگر چون سر است که از به درد آمدنش دیگر ‌اعضا نیز به درد می­آید»[2] آنان را به هم نزدیک و موظف به تلاش در حل مشکلات یکدیگر دانست.
    او خطاب به ابوایوب انصاری، اصلاح میان مردم را هنگامی که از هم دور و فاسد شده­اند، باعث خشنودی خدا و رسولش می­داند و سفارش می­کند که حسد نورزند، دشمنی روا ندارند، یکدیگر را به ‌بدی یاد نکنند و با هم برادر باشند.[3] حضرت رسول(ص) بر حرمت همسایه،[4] بزرگداشت و احترام یکدیگر و حل مشکلات دیگران تأکید کرده[5] و دوست داشتنی‌ترین اعمال نزد خداوند را شادمان ساختن مردم و از بین بردن اندوه آنان دانست.[6]
    پیامبر خدا(ص) دوست­داشتن مردم را بالاترین مرتبه عقل و آنان را برادر یکدیگر دانست که اگر در حل مشکل یکدیگر تلاش کنند، خداوند در روز قیامت، مشکل آنان را حل خواهد کرد.[7]
    2. اصلاح روابط اجتماعی
    روابط اجتماعی شكل گرفته بر تعصبات قبیله­ای در یثرب، که منجر به جنگ و خون‌ریزی شده بود، باید اصلاح می‌شد تا حکومتی اسلامی، و ملتی یك پارچه ساخته شود. مردم یثرب نیز از این اوضاع آشفته به‌تنگ آمده بودند.
    یکی از دلیل‌های مهم فراخوانی آنان از پیامبر(ص) برای رفتن به مدینه و وعده یاری او در شکل‌دهی حکومت اسلامی، امید به ایجاد صلح پایدار بود.[8] رسول خدا(ص) نیز برای اصلاح پیوندهای اجتماعی ملت مسلمانی كه تازه شکل یافته و مهاجر و انصار را دربرمی‌گرفت، كارهایی انجام داد:
    1-2. تقوا؛ معیار برتری
    پیغمبر(ص) تلاش کرد تقوا و ایمان به خدا را به جای ثروت و نسب، معیار سنجش ارزش و برتری قرار دهد؛ از این رو، بلال را که صدای دل‌نشینی داشت، برای گفتن اذان برگزیده[9] و اعلام کرده است، او پوشیدن لباس­های تجملی را منع کرد[10] و در برابر آن تواضع و فروتنی، سبقت در خیر،[11] وفای به عهد[12] گذشت و انفاق[13] را سبب بالاتر رفتن ارزش انسانی دانست.
    2-2. توجه به فعالیت­های گروهی
    پیامبر اكرم(ص) به انجام کارها به‌صورت گروهی اهمیت بسیار داد، تا این‌گونه، مسلمانان را برای رسیدن به هدف‌های مشترک، در کنار هم قرار دهد و همکاری و همدلی ایشان را برانگیزد.
    در ساخت مسجد مدینه که از نخستین كارهای خاتم انبیا(ص) در این شهر بود، مهاجر و انصار بدون توجه به ثروت و نسب یکدیگر، در کنار آن حضرت به کار پرداختند.[14] گرفتن زکات و صدقات از ثروتمندان قبایل برای کمک به ضعیفان و تهی‌دستان همان قبیله،[15] برپایی نماز جماعت[16] و نماز عید فطر[17] از دیگر مصداق‌های ایجاد همدلی میان مسلمانان بود.
    3-2. تدوین قانون اساسی
    رسول گرامی اسلام(ص) برای شكل‌دهی جامعه اسلامی، قانونی وضع کرد و همگان را به رعایت آن موظف فرمود. از اقدامات مهم ایشان، ساماندهی روابط مردم بود. آن حضرت در این قانون، متعهدان به پیمان را «امت واحد» دانست و تأکید کرد که وابستگی‌های دینی بر پیوندهای خونی برتری دارد؛ بنابراین از ستمکار، هر چند فرزند کسی باشد، کوتاهی در گناه پذیرفتنی نیست؛ بلکه مؤمنان در برابر هم مسئول­اند و باید در حل مشکلات یكدیگر کوشش کنند. در این قانون، به مسائل اجتماعی، مانند احترام به برخی از آداب قبیله­ای، مسئول­دانستن مسلمانان در برابر هم و احترام به حقوق اهل کتاب توجه شده است.[18]
    4-2. بستن پیمان برادری بین مهاجر و انصار
    جایگزین­کردن فرهنگ برادری دینی به جای ارزش­های قبیله­ای، از دیگر اقدام‌های پیامبر خدا(ص) در مدینه بود. آن حضرت برای جلوگیری از اختلاف مهاجران و انصار و نزدیک­تر کردن آنان به هم، بین آنان عقد اخوت بست. این پیمان بدون توجه به جایگاه قبیله­ای و نسبی، بین مهاجر و انصار بسته شد.[19]
    3. اصلاح در زمینه قضا
    قضاوت، حکمیت و داوری در میان مردم، به ‌عنوان یکی از مصداق‌های اصلاح میان مردم، از اصول مهم در یک حکومت کارآمد به حساب می­آید. از وظایف پیامبران الهی در قرآن، برپاکردن قسط و عدالت در میان مردم جامعه است.[20] قرآن نیز حضرت محمد(ص) به ‌عنوان داور میان مردم مطرح شده و این وظیفه به روشنی بیان شده است.[21]
    رسول اكرم(ص) در عصر جاهلیت نیز مورد اعتماد و رجوع مردم در هنگام بروز مشکلات و اختلافات بوده است.[22] پس از بعثت و تشکیل حکومت اسلامی مدینه، پیامبر(ص) در جایگاه نخستین داور و قاضی، به اصلاح میان مردم پرداخت.
    ایشان با بیان این اصل که: «لا حلف فی الاسلام»؛[23] «هم­پیمانی قبیله­ای در اسلام نیست»؛ دادرسی از راه پیمان و پناهندگی را - که در جاهلیت مرسوم بود - نپذیرفت؛ چرا که این كار ریشه در همبستگی برای خونریزی و خونخواهی داشت و از عصبیت و قبیله­گرایی پشتیبانی می­کرد؛[24] اما با این ‌حال، از برخی شیوه­های داوری عرب‌ها، مانند قرعه‌کشیدن و قیافه‌شناسی بهره برد. برای نمونه هنگامی ‌که در نسب نوزاد یا کسی تردید و اختلافی پیش می­­آمد، پیامبر(ص) از قیافه‌شناسان یاری می‌جست.[25]
    مسلمانان گاه بر سر پرداخت بدهی‌ها، به دست آوردن املاک[26] و آب زمین­های کشاورزی،[27] و مسائل خانوادگی،[28] نزاع می­کردند و برای حل آن به آن حضرت، روی می­آوردند.
    گاهی نیز خاتم انبیا(ص) برای داوری میان افراد، از شیوه­ سوگند خوردن آنها بهره می‌برد. گفته­اند كه مردی حضرمی و مردی کندی بر سر زمینی به دشمنی برخاستند. کندی، زمین را ارث پدری می­دانست و حضرمی مدعی بود زمینش از سوی پدر آن فرد غصب شده است، از آنجا ‌که هیچ ‌کدام، دلیلی بر اثبات گفته­ خود نداشتند، رسول خدا(ص) از حضرمی خواست قسم بخورد و سپس زمین را به او واگذارد.[29]
    همچنین روزی دو مرد بر سر مالکیت ملکی اختلاف پیدا کردند و برای داوری نزد پیامبر(ص) رفتند؛ ولی هیچ دلیلی بر اثبات ادعای خود نداشتند. پیغمبر(ص) برای سوگند خوردن به آنها دستور داد تا میان خود قرعه بکشند.[30]
    در حل و فصل بزهکاری‌های اجتماعی مانند قتل و دزدی نیز به آن بزرگوار، مراجعه می­شد[31] و ایشان، بزهکار را به مجازات‌هایی چون زندان، قصاص، گرفتن دیه و تازیانه محکوم می­کرد.[32]
    آیین دادرسی رسول خدا(ص) بر پایه­ یکسان‌نگری میان دو طرف دعوا، شکیبایی در شنیدن گفته­ها و دلیل‌های آنان و پرهیز از دادرسی در هنگام خشم، استوار بود.[33] او می­کوشید دو طرف دعوا را با آشتی و سازش روانه کند. روزی به دو مرد ـ که برای داوری نزدش آمده بودند ـ گفت: «هر کدام از شما می­داند حق با کیست، به آن گردن نهد؛ زیرا من هم، مانند شما یک انسانم و چه ‌بسا یکی از شما در استدلال بر دیگری تواناتر و گویا­تر است. من بر آنچه می­شنوم، میان شما دادرسی می­کنم؛ اگر به سود کسی حكم کردم و او از حق برادرش به چیزی رسید، نباید آن را بگیرد؛ چرا‌که از پاره­های آتش برایش می­بُرم.» آن دو پس از شنیدن این سخنان گریسته، صلح کردند و از نزد پیامبر(ص) رفتند.[34]
    وظیفه­ داوری میان مردم، گاه به صحابه دیگر واگذار می­شد؛ همان­گونه که اختلاف وارثان خانه­ دو برادر که بر سر مالکیت مکان دیوار بین دو خانه اختلاف داشتند، به حذیفه بن یمان سپرده شد.[35] فرستاده­شدن علی(ع) و معاذ بن جبل به یمن به عنوان فرماندار و قاضی نیز از این نمونه است.[36]
    در نتیجه­ تلاش­های رسول اکرم(ص)، مهاجران و انصار، چون برادر در یک خانه زندگی می­کردند. انصار، مهاجران را در خانه­های خود جای دادند و در زندگی خویش سهیم کردند. آنها قطعه‌هایی از زمین­های خود را به فرستاده خدا(ص) دادند تا بین مهاجران قسمت کند.[37] همچنین انصار، پس از به دست آمدن غنایم بنی­نضیر، از پیامبر(ص) خواستند نه‌تنها غنایم را به مهاجران دهد؛ بلکه حاضر شدند مهاجران، همچنان در خانه­ ایشان ساکن باشند.[38] اوس و خزرج نیز کینه­های دیرینه خود را تا حد زیادی کنار نهادند و بدون درگیری و نزاع، در کنار هم به امت اسلامی پیوستند

    منبع:.www.pajoohe.com

    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 89/08/12
    زمان : 21:24
    حقیقت نماز
    طبقه بندی: تحقیقات، |

    http://dle.shiaha.com/images/18bl0f3y0kkzq3h5dt0.jpgنماز لفظ و واژهاى است كه در متون دينى ما بعنوان «صلاة» از آن ياد شده و داراى معانى متعدّدى بوده كه يكى از آن معانى، همين عمل مخصوصى است كه به نام «نماز» در دين اسلام تشريع شده است. اين لفظ در برخى از آيات به معناى سلام و تحيت آمده است آنجا كه خداوند در قرآن مىفرمايند:

    إنَّ الله وملائكته يصلّون على النّبى يا ايّها الذين آمنوا صلّوا عليه وسلّموا تسليما

    «همانا خداوند و فرشتگان بر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) درود مىفرستند شما هم اى اهل ايمان بر او صلوات و درود بفرستيد و با تعظيم بر او سلام گوئيد»(1).

    و در آيه ديگر با اشاره به همين معنى مىفرمايند: هو الذى يصلى عليكم وملائكته «اوست خدايى كه هم او و هم فرشتگانش بر شما تحيت و رحمت مىفرستند»(2).

    وبه معناى دعا هم در برخى از آيات آمده است. آنجا كه به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)دستور گرفتن زكات داده مىشود خداوند مىفرمايد بعد از گرفتن زكات براى آنها و در حقشان دعا كن. خذ من اموالهم صدقة تطهّرهم وتزكيهم بها وصلّ عليهم إنّ صلواتك سكن لهم.

    «اى رسول ما، تو از مؤمنان صدقات را بگير تا بدان واسطه نفوس آنان را پاكيزه سازى و آنها را به دعاى خير ياد كن همانا دعاى تو در حق آنان، موجب تسلى خاطر

    «صلاة» به هر دو معناى مزبور كه در حقيقت به معناى واحد بر مىگردند كه همان دعا باشد مورد بحث ما نيست بلكه مراد از «صلاة» همان معنايى است كه با طريق مشخص و با اركان مخصوص و جزئيات معين از طرف شارع مقدس، حقيقت پيدا كرده است و پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم)آن حقيقت نازله را در عمل تشريع و خود، آن را تحقق عملى بخشيد. نه تنها شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در طول عمرش به عمل بدان پاى بند بود بلكه همه مسلمين موظف بودند كه آن را شبانه روز پنج بار بجاى آورند. اَقم الصلاة لدلوك الشمس الى غسق الليل.

    «نماز را از زوال خورشيد تا نهايت تاريكى شب برپا دار»(2).

    كه اين آيه اشاره اجمالى به نمازهاى پنج گانه دارد. نماز با اين شيوه مرسوم كه مصداق آن براى همه مسلمين روشن و آشكار است چيزى نيست كه مورد فهم و درك نباشد چون آنچه كه از سنّت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)و اهل بيتش استفاده مىشود پر واضح است كه اين تلقى از نماز يعنى اعمال مخصوصهاى كه با تكبيرة الاحرام شروع و به سلام ختم مىگردد. و اين است معناى ديگرى كه از آيات استفاده مىشود. آنچه كه مسلّم است اين است كه اين عمل ظاهرى كه اصطلاحاً بدان نماز گفته مىشود تمام حقيقت نماز نيست بلكه اين صورت و چهره ظاهرى آن است.

    حقيقت نماز اعم از معناى ظاهر و باطن است و محدود و محصور نمودن آن به ظاهر، چون محدود نمودن حقيقت انسان و انسانيت او به جسم مادى است. همانطور كه حقيقت انسان در اين جسم خاكى و هيكل مادى قالب گيرى شده و به اطوار مختلف و گوناگون درآمده و به اين شكل ظاهرى وجود يافته است چنانچه خداوند فرمايد: وقد خلقتكم اطواراً «وبه تحقيق شما را به صورت گوناگون آفريد»(1).

    حقيقت نماز هم چون ساير امور در باطن و روح او نهفته شده كه اين قالب و صورت را پذيرا شده است هرگاه آن حقيقت بخواهد در عالم خارج تحقق يابد قطعاً بايد در همين طور و قالب خاص باشد و در غير اين صورت نماز نبوده بلكه پديده ديگرى است.

    هرگاه اين قالب خاص و صورت ظاهرى نماز با روح و باطن آن آميخته و قرين گردد نماز حقيقت خود را يافته و تأثير خود را مىگذارد. در چنين

    ــــــــــــــــــــــــــــ

    1 ـ سوره مباركه جن، آيه 14.

    پس نمازى كه فقط ظاهر داشته باشد و فاقد روح باشد مُعطى شى نخواهد بود. بنابر اين قيام به ظاهر آن، تحركى در نماز گزار ايجاد نخواهد كرد و از سوى ذات بارى به اين نماز اقبال و توجهى نيست چنانچه از رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت شده كه فرمودند:

    «خداوند متعال نظر نمىافكند به نمازى كه آدمى دل خود را با بدن خود به نماز حاضر نكند»(8).

    پس حقيقت نماز اعم از صورت ظاهرى و معناى باطنى است و تمسك به هر يك از اين دو بدون ديگرى نماز نيست در نتيجه هم كسانى كه به ظاهر آن تشبث جسته و از روح آن بىخبرند از حقيقت نماز غافلند

    ــــــــــــــــــــــــــــ

    فواید طبی نماز


    برخی از کارشناسان معتقدند نماز خواندن تنها غذای روح انسان نیست , بلکه جسم انسانها را نیز تقویت می کند

    و آنها را در مبارزه با مشکلات روزمره یاری می دهد . وقتی چشمها در حالت نماز ثابت می ماند جریان فکر هم

    خود به خود آرام شده و در نتیجه تمرکز فکر افزایش می یابد. ثابت ماندن چشم باعث بهبود ضعف و نواقصی مانند

    نزدیک بینی می شود و به لحاظ روانی این حالت باعث افزایش مقاومت عصبی فرد شده و بیی خوابی و افکار نا

    آرام را از انسان دور می کند.

    ایستادن در حالت نماز باعث تقویت حالت تعادلی بدن شده و قسمت مرکزی مخچه که محل کنترل اعمال و حرکات

    ارادی است را تقویت می کند و این عمل باعث می شود فرد با صرف کمترین نیرو و انرژی به انجام صحیح حرکات

    بعدی بپردازد. نماز قسمت فوقانی بدن را پرورش داده و ستون مهره ها را تقویت کرده و آن را در حالت مستقیم

    نگاه می دارد. تقویت احشاء و ماهیچه های شکم , حفظ سلامت دستگاه گوارش و رفع یبوست مزمن سوء

    هاضمه و بی اشتهایی از دیگر خواص نماز خواندن و رکوع در نماز است.

    کارشناسان می گویند در حالت رکوع ماهیچه های اطراف ستون مهره ها منبسط می شود کخ در متعادل و آرام

    کردن سمپاتیک موثر است.

    مدت زمان خواندن ذکر رکوع نیز باعث تقویت عضلات صورت و گردن ساق پا و رانها می شودو به این ترتیب به

    جریان خون در قسمتهای مختلف بدن سرعت می بخشد.

    تنظیم متابولیسم بدن فراهم نمودن زمینه از بین رفتن اکثر بیماری ها از بدن , کمک به افزایش حالت استواری و

    استحکام مغز و بهبود ناراحتی های تناسلی و نارسایی های تخمدان از دیگر خواص رکوع در نماز است.

    سجده نیز ستون مهره های بدن را تقویت کرده و دردهای سیاتیک را آرام می کند. سجده علاوه بر از بین بردن

    یبوست و سوء هاضمه ,پرده دیافراگم را تقویت کرده و به دفع مواد زاید بدن به دلیل فشرده شدن منطقه شکمی

    کمک می کند.

    سجده همچنین باعث افزایش جریان خون در سر شده که این امر با تغذیه این غدد باعث حفظ شادابی , زیبایی و

    طراوت پوست می شود.

    حالات سجده به واسطه باز شدن مهره ها از یکدیگر باعث کشیده شدن اعصابیکه قسمتهای مختلف بدن را به

    مغز وصل می کند,شده و این اعصاب را در یک حالت تعادلی قرار می دهد که این عم برای سلامت انسان

    بسیار حائز اهمیت است

    سجده باعث آسودگی و آرامش در فرد شده و عصبانیت را تسکین می دهد. استحکام بخشیدن و تقویت عضلات

    پاها و ران ها , کمک به نفخ معده و روده , بهبود فتق , از خواص نشستن بعد نماز است.

    روشن است که نماز فلسفی خاص خود را دارد که معراج مومن و مایه ی قرب به حق است و آن را باید فقط برای

    خداوند تعالی خواند و نه به انگزه فواید و آثاری از این دست, ولی آگاهی از این دست نظرات علمی نیز می تواند

    برای برخی مفید باشد

    _______________


    ادامه مطلب...
    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 89/07/02
    زمان : 2:7
    اللهم عجل لولیک الفرج
    طبقه بندی: تحقیقات، مناسبات، 14معصوم(ع)، |

    انتظار فرج در قرآن

    انتظار فرج در قرآنمسأله مهمّى که همیشه در طول تاریخ پر افتخار اسلام مایه امید مسلمانان و به ویژه «شیعیان» منتظر بوده است، وعده هاى تخلّف ناپذیر الهى در مورد آینده اسلام و پیروزى نهایى مؤمنان و مستضعفان و محرومان مى باشد.
    آیین مبین اسلام از همان آغاز پیدایش خود و حتّى از همان نخستین سال هاى ظهور پیامبر گرامى(صلى الله علیه وآله وسلم) پیوسته مسلمانان را به آینده اى درخشان امیدوار ساخته است.
    مسلمانان و به خصوص شیعیان نیز از همان روزگار بعثت رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) تا به امروز بر اثر همان وعده هایى که پیامبر بزرگوار اسلام به وسیله آیات روحبخش و دلنواز قرآن کریم بدانها داده است، با اعتقادى عمیق و راسخ تمامى آن وعده ها را جدّى گرفته، و على رغم همه مشکلات و مصایبى که در دوران هاى مختلف تاریخ اسلام دیده اند، هرگز امید خویش را از دست نداده و همواره این اعتقاد اصیل اسلامى را نصب العین خود قرار داده اند.
    مسلمانان بر اساس وعده هاى صریحى که قرآن کریم بدانها داده است، عقیده دارند که طبق قانون خلقت و سنّت آفرینش، تاریخ بر مبناى سنّتهاى الهى و وعده هاى خدایى به پیش مى رود، و اگر چند روزى دنیا به نفع ستمگران و تجاوزگران و بى اعتقادان تمام شود، ولى سرانجام، حکومت مطلق جهان به دست صالحان و حقّ پرستان خواهد افتاد و ستمکاران و طاغوتیان و زورمداران نابود خواهند شد و بالاخره عدالت و امنیّت واقعى بر اساس قانون خدا در سرتاسر جهان برقرار خواهد گردید.
    مسلمانان و تمام شیعیان بر اساس این عقیده سازنده، ایمان راسخ دارند که «حق» امرى اصیل، و باطل امر عارضى است، و هر عارضه اى دیر یا زود، سهل یا دشوار، از بین مى رود و خواه ناخواه، در آینده اى دور یا نزدیک، حقّ در همه جا حاکم و پیروز مى شود، و باطل و باطل گرایان محو و نابود مى گردند; زیرا تحقّق حقّ و عدل، سنّت خدا، و خواست خدا و وعدّه قطعى خداوند است و خداوند در وعده اى که به بندگان صالح خود داده است، تخلّف نخواهد نمود.
    به هر حال، از نظر اسلام، قرآن و مسلمانان، مسأله «انتظار» و امید به آینده، و حاکمیّت مطلق حقّ در تمام جهان در آخر زمان، یکى از مسایل حیاتى اسلام است، و قرآن کریم با قاطعیّت هرچه تمامتر این مسأله را به عنوان یک وعده تخلّف ناپذیر الهى مطرح نموده، و در کمال صراحت، پیروزى نهایى ایمان اسلامى و آینده درخشان آیین پاک محمّدى(صلى الله علیه وآله وسلم) را به مسلمانان نوید داده، و جاى هیچ گونه شکّ و تردید و ابهام براى احدى باقى نگذارده است.
    در این زمینه، آیات بسیارى در قرآن کریم وارد شده که براى نمونه برخى از آنها را در اینجا مى آوریم.
    ۱ ـ در سوره «توبه» آیه ۳۳ در مورد جهانى شدن آیین اسلام و غلبه این دین مبین بر همه ادیان جهان، چنین آمده است:
    (هُوَ الَّذِی اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدى وَدِینِ الحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ).

    «او کسى است که پیامبر خود را با هدایت و دین حقّ فرستاد، تا دین حقّ را بر تمام ادیان غالب و پیروز گرداند، اگرچه مشرکان کراهت داشته باشند.»

    مسلمانان بر اساس وعده هاى صریحى که قرآن کریم بدانها داده است، عقیده دارند که طبق قانون خلقت و سنّت آفرینش، تاریخ بر مبناى سنّتهاى الهى و وعده هاى خدایى به پیش مى رود، و اگر چند روزى دنیا به نفع ستمگران و تجاوزگران و بى اعتقادان تمام شود، ولى سرانجام، حکومت مطلق جهان به دست صالحان و حقّ پرستان خواهد افتاد.۲ ـ در همان سوره آیه ۳۲، در مورد اراده خداوند بر تکامل نور اسلام، چنین آمده است:

    (یُریدوُنَ أَنْ یُطْفِؤوُا نُورَ اللّهِ بأفْواهِهِمْ وَیَأْبَى اللّهُ إِلاّ أنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکافِروُنَ).

    «دشمنان مى خواهند نور خدا را با دهانهاى خود خاموش کنند، ولى خدا مى خواهد نور خود را کامل گرداند، اگرچه کافران کراهت داشته باشند.»


    ۳ ـ در سوره «نور» آیه ۵۵ در مورد وعده خداوند به صالحان و شایستگان و موادّ مورد وعده چنین آمده است:

    (وَعَدَ اللّهُ الَّذینَ آمَنوُا مِنْکُمْ وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیَسْتَخلِفنَّهُمْ فی الأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الّذِینَ مِنْ قَبْلِهمْ وَلَُیمَکّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الّذِی ارْتَضى لَهُمْ وَلیُبَدِّلَنّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوِفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنی لایُشْرِکُونَ بی شَیْئاً وَمَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الفاسِقُونَ).

    «خداوند به کسانى از شما که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، وعده داده است که آنها را خلیفه و جانشین خود در روى زمین قرار خواهد داد. همان گونه که پیشینیان ایشان را خلافت روى زمین مرحمت فرمود. و آیینى را که بر ایشان پسندیده در سراسر گیتى خواهد گسترد، و ترس و هراسشان را به آرامش و امنیّت مبدّل خواهد نمود آنچنان که همگان تنها مرا پرستش کنند و هیچ چیزى را شریک من قرار ندهند. و کسانى که بعد از آن کافر شوند از پلیدان و بدکاران خواهند بود.»امام زمان۴

    ـ در سوره «غافر» آیه ۵۱ در مورد این که خداوند قطعاً فرستادگان خود را یارى خواهد نمود، چنین آمده است:

    (إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَّذینَ آمَنُوا فی الحیوةِ الدُّنْیا وَیَوْمَ یَقُومُ الأَشْهاد).

    «به طور قطع و یقین، ما پیامبرانمان و کسانى را که ایمان آوردند در زندگى دنیا و روزى که شاهدان (حضرات معصومین(علیهم السلام)) بپاخیزند، یارى مى نماییم».۵

    ـ در سوره «انبیاء» آیات ۱۰۵ ـ ۱۰۶ در رابطه با وعده اى که خداوند به بندگان صالح و شایسته خود در مورد فرمان روایى آنان بر تمام جهان داده است، چنین آمده است:

    (وَ لَقَدْ کَتَبنا فِی الزّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أنَّ الاَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحونَ).

    «ما پس از «تورات» در کتاب «زبور» چنین نوشتیم، که در آینده، صالحان و پاکان وارثان زمین خواهند بود»

    .۶ ـ در سوره «قصص» آیه ۴، در مورد آینده مستضعفان و حکومت آنان بر سرتاسر کره خاکى، چنین آمده است:

    (وَ نُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارثِینَ).

    «و ما اراده کرده ایم بر آنها که در روى زمین به ضعف کشیده شده اند منّت نهاده، آنان را پیشوایان و وارثان زمین قرار دهیم».

    ۷ ـ در سوره «سجده» آیات ۲۸ ـ ۲۹، در مورد روز قیام منجى بشریّت، و سرنوشت کافران، چنین آمده است:

    (وَ یَقُولُونَ مَتى هذا الفَتْحُ إنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ * قُلْ یَوْمَ الفَتحِ لایَنْفَعُ الّذینَ کَفَروا اِیمانُهُمْ وَلاهُمْ یُنْظَرُون).

    «و ناباوران مى گویند: پس کى این پیروزى بزرگ فرا مى رسد اگر شما راست مى گویید؟ بگو (اى پیامبر) روزى که فتح و پیروزى فرا رسد، دیگر ایمان آوردن براى کسانى که قبلاً ایمان نداشتند سودى ندارد، و به آنان مهلت و فرصتى داده نمى شود».۸

    ـ در سوره «صافّات» آیات ۱۷۱ ـ ۱۷۳ در مورد این که خداوند به انبیا و فرستادگان خود، و عده نصرت و غلبه همه جانبه داده است، چنین آمده است:

    (وَ لَقدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرسَلِینَ * إنّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورونَ * وَ إنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الغالِبوُنَ).

    «ولى (وقتى قرآن آمد) به آن کافر شدند، و زودا که بدانند، و قطعاً فرمان ما درباره بندگان فرستاده ما از پیش (چنین) رفته است، که آنان (بر دشمنان خودشان) حتماً پیروز خواهند شد.»۹ ـ در سوره «حجّ» آیه ۴۱ ـ در مورد مؤمنانى که زمامدارى و حکومتشان بر اساس پرستش حقّ، و نظام اجتماعى، و اقتصادى و سیاسى دین حقّ است، و خداوند بدانها وعده داده است که آنان را یارى خواهد نمود، چنین آمده است:
    (الَّذِینَ اِنْ مَکَّنّاهُمْ فی الأَرْضِ اَقامُوا الصَّلاةَ وَآتوُا الزَّکاةَ وَاَمَرُوا بِالمَعْروفِ وَنَهَوا عَنِ المُنْکَرِ وَلِلّهِ عاقِبَةُ الاُمُورِ).

    «آنها (مؤمنان به خداوند) کسانى هستند که هرگاه در زمین به آنان قدرت دادیم (و آنها را زمامدار مردم گردانیدیم) نماز به پا مى دارند، و زکات مى دهند، و امر به معروف مى کنند، و نهى از منکر مى نمایند، و پایان همه کارها از آن خداوند است».از مجموع آیات یاد شده به خوبى استفاده مى شود که جهان روزى را در پیش دارد که حکومت مطلق دنیا به دست پاکان و صالحان و افراد با ایمان خواهد افتاد، و طبق روایات و نویدهاى تمام انبیاى الهى، آن عصر درخشان و روزگار طلایى که مورد انتظار بشر و همه مسلمانان و شیعیان جهان است، همان روز قیام منجى عالم بشر، و دوران پر شکوه ظهور مبارک مهدى موعود (علیه السلام) خواهد بود.

    شکوری - گروه دین و اندیشه تبیان

    منبع: ظهور حضرت مهدى(علیه السلام) از دیدگاه اسلام و مذاهب و ملل جهان، سید اسد اللّه هاشمى شهیدى

    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 89/05/04
    زمان : 12:21
    شبکه های اسلامی در آن سوی مرزها
    طبقه بندی: تحقیقات، |

    http://en.kingofsat.net/jpg/islam.jpg


    سلام

    تنها با یک جستجوی ساده به فهرست انبوهی از شبکه های مذهبی دست یابید که در سراسر جهان به معرفی اسلام و مسلمانان اختصاص یافته اند. در اینجا برخی از شبکه های مطرح را به شما معرفی میکنیم که تقریبا نیمی از آنها در دهه اخیر شروع به فعالیت کردند و این نشان از سیر صعودی و گسترش دین اسلام و ایمان و عزم راسخ مبلغان این دوره زمانه دارد

    )Salaam TV( سلام تی وی

    این شبکه فارسی زبان در 12 فوریه 2005 همزمان با عید غدیر توسط محمد هدایتی تاسیس شد . تهیه کنندگان این شبکه به شدت تاکید دارند که به سازمان یا گروهی سیاسی وابسته نیستند . مخارج این شبکه توسط افراد خیر تامین میشود.

    )Peace TV( صلح تی وی

    از 21 ژانویه 2006 پخش برنامه های این شبکه دربیش از 150 کشور شروع شد. موسس و رئیس این شبکه دکتر ذاکر نیک اهل شهر مامبی هندوستان است. تاکنون توانسته 50 میلیون تماشاگر را جذب کند . همه برنامه های این شبکه به زبان انگلیسی است و به صورت رایگان پخش می شود. اغلب برنامه های این شبکه به گفتگو اختصاص دارد

    )Islam Channel کانال اسلام(

    یک شبکه ماهواره ای انگلیسی زبان است و در انگلیس مستقر است و از مارس 2004 راه اندازی شده است این شبکه متنوع ترین شبکه اسلامی است چون علاوه بر گفتگو به برنامه کودک ، ویدیو موزیکهای اسلامی ، برنامه های اجتماعی ، معرفی ادیان دیگر و ... اختصاص دارد . این شبکه هر از چندگاه دست به راه اندازی همایشهایی می زند . از جمله همایش اتحاد و صلح جهانی که در سال 2005 در لندن با حضور 25 هزار نفر برگزار شد . پیشنهاد می کنم این شبکه را حتما دریافت کنی

    )Ahlulbayt TV شبکه اهل بیت(

    این شبکه انگلیسی زبان مختص پیروان شیعه است . این شبکه از اوت2009 شروع به کار کرد . سید مهدی المدرسی گفته که این شبکه قصد دارد ماهیت تحریف نشده و ناب اسلام و تمدن اسلامی را به غرب معرفی کند . برخی از برنامه های این شبکه از کربلا هم پخش میشود و شعار آن بردن اهل بیت به کانون هر خانه و خانواده است

    منبع: سروش هفتگی با تلخیص


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 89/05/01
    زمان : 12:49
    عقل در اسلام و مسیحیت
    طبقه بندی: تحقیقات، |

    پیشانی یک اندیشه ، نوشته‌هایی هستند که بر تارک تابلوهای تبلیغاتی ، بیل‌بوردها و امروزه تابلوهای دیجیتالی ، می‌درخشند یا اسکرول می‌شوند.
    داشتم تابلوهای مختلف کلیساها را بررسی می‌کردم و تصاویر آن را در اینترنت در چشم‌خانه می‌نشاندم. شگفتی‌ها دیدم.
    ملاحظه بفرمایید:
    ترجمه تابلو:اگر شما روشنفکر باشید فکر شما درگیر مسائل خواهد بود.
    روشنفکر به معنای خردمند و گرا است.(انتلکتوال Intellectual).
    تابلوی فوق به بینندگان توصیه می‌کند که به طور کلی گرا و روشنفکر نباشند.
    البته در اسلام نیز عقلگرایی صرف به طوری که شخص حتی وحی و ارتباط ما ورایی را هم انکار نماید ، مورد نکوهش قرار گرفته است و پذیرفته نیست اما این گونه نیست که به طوری کلی مذموم باشد.
    به تابلوی دیگری که در نگاه مسیحیت به ارزش و جایگاه عقل گویا تر است ، دقت کنید:

    ترجمه : خرد بزرگترین دشمنی است که در مقابل ایمان می‌ایستد.
    در فلسفه مسیحی ، بزرگانی همچون توماس اکویناس و نیز آگوستین و امثال اینان معتقدند که تثلیث و تجسد مسیح عقلا پذیرفته نیست و قابل اثبات عقلانی نمی باشند. طبیعی است که با وجود چنین اندیشه هایی باید چنین تابلوهایی نیز در مسیحیت وجود داشته باشد.
    در اسلام بر اساس آموزه های قرآن کریم (صم بکم عمی فهم لایعقلون) و نیز (لا دین لمن لا عقل له) خوب شنیدن سخن و تمیز حق از باطل و تشخیص نیکو از نیکوتر از وظایف نیروی عقل و اندیشه ورزی است.
    صرف نظر از نوع دین ، به طور کلی اندیشه های دینی و آموزه های وحیانی و موضع گیری عقل نسبت به آن را در سه حالت زیر می توان تصور کرد:
    گاهی عقل برخی از اندیشه های دینی را صد در صد تایید می کند ، چرا که با آن کاملا موافق و در یک مسیر است: مانند لزوم تشکر از خداوند یا این که مثلا جزء کوچکتر از کل است.
    گاهی عقل نسبت به برخی از اندیشه های دینی و وحیانی ساکت است و هیچ تعارضی با آنها ندارد. در حقیقت دست خرد از رسیدن به این آموزه‌ها و اندیشه‌ها کوتاه است : مانند برخی از رفتارهای عبادی و احکام شرعی که در این حالت عقل از فهم این آموزه‌ها ناتوان است و در قالب وحی انسان‌ها موظف به انجام این آموزه‌ها هستند. در عین حال این آموزه‌های وحیانی هیچ تعارضی با عقل ندارند.
    گاهی هم عقل به شدت در مقابل یک اندیشه و آموزه می ایستد، چون صد در صد با آن مخالف است: مانند اجتماع نقیضین ، جسم انگاری خدا ، تجسد و تثلیث.
    نکته مورد نظر اینجاست که در اسلام شما هرگز اندیشه ای را از نوع سوم نمی یابید.
    لذا در اسلام عقل فانوس هدایتگر معرفی شده و خود یک پیامبر درونی است. اما در مسیحیت اگر بخواهید در ایمان رشد کنید باید عقل را کنار بگذارید و اگر بخواهید در عقلانیت و درک و فهم رشد کنید ، باید ایمان را کنار بگذارید.
    طبیعی است که رهبران دینی مسیحی ایمان را بر عقل ترجیح داده اند و عقل را بزرگترین ابزارگمراهی معرفی می کنند.
    اما نظر اسلام در مورد عقل چیست؟
    شهید مرتضی در باره تفاوت جایگاه عقل در اسلام و مسیحیت می‌نویسد:‌
    یک حمایت فوق العاده ای از عقل را در متون اسلام می بینم و در هیچ دینی از ادیان دنیا به اندازه اسلام از عقل یعنی از حجیت عقل و از سندیت و اعتبار عقل حمایت نشده است. شما اسلام را با مسیحیت مقایسه کنید. مسیحیت در قلمرو ایمان برای عقل، حق مداخله قائل نیست. می گوید آنجائی که انسان باید به چیز ایمان بیاورد حق ندارد فکر کند، فکر ما عقل است و عقل در این نوع مسائل حق مداخله ندارد. آنچه را که باید به آن ایمان داشت، نباید درباره آن فکر کرد و نباید اجازه فکر کردن و چون و چرا کردن به عقل داد. وظیفه یک مؤمن، مخصوصاً وظیفه یک کشیش و حافظان ایمان مردم این است که جلوی هجوم فکر و استدلال و عقل را به حوزه ایمان بگیرند. اصلاً تعلیمات مسیحی بر همین اساس است. در اسلام قضیه درست بر عکس است. در اصول دین اسلام، جز عقل هیچ چیز دیگری حق مداخله ندارد، یعنی اگر از شما بپرسند که یکی از اصول دین شما چیست، می گوئید «توحید» وجود خدای یگانه، اگر دوباره بپرسند به چه دلیل به خدا ایمان آورده اید شما باید دلیل عقلی بیاورید اسلام جز از راه عقل از شما قبول نمی کند. اگر بگوئید من خودم قبول ندارم که خدا یگانه است دلیلی هم ندارم، تو چه کار داری؟ «خذ الغایات و اترک المبادی» تو نتیجه را بگیر، به مقدمه چکار داری؟ من از قول مادر بزرگم یقین پیدا کرده ام، بالاخره به یک حقیقتی یقین پیدا کرده ام، ولو از قول مادر بزرگم باشد، ولو خواب دیده باشم! اسلام می گوید نه، ولو به وجود خدای یگانه اعتقاد داشته باشی ولی آن اعتقادی که ریشه اش خواب دیدن است، ریشه اش تقلید از پدر و مادر یا تاثیر محیط است، مورد قبول نیست. جز تحقیقی که عقل تو با دلیل و برهان مطلب را دریافت کرده باشد، هیچ چیز دیگر را ما قبول نداریم.
    اصول ایمان مسیحیت، منطقه ای ممنوع برای ورود عقل است و وظیفه یک مومن مسیحی حفظ این منطقه از هجوم قوای عقلی و فکری است ولی اصول ایمان در اسلام منطقه ای است که در قرق عقل است و غیر از عقل هیچ قدرت دیگری حق مداخله در این منطقه را ندارد.»
    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 89/04/27
    زمان : 15:21
    دینداران سالم ترند
    طبقه بندی: تحقیقات، |

    گزارش نشست سلامت و معنویت

    آیا شما فکر می‌کنید افرادی که مذهبی‌ترند یا اخلاق بهتری دارند یا به مسائل معنوی و عرفانی بیشتر توجه دارند، کمتر بیمار می‌شوند؟ مثلاً کمتر سکته می‌کنند یا اگر سرطان بگیرند، بهتر درمان می‌شوند یا اصولاً طول عمرشان بیشتر از بقیه افراد است؟ فکر می‌کنید دعا چگونه می‌تواند در بهبود بیماری موثر باشد؟ آیا به رابطه بین توکل، صله رحم، راستگویی، نماز خواندن و آرامش روانی فکر کرده‌اید؟

    قرآن

    اینها همه سؤالاتی است که موضوع بحث صاحب‌نظران در نشست علمی سلامت و معنویت را تشکیل می‌داد؛ نشستی که سی‌ام تیرماه 1386 در سالن اجتماعات پارک نظامی گنجوی در تهران و به همت مرکز تحقیقات فرهنگی شهرداری، برگزار شد.

    این نشست علمی دو بخش داشت، یکی بخش مفاهیم که بیشتر به اصول و تعاریف معنوی و دینی می‌پرداخت و دوم بخش بیولوژی که به طور اختصاصی به رابطه سلامت و معنویت و شواهد به دست آمده در این‌باره اشاره می کرد. مهم‌ترین موضوعات طرح شده در این نشست را مرور می‌کنیم.

    در بخش اول نشست، دکتر سید احمد واعظی گفت: "سازمان جهانی بهداشت، از سال 1998، حتی قبل از این که اهداف سلامتی را برای همه تا سال 2000 بررسی کند، متوجه شده بود که از این به بعد کارش فقط پیشگیری از بیماری‌های عفونی و حتی بیماری‌های غیر واگیر نیست. مفاهیمی مثل «ارتقای سلامت» تنها به نداشتن بیماری اکتفا نمی‌کند؛ بلکه باید تلاش کرد که فرد از وضعیت فعلی خود یک قدم بهتر و بالاتر رود و اصطلاحاً در مسیر بهتر شدن پیش برود و این همان چیزی است که با اتکا به معنویت قابل دسترسی است. به این ترتیب سلامت به رفاه کامل از نظر جسمی، روانی، اجتماعی و همچنین معنوی می گویند."

    مفاهیم مورد استفاده در این بحث شامل دین، معنویت، انسانیت، عرفان و اخلاق بود.

    در جستجوی معنویت از یاد رفته

    چرا انسان به معنویت توجه نشان داد؟ این سؤالی بود که سخنران دوم، آقای عباس رمضانی (دانشجوی دکترای روانشناسی بالینی) صحبتش را با آن شروع کرد. به گفته ایشان، موضوعات زیست‌محیطی، افزایش مشکلات اجتماعی مثل طلاق و بیماری‌های رفتاری مانند ایدز باعث شد که بشر توجه تازه‌ای به انسان معنوی و فلسفی نشان دهد.

    موضوع اصلی صحبت او این بود که چگونه دین و معنویت به ارتقای بهداشت روانی کمک می کند.

    رمضانی به تحقیقات متعددی اشاره کرد که نشان می داد چگونه افراد معتقد به باورهای مذهبی و معنوی، سلامت روانی بالاتری دارند. مثلاً

    تحقیقات نشان داده افراد مذهبی بهتر می‌توانند با تنش و استرس مقابله کنند و با شرایط استرس‌زا کنار بیایند.

    همچنین تحقیقات نشان داده این افراد بهتر می‌توانند هیجان‌هایی مثل خشم را در خود کنترل کنند.

    عزت نفس این افراد هم بهتر است و مهارت‌های اجتماعی قوی‌تری دارند.

    حتی اثر معنویت در درمان برخی بیماری‌های رفتاری مانند اعتیاد هم بررسی شده است. نمونه مهم آن هم گروه‌های NA هستند که آیین‌های معنوی به آنها کمک می‌کند نه تنها درمان اعتیادشان موفقیت‌آمیزتر باشد، بلکه از لحاظ معنوی هم رشد کنند.

    تضرع به درگاه خدا یا افسردگی؟

    در بخش دوم، موضوعات کاربردی‌تری مطرح شد. موضوعاتی از قبیل این که چگونه دین می‌تواند فاکتورهای مربوط به سلامت را تغییر دهد و دید جدیدی در این باره بدهد. اولین سخنران این بخش، دکتر اصفهانی بود که ضمن باز کردن این بحث، اشاره کرد که بدون توجه به بُعد معنوی انسان، نمی‌توان جسم، روان و همین طور شخصیت اجتماعی او را شناخت و برای سلامت آن کاری کرد.

    او مثال جالبی زد:

    "آیا کسی که نیمه شب از خواب بیدار می شود، گریه و تضرع می‌کند و به درگاه خدا مناجات می‌کند، افسردگی دارد و بیمار است؟ ‌از دیدگاه اسلام این فرد در عین سلامت روانی است، اما اگر بدون توجه به بعد معنوی قضیه او را ارزیابی کنیم، قطعاً رأی به افسرده بودن او می‌دهیم یا حداقل در مورد او گیج خواهیم شد و نمی‌توانیم اظهارنظری کنیم."

    تاثیر مثبت معنویت بر سیستم ایمنی بدن

    سخنران بعدی، دکتر محمد کامران درخشان از انیستیتو روانپزشکی تهران بود. ایشان خلاصه‌ای از مهم‌ترین تحقیقات انجام‌شده در زمینه تاثیر معنویت بر سیستم ایمنی را برای ارائه در این نشست، گردآوری کرده بود.

    به گفته ایشان، رابطه بسیاری از بیماری‌های جسمی با اختلال سیستم ایمنی شناخته شده است؛ از بیماری‌های عفونی و انواع سرطان‌ها گرفته تا بیماری‌های پوست و مو و حتی اختلالات غدد مانند دیابت. بنابراین اگر بتوانیم به طریقی نشان دهیم که عاملی روی سیستم ایمنی دخالت دارد، می‌توانیم نشان دهیم که بر طیف گسترده‌ای از بیماری‌ها مؤثر خواهد بود.

    دکتر درخشان تاثیر معنویت روی سیستم ایمنی را به دو روش تقسیم کرد: یکی تاثیر مستقیم فعالیت‌های معنوی در روند بیماری و بهبود افراد و دیگری تاثیر غیرمستقیم آنها، تاثیری که معنویات ابتدا روی مسائل روانی مانند کاهش استرس و تنش می‌گذارند و این کاهش استرس، می‌تواند باعث تعادل در سیستم ایمنی آنها شود.

    او گفت: در یک تحقیق روی تعدادی از دانشجویان آمریکایی، محققان متوجه شدند با تماشای فیلم «مادرترزا» (قدیسی که زندگی‌اش را وقف خدمت به خدا و مردم کرده بود) ایمونوگلوبین‌های بزاقی (نوعی ماده ی ایمنی زا)بیشتری تولید شده بود. در حالی که با تماشای فیلمی درباره جنگ جهانی دوم، تولید این ماده ایمنی‌زا کمتر بود. (توجه داشته باشید که در اینجا معنویت به معنای دین نیست و همه‌گونه احساس‌های ماورایی را در بر می‌گیرد، حتی احساس‌های هنری و نوع‌دوستی و مانند اینها را).

    تحقیق دیگری در سال 1997 در آمریکا نشان داد افرادی که به طور مرتب در مراسم مذهبی شرکت داشتند، میزان شاخص‌های التهابی، مانند اینترلوکین 6، در آنها کمتر از بقیه بود و سلول‌های نوتروفیل(نوعی از گلبول‌های سفید که مسئول دفاع علیه عفونت‌های حاد هستند) بیشتری داشتند.

    این نتایج در بیماران مبتلا به نقص ایمنی نیز به همین شکل جالب توجه بود. در یکی از این بررسی‌ها معلوم شد مباحثه در زمینه‌ مسائل معنوی و مطالعه کتاب و مقاله در این باره باعث ‌شد میزان CD4 آنها (شاخصی که نشان‌دهنده سطح توان ایمنی باقیمانده بدن است) بیشتر ‌شود. همچنین سطح افسردگی و علائم اضطراب هم در این افراد پایین‌تر آمده بود.

    دكتر درخشان ادامه می‌دهد: مطالعه دیگری روی بیماران مبتلا به سرطان پستان انجام شد که نتایج آن هم جالب است. در این بیماران، افرادی که به طور مرتب در فعالیت‌ها و مراسم مذهبی شرکت می‌کردند، چند شاخص نشان‌دهنده ی افزایش سطح فعالیت‌ سیستم ایمنی بدن بهبود پیدا کرده بود. شاخص‌هایی مانند گلبول‌های سفید نوع T کمک‌کننده (helper)، مجموع لنفوسیت‌ها و سلول‌های دفاعی موسوم به «کشنده‌های طبیعی»، به طور قابل‌ملاحظه‌ای بالا رفته بود.

    تحقیقات دیگر نشان می‌دهد متوسط طول عمر افرادی که به شرکت در مراسم مذهبی مقید بودند، 7 سال بیشتر از سایر افراد بود.

    این تاثیرها، به گفته دکتر درخشان، وابسته به مذهب یا دین خاصی نیست و در همه اقوام و مذاهب مصداق دارد. به عنوان مثال مطالعه‌ای که روی 10 هزار یهودی، به مدت 23 سال انجام شد، نشان داد افرادی که به امور مذهبی اشتغال داشتند، 20 درصد کمتر از بقیه در اثر بیماری‌های عروق کرونر قلب فوت کردند
    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 89/04/14
    زمان : 13:14
    نگاهی به جنبه های اعجاز قرآن
    طبقه بندی: تحقیقات، |

    جام جم آنلاين: اعجاز در اصطلاح يعني شخصي كه ادعاي منصبي از منصب‌هاي الهي مي‌كند بايد براي گواه به صدق گفتارش عملي را انجام دهد كه ديگران از انجام دادن آن عاجزند، چون آن عمل به ظاهر بر خلاف قوانين خلقت و خارج از مسير عادي و طبيعي است، انجام دادن چنين عملي را اعجاز و خود عمل را معجزه مي‌نامند. (ترجمه البيان في تفسير القرآن، آيت‌الله سيد ابوالقاسم خويي، ص 49)‌
    بديهي است پيامبري و سفارت الهي از مناصب بزرگ و مقامات عالي است كه افراد بسياري خواهان آن هستند و افرادي به دروغ آن را ادعا مي‌كنند بنابراين كساني كه مدعي رسالت و سفارت الهي‌اند بايد داراي شاهد و گواهي باشند كه قوانين طبيعت را در هم بشكند و برخلاف سير عادي و طبيعي جريان يابد و ديگران را از آوردن چنين گواه و شاهدي ناتوان سازد. اين‌گونه اعمال خارق‌العاده كه پشتوانه و شاهد پيامبري و رسالت است معجزه و انجام دادن آن را اعجاز مي‌نامند. (همان، ص 53)‌

    در اين ميان، بهترين معجزه آن است كه مشابه عالي‌ترين فن آن دوران باشد، بنابراين حكمت الهي اقتضا مي‌كند به هر پيامبري معجزه‌اي عنايت كند كه مشابه با فن و صنعت رايج آن زمان باشد و علما و دانشمندان بسياري در آن محيط از آن علم آگاه باشند تا بتوانند حقيقت معجزه و تفاوت آن با علم و فن رايج ‌آن دوران را براحتي تشخيص دهند و با علم و آگاهي اظهارنظر و داوري كنند و به اين وسيله مردم زودتر آن معجزه را تصديق و سريع‌تر به آن پيامبر ايمان خواهند آورد.

    اعراب در زمان جاهليت از ميان تمام علوم و فنون تنها در فن فصاحت و بلاغت و فنون ادب سرآمد ديگر ملل و اقوام بودند تا آنجا كه بازارهايي براي مسابقه در شعر و خطابه بر پا مي‌كردند. در همين خصوص چون اوضاع و شرايط حاكم در آن زمان اين چنين بود، حكمت الهي اقتضا كرد پيامبر اسلام را با معجزه بيان و فصاحت (قرآن) ارسال كند، به طوري كه هر عرب فصيح، منصف و غير معاندي خود را در برابر فصاحت و بلاغت و شيوه بي‌نظير آن، عاجز و ناتوان ببيند و اذعان كند سخن اين چنين از توان بشر خارج است و به وحي بودن آن اعتراف كند. (همان، ص57 تا 59)‌

    فصاحت و بلاغت: پيامبر اكرم‌ص تمام ملل، اقوام و انسان‌هاي جهان را به اسلام فراخوانده و با آنان با قرآن احتجاج و استدلال كرده و آنها را با آوردن كلامي همچون قرآن به مبارزه طلبيده است. او اعلان كرده اگر همگان دست به دست هم دهند و از فصيح‌ترين و بليغ‌ترين افراد كمك بگيرند و كتابي همانند قرآن (در فصاحت و بلاغت و محتواي عالي‌ آن) بياورند، او دست از ادعاي خويش بر مي‌دارد. (همان، ص61) تحدي و مبارزه‌طلبي قرآن كريم منحصر به عده خاصي كه در‌آن زمان مي‌زيستند نبوده، بلكه تمام جن و انس را در طول تاريخ به معارضه دعوت كرده كه اين مهم در سوره اسراء آيه 88 اشاره شده است.

    زيبايي و رسايي اين آيات به حدي اعجاب آور است كه عرصه را بر شاعران، اديبان و صاحبان ذوق و قريحه‌هاي سرشار تنگ كرده و آنان را به اعتراف به عجز وادار مي‌كند. قرآن با شيوه بديع و منحصربه فرد خود ‌در بيان مفاهيم و معاني بلند و پر محتوا كه نه نثر است و نه نظم، چنان جلوه‌گري مي‌كند كه همه سخنان و آثار ادبي را تحت‌تاثير قرار مي‌دهد.

    انسان هر چقدر با قرآن سر و كار داشته باشد باز هم نمي‌تواند كلامي را تنظيم كند كه از نظر (فصاحت و بلاغت) شبيه قرآن باشد. اين حقيقت ثابت مي‌كند قرآن كريم اسلوب و شيوه خاصي دارد كه از حيطه قدرت بشر خارج است و نمي‌توان آن را با آموزش‌، تمرين، تعليم و تعلم فرا گرفت و اگر قرآن كريم، انشاء و گفتار خود رسول اكرم بود، در سخنان و خطبه‌هاي آن حضرت كه محفوظ مانده و تدوين شده‌، نوعي تشابه ميان شيوه و اسلوب قرآن و سخنان آن حضرت مشاهده مي‌شد، ولي هيچ‌گونه تشابهي ميان آن دو نيست. (همان، ص64)‌

    علاوه بر اين، بلاغتي كه ميان مردم معمول است محدود به حدود خاصي است و غالبا افراد بليغ از انواع بلاغت در يك يا 2 يا حداكثر چند نوع، توانايي دارند نه تمام قسمت‌ها، مثلا ممكن است در حماسه سرايي، مديحه سرايي يا نوحه سرايي بليغ باشد ولي در غزليات مهارتي نداشته باشند، اما قرآن در موضوعات مختلف وارد شده و به فنون گوناگوني سخن بليغ گفته است و اين‌گونه فصاحت و بلاغت همه جانبه به گفتار خدا اختصاص دارد و ديگران از آوردن نظير آن عاجزند و هرگز براي بشر امكان‌پذير نيست. (همان، ص 65)‌

    بخشي از اعجاز ادبي قرآن كريم، در اسلوب ويژه آن نهفته است. قرآن از نظر سبك كلامي، شيوه‌اي بديع را كه هرگز سابقه نداشته به وجود آورده است. قرآن، نه نظم است و نه نثر. اين سبك (ساختار) جديدي كه قرآن ارائه داده و در فرهنگ ادبي عرب، تحولي غريب ايجاد كرده، كاملا بي‌سابقه است و آيندگان را به عجز و تاب انداخته و برايشان جاذبه و كشش دارد، آنها را به وجد مي‌آورد و لذت و آرامش مي‌دهد، با فطرت دمساز با طبيعت همساز، با وجدان سر و كار داشته و با هستي، سر و سري دارد. (درسنامه علوم قرآني،حسين جوان آراسته، ص269)‌

    قرآن و معرفت عقلي و فلسفي‌

    در بسياري از آيات قرآن بصراحت اين مطلب بيان شده كه محمدص امي بود و خود آن حضرت نيز اين ادعا را در برابر خويشاوندان خود اعلان كرد و هيچ يك از آنان اين ادعا را انكار و تكذيب نكردند و اين خود دليل روشني بر صدق گفتار رسول خداص و صحت نبوت اوست؛ زيرا كسي كه خود درس نخوانده و نزد هيچ كس سواد نياموخته بود، كتابي آورد مشتمل بر معارف عقلي و دقايق علمي به گونه‌اي كه از آن تاريخ تاكنون افكار فلاسفه نامدار و دانشمندان بزرگ را به خود جلب و متفكران شرق و غرب عالم را مبهوت و متحير كرده است و اين حالت تحير و بهت زدگي پايان‌ناپذير است. (همان، ص 69)‌

    اگر از اين حقيقت مسلم (امي بودن پيامبر) چشم بپوشيم و فرض كنيم آن حضرت امي نبوده، بلكه علوم و معارف مختلف را با تعليم و تعلم از ديگران فرا گرفته است‌، لازمه‌اش اين است كه همه علوم و فنون را از دانشمندان زمان خويش و همان كساني كه در ميانشان پرورش يافته‌، فرا گرفته باشد.

    در صورتي كه آنچه را قرآن براي بشر عرضه داشته است هيچ گونه سنخيتي با افكار و فرهنگ جاهلي مردم آن زمان ندارد، بلكه درست با افكار و عقايد آنان در تضاد است، زيرا عده‌اي از مردم آن دوران، بت‌پرست و به اوهام و خرافات پايبند بودند و عده‌اي ديگر اهل كتاب بوده و معارف و احكام و تاريخشان را از كتب عهدين (تورات و انجيل) به دست مي‌آوردند و همين 2 كتاب (تحريف شده)‌ را كتاب آسماني مي‌دانستند.

    اگر فرض كنيم رسول اكرم‌ص‌ تعاليم گرانقدر خويش را كه در قرآن آمده از تورات و انجيل گرفته است، لازمه آن چنين خواهد بود كه افكار و عقايد متداول در آن روزگار برگفتار و معارفش پرتو افكنده باشد و يك نوع تشابه ميان معارف قرآن و مطالب موجود در تورات و انجيل وجود داشته باشد. (همان، ص 70)‌

    ولي ما مي‌بينيم معارف قرآن از بسياري جهات خلاف معارف عهدين است و قرآن با اوهام و خرافات موجود آن دو كتاب و ديگر مصادر فرهنگي آن دوران مخالفت كرده است.

    به عنوان مثال قرآن درباره مسأله توحيد آياتي را مطرح كرده است كه در هيچ يك از مصادر فرهنگي آن دوران وجود نداشته و اين معارف با براهين فلسفي همسو بوده و عقل سليم آن را مي‌پذيرد، آيا يك انسان امي و درس نخوانده مي‌تواند در محيط پر از انحراف آن دوره كه عصر جاهليت بود، چنين معارف ارزشمند و حقايق معنوي را به بهترين شيوه بيان كند؟ براي روشن‌تر شدن اين مباحث مي‌توان به آياتي كه در خصوص مساله توحيد يا سرگذشت و اوصاف پيامبران در قرآن آمده مراجعه و آن را با مباحث مطرح شده در كتب تورات و انجيل مقايسه كرد.

    اعجاز قرآن در هماهنگي آيات‌

    هر انسان عاقلي بخوبي مي‌داند كسي كه قانونگذاري و خبرهايش براساس دروغ و افترا استوار باشد قهرا در خبرها و قوانين وي تناقض‌هايي ديده خواهد شد بويژه آن كه قوانين وي گسترده و در مسائل و موضوعات گوناگون و مهم اعتقادي‌، اجتماعي و اخلاقي باشد زيرا چنين قوانيني بايد مبتني بر دقيق‌ترين قواعد و مستحكم‌ترين پايه‌هاي عقلي و علمي استوار بوده باشد.

    قرآن كريم در تمام شوون و امور زندگي انسان‌ها به طور وسيع و گسترده سخن گفته و قانونگذاري كرده است، در مباحث الهيات و نبوت، اصول و پايه‌هاي احكام و سياست و نظام‌هاي اجتماعي و قواعد اخلاقي به طور جامع و شامل بحث نموده و به امور ديگري همچون كيهان‌شناسي‌، تاريخ و قوانين مربوط به صلح و جنگ و مانند آن نيز پرداخته، مباحثي درباره موجودات آسماني و زميني را از قبيل ملائكه و ستارگان، بادها، درياها، نباتات، حيوانات و انسان را شرح داده است و مثل‌هاي گوناگوني را آورده، مواقف هولناك روز قيامت را بازگو كرده، ولي با اين اوصاف كوچك‌ترين اختلاف‌، تضاد و تناقضي در ميان گفته‌ها و تشريعات آن به چشم نمي‌خورد و در تمام اين مسائل از دايره اصول مسلم نزد عقل و عقلا خارج نگشته است. (همان، ص 86) چه بسا قرآن كريم حادثه‌اي را 2 يا 3 بار تكرار كند و در عين حال در ميان اين موارد كوچك‌ترين اختلاف و تناقض‌گويي وجود ندارد، مثلا داستان حضرت موسي‌ع در قرآن چندين بار تكرار شده ولي در هر مورد به مسائل خاصي اشاره شده است كه در ديگر موارد نيست، بدون آن كه در اصل مطلب و موضوع داستان كوچك‌ترين اختلافي وجود داشته باشد. (همان، ص 86)‌

    از طرفي با توجه به اين‌كه قرآن بتدريج و در مناسبت‌هاي مختلف و حوادث گوناگون نازل شده است، اين حقيقت بيشتر روشن مي‌شود كه از ناحيه خداوند نازل شده
    زيرا اقتضاي طول زمان در نزول آيات قرآن و در عين حال گستردگي آن، اين بود كه ميان آنها نا هماهنگي و اختلاف ديده شود، اما مي‌بينيم وقتي به مجموعه آيات نيز بنگريم باز اين معجزه قابل مشاهده است.

    قرآن كريم خود نيز به اين جنبه از اعجاز در آيه 82 سوره نساء اين‌گونه اشاره مي‌كند: «آيا در (معاني) قرآن نمي‌انديشند؟ اگر از جانب غير خدا بود قطعا در آن اختلاف بسياري مي‌يافتند.»

    اين آيه شريفه، انسان‌ها را به مطلبي كه با فطرت و نهاد انساني درك و احساس شدني است راهنمايي مي‌كند و اين كه هر كس در ادعاها و گفته‌هايش بر دروغ متكي باشد ناگزير در نظرياتش دوگانگي و در بيانش تناقض ظاهر خواهد شد، ولي در كتاب خدا (قرآن كريم) اين اختلاف و تناقض گويي به هيچ وجه وجود ندارد. (همان، ص 87 )‌

    اعجاز قرآن در تشريع و قانونگذاري‌

    اگر انسان تاريخ ما قبل از ظهور اسلام را بررسي كند، اين حقيقت مسلم و تاريخي بخوبي برايش روشن مي‌شود كه مردم آن زمان چگونه در جهل و ناداني و حتي توحش به سر مي‌بردند. اعراب در زمان جاهليت عقايد خرافي خاصي داشتند، نه داراي دين و مذهب خاصي بودند كه موجب وحدت و تمركز آنان در نقطه خاصي شود و نه يك نظام اجتماعي (مدني) داشتند كه ميانشان ارتباط و هماهنگي برقرار كند، بلكه پيروي از عادات و رسوم نياكان آنان را به اين سو و آن سو سوق مي‌داد.

    ولي پس از آن كه نور محمدص در مكه شروع به درخشيدن كرد و آفتاب اسلام در شبه جزيره عربستان ظاهر شد، دل‌هاي مردم با معارف الهي روشن و از آلودگي‌ها پاك و با مكارم اخلاق آراسته شد. توحيد و يگانه پرستي جايگزين بت‌پرستي و دوگانه‌پرستي شد، جهل و ناداني جاي خود را به علم و دانش داد و از مردمي سست عنصر، امتي متحد، منسجم و ايثارگر به وجود آمد كه توانست نفوذ و حاكميت خود را در سراسر عالم گسترش دهد (همان، صص 91 و 90) همه اين تعالي، پيشرفت و افتخارات عظيمي كه نصيب مسلمانان شد بر اثر تعاليم عالي قرآن كريم بود كه بر تمام كتاب‌هاي آسماني ديگر برتري دارد، نظام‌ها و قوانينش بر پايه عقل استوار است، روش اعتدال و ميانه‌روي را در پيش گرفته و از هرگونه افراط و تفريط اجتناب ورزيده است.

    قرآن كريم به دادگري فرمان مي‌دهد و در تمام آموزه‌هايش راه اعتدال و ميانه‌روي را پيش گرفته است. از طرفي در چندين مورد صفت بخل را نكوهش مي‌كند و درباره عواقب وخيم و زيانبار آن هشدار مي‌دهد. (نگاه كنيد به آيات 58 نساء‌، 180 آل عمران، 29 اسراء و 80 مائده) (همان، ص 93)‌

    قرآن براي ريشه‌كن كردن فساد و تحقق يافتن عدل و انصاف در كنار دستور به صبر و شكيبايي، هيچگاه دست مظلوم را در برابر ظالم نبسته و او را از گرفتن حق خويش باز نداشته است، بلكه به وي اجازه داده به همان اندازه كه به او ظلم شده عادلانه از ظالم انتقام بگيرد. براي روشن‌تر شدن اين بحث به آيات 194 بقره و 33 اسراء مراجعه كنيد. (همان ص 94)‌

    قوانين قرآن كريم هم به امور زندگي و نظام‌هاي اجتماعي اين جهان توجه دارد و هم به شوون آخرت مي‌پردازد و هيچ يك از اين دو جنبه مادي و معنوي انسان را ناديده نگرفته است. (بنگريد به آيات 13 و 14 سوره نساء و 7و 8 زلزلت و 77 قصص)‌

    قرآن كريم مردم را به سوي عبادت و تفكر در آيات و آثار تشريعي و تكويني خداوند فرا خوانده و به تأمل و تدبر در آيات و نشانه‌هاي خدا و اسرار آفرينش تأكيد كرده است و در عين حال به جنبه‌هاي ديگري كه افراد بشر را با يكديگر مربوط مي‌كند نيز پرداخته است.

    براي مثال خريد و فروش و معاملات حلال را تاكيد كرده و از رباخواري و فزون‌طلبي بشدت منع كرده است، به انسان دستور وفاي به عهد مي‌دهد و به ازدواج كه موجب بقاي نوع انسان است فرمان داده و نيكي به همسر و والدين و نزديكان و تمام مسلمانان را لازم و واجب مي‌داند. (همان ص 97 و 98)‌

    قرآن كريم با واجب كردن امر به معروف و نهي از منكر بر تمام افراد امت و اختصاص ندادن آن به طبقه و افراد خاصي‌، موجبات گسترش و انشاي تعاليم خويش را فراهم كرده و در آن روح تداوم و استمرار را دميده و تمام مسلمانان به تبليغ احكام و تنفيذ اوامر الهي و به اجرا در آوردن آن مكلف هستند.

    از بزرگ‌ترين تعاليم قرآن‌، قانون مساوات و برابري است كه با تشريع اين قانون انسجام و يگانگي را ميان طبقات مختلف مسلمانان ايجاد و اختلافات نژادي و قومي و ديگر امتيازات را لغو كرده است.

    حال آيا با وجود اين همه قوانين محكم و متقن، هيچ عاقلي به خود اجازه مي‌دهد كه در نبوت پيامبر اسلام‌ص‌ و معجزه بودن قرآن شك و ترديد كند بويژه آن‌كه پيامبر در ميان مردمي جاهل و نادان كه هيچ‌گونه اطلاعي از اين تعاليم انسان ساز نداشتند ظهور كرده است. (نگاه كنيد به بحث اعجاز قرآن در همان ماخذ)‌

    قرآن و حقايق ثابت و خلل‌ناپذير

    قرآن كريم به موضوعات متعدد و در عين حال متنوع و گسترده‌اي پرداخته است. درباره الهيات و خداشناسي و معارف عقلي و ماوراء‌الطبيعه همچون روح، فرشته، ابليس، جن، كرات آسماني و احوالات انبياي الهي، مسائل اخلاقي، حقوق خانواده، حكومت و زمامداري، عبادات و معاملات و... بحث كرده است و در تمام اين مسائل بهترين و جالب‌ترين حقايق را براي بشر به ارمغان آورده است؛ حقايقي مستحكم و خلل‌ناپذير كه هرگز فساد و تباهي در آن راه ندارد و كوچك‌ترين اشكال و ايرادي متوجه آن نمي‌شود و اين چيزي است كه از بشر عادي معمولي ساخته نيست، بويژه آن‌كه حضرت در ميان امتي مي‌زيسته كه هيچ بهره و نصيبي از معارف و ديگر علوم نداشتند. (همان، ص 102)‌

    گفتني است در حوزه علوم و دانش‌هاي مختلف طي ساليان متمادي، نظريه‌هاي بسياري مطرح شده است كه اين نظريات با ظهور دانشمندان نسل‌هاي جديدتر و گذشت ساليان دراز نقض و رد شده است، اما قرآن به رغم كثرت مباحث و تنوع مطالب و بالا بودن سطح علمي آن‌، تا كنون مورد كوچك‌ترين اشكال و انتقادي قرار نگرفته و در مسائل و قوانين آن كمترين عيب و ايرادي به چشم نمي‌خورد.

    حامد اكبرزاده‌


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 89/02/29
    زمان : 15:11
    بد اخلاقی و فشار قبر
    طبقه بندی: تحقیقات، |

    بداخلاقها مواظب فشار قبر باشند!

    حتما چیزهایی درباره‌ی فشار قبر شنیده‌اید. و حتما برایتان سوال شده كه فشار قبر دیگر چیست؟ و چگونه است؟ و نیز برایتان سوال شده كه چه چیزی باعثش می‌شود؟
    همین سوالِ آخرتان از همه مهمتر است، چون فشار قبر، هر طوری كه باشد، خیلی مهم نیست، اما اینكه چه چیزی موجب دچار شدن بر آن می‌شود، و اینكه چگونه می‌توان از آن گریخت، بسیار مهم است.

    داستان زیر را بخوانید تا با یكی از عوامل فشار قبر آشنا شوید و حتما حواستان را جمع كنید.

    این داستان واقعی‌‌ست!
    سعد یكى از یاران بزرگ پیامبر اكرم -سلام و درود خداوند بر او و خاندان پاكش باد- و از اهل مدینه بود. او نزد رسول خدا -صلى الله علیه و آله و سلم- و مسلمین به طورى احترام داشت كه وقتى سواره مى‌آمد، رسول خدا -صلى الله علیه و آله و سلم- مسلمین را به استقبالش می‌فرستاد و خود نیز هنگام ورودش تمام قامت در برابر او بر مى‌خواست.

    سعد بن معاذ، این یار دلاور پیامبر، در جنگ خندق از خود گذشتگى‌هایى نشان داد تا آن كه تیرى به دستش اصابت كرد و دچار خون‌ریزى شد.

    فشار قبر فقط مال آدم‌های بد نیست
    به دستور پیامبر اكرم -صلى الله علیه و آله و سلم- در مسجد، خیمه‌اى برافراشتند و سعد در آن خیمه، تحت درمان قرار گرفت و خود پیامبر -صلى الله علیه و آله و سلم- پرستارى او را عهده‌دار گشت و این دعا را در حق او مى‌كرد: "خدایا! سعد در راه تو جهاد كرد و پیامبرش را تصدیق نمود، روح او را به خوبى بپذیر".

    بعد از خاتمه جنگ خندق و محاصره قلعه‌ی بنى قُریضه، حضرت رسول -صلى الله علیه و آله و سلم- داوری و میانجی‌گری جنگ با یهودیان را به او واگذار كرد و دستور داد او را بر تختخوابى گذاشتند و پیش یهود آوردند.

    و سعد اینگونه حكم كرد كه: یا رسول الله! مردان ایشان را بكش ‍ و زنان و اطفال آنان را اسیر كن و اموالشان را در میان مهاجر و انصار قسمت فرما.

    بعضی كارها هرچند خودشان كوچكند [البته به ظاهر] اما آثار و تبعات بزرگی دارند حال چه خوب، چه بد.
    حضرت فرمود: حكمى كردى كه خدا در بالاى هفت آسمان چنین حكم كرده بود.

    بعدها سعد بر اثر خونریزی همان زخم از دنیا رفت.

    صبح آن روزى كه سعد از دنیا رفت. جبرئیل نازل شد و عرض كرد: یا رسول الله ! چه كسى از امت تو از دنیا رفته است، كه فرشتگان آسمان روح او را به یك دیگر مژده مى‌دهند؟

    حضرت امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

    عده‌اى به خدمت حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم آمدند و گفتند: یا رسول الله سعد بن معاذ رحلت كرده است.

    رسول خدا -صلى الله علیه و آله و سلم- [وقتى خبر درگذشت سعد را شنید] همراه اصحاب خود برخاستند، [و به طرف منزل سعد حركت كردند] و در حالى كه در تكیه‌گاه بودند، امر كردند تا سعد را غسل دهند.

    وقتى غسل به پایان رسید و او را حنوط و كفن كرده و به سوى تابوتش حركت دادند رسول خدا -صلى الله علیه و آله و سلم- پا برهنه و بدون ردا، جنازه را تشیع مى كرد، گاهى طرف راست و گاهى جانب چپ تابوت را مى‌گرفت تا آن كه كنار قبرش رسیدند.

    آنگاه حضرت رسول -صلى الله علیه و آله و سلم- داخل قبر شد و او را در لحد گذاشته و خشتها را جدا كرده و چید.

    می‌‌فرمود: "به من سنگ بدهید" ؛ " به من گِل بدهید" ، و با آن ها میان خشت ها را پر كرد.

    رسول خدا -صلى الله علیه و آله و سلم- چون از این كار فارغ شد و خاك بر روى سعد ریختند و قبر را مرتب كردند فرمود: مى دانم كه پوسیدگى به این قبر مى رسد، اما پروردگار دوست دارد بنده‌ی خدا وقتی كارى را انجام مى‌دهد، در آن محكم كارى كند.

    درست است كه در داستان ما "سعد" یك مرد بود، اما قضیه‌ی بدخُلقی و آثار وحشتناك آن‌[همان فشار قبر را می‌گویم] مربوط به همه‌ی بداخلاقها می‌شود، حتی خانم‌ها!
    چون از مرتب كردن قبر فارغ شد و خاك به روى آن ریختند. مادر سعد گفت: "بهشت بر تو گوارا باد."

    حضرت رسول -صلى الله علیه و آله و سلم- فرمود: "اى مادر سعد! بر اینكه گفتی مطمئن نباش".

    رسول خدا بعد از دفن سعد مراجعت كرد و مردم نیز مراجعت نمودند و عرض كردند: یا رسول الله! ما امروز كارهایى را درباره سعد از شما مشاهده كردیم كه تا به حال درباره هیچ كس دیگر ندیده بودیم كه انجام دهید، بدون ردا، و كفش به دنبال جنازه‌ی سعد حركت كردید!

    فرمود: فرشتگان آسمان بدون كفش و رداء به تشییع جنازه سعد آمده‌اند، من هم به آنها تأسى كردم.

    عرض كردند: شما گاهى جانب راست و گاهى جانب چپ سریر را مى گرفتید! فرمود: دست من در دست جبرئیل بود، هر طرف را كه او می‌گرفت من نیز می‌گرفتم.

    عرض كردند: شما دستور دادید كه سعد را غسل دهند و خود بر جنازه‌اش نماز خواندید و براى او لحد قرار دادید و بعد از آن فرمودید كه "قبر، بدن سعد را فشار داد"؟[این شخصیت و فشار قبر؟!]

    فرمود: آرى ، چون سعد با اهل منزلش بداخلاق بود.

    حالا با هم به چند نكته در این ماجرا دقت می‌كنیم:
    1- فشار قبر فقط مال آدم‌های بد نیست

    2- هیچ چیز در دستگاه محاسبه‌ی خداوند گُم و یا فراموش نمی‌شود حتی اگر به اندازه‌ی خردل باشد

    3- بعضی كارها هرچند خودشان كوچكند [البته به ظاهر] اما آثار و تبعات بزرگی دارند حال چه خوب، چه بد.

    4- درست است كه در داستان ما "سعد" یك مرد بود، اما قضیه‌ی بدخُلقی و آثار وحشتناك آن‌[همان فشار قبر را می‌گویم] مربوط به همه‌ی بداخلاقها می‌شود، حتی خانم‌ها!

    5- پیامبر فرمودند خدا دوست دارد بنده‌اش در كارها محكم‌كاری كند، پس یكی از این كارها كه اتفاقا خیلی به محكم‌كاری نیاز دارد، همین مسأله قبر و جهان آن سویش است!

    عقل هر آدم سالمی حكم می‌كند كه بعد از خواندن این داستان دقیق‌تر به مسائل آخرت خود بیاندیشد و مواظب دامنش باشد كه فشار قبر نگیردش.


    شما هم برداشتها و نظراتتان را حتماً بنویسید.
    والسلا

    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 88/11/29
    زمان : 13:41
    آیا از عشق زمینی می توان به عشق حقیقی رسید؟
    طبقه بندی: فرهنگی سیاسی، تحقیقات، |

    سلام علیکم

    ان شا الله تعزیه هاتون قبول باشه .

     . با کمی پژوهش در این زمینه این مطالب زیر به دستم رسید. میدانم خیلی از جوانها درگیر

    عشق میشوند و امری طبیعی است ولی بیاموزیم چگونه از این عشق استفاده کنیم که ما را تعالی

    دهد و به خدای خود برسیم

    اگرعشق زمینی مقدمه ای برای رسیدن به عشق حقیقی و برتر قرار گیرد و مانع از آن نگردد ، با

    آن منافات ندارد ، بلکه گاهی راهی برای رسیدن به عشق حقیقی قرار می گیرد . آری مطمئنا عشق و

    علاقه زمینی موتور محرک قوی و موثر است ، اما نباید از رهزن بودن این عشق نیز غافل بود ؛ شخصى

    مى‏گوید: از امام صادق(ع) از معناى عشق سؤال کردم، فرمود: "قلوب خلت من ذکر الله فأذاقها الله حب

    غیره؛ (1) قلب هایى که از یاد و ذکر خدا خالى باشند، خداوند مبتلا به حب غیر خود مى‏نماید. بنابراین

    دوستی و عشق به غیر که تمام قلب انسان را تسخیر کرده باشد؛ قلبی است که از وجود خدا خالی

    شده است ؛ زیرا خداوند دو دل در درون انسان قرار نداده است . (2)


    از طرف دیگر ،علاقه و عشق محصول توجه به کمال است. آدمى زمانى که در چیزى و یا کسى کمالى را

    مى‏بیند، به آن علاقه‏مند مى‏گردد و اگر کشش به هر دلیل قوى باشد، این علاقه (اصطلاحاً) به عشق

    منجر مى‏گردد.
    عشق زمینی تنها در صورتی می تواند انسان را به عشق حقیقی و برتر راهنمایی کند که انسان به

    ضعف های عشق زمین واقف گردد و بداند این ها همه مجاز عشق اند ، نه حقیقت عشق ، نیز بداند که

    هیچ چیز غیر خدا نمی تواند متعلق عشق واقعی انسان قرار گیرد. این معرفت و آگاهی گاهی با

    شکست در عشق زمینی ، گاهی با آگاهی از حقیقت برتر وجود خود که در دام موجود زمینی اسیر

    گشته وگاهی ... به دست می آید. به همین خاطر اهل ذوق گفته اند : المجاز قنطره الحقیقه؛ عشق

    مجازی پلی است برای رسیدن به حقیقت.
    عاشقان این راه هم چنین می توانند از رهگذر عشق به شگفتی های خلقت در عالم و آدم ، به عشق

    خالق همه آن زیبایی ها برسند و از تماشای جمال مخلوق به جمال خالق راه یافته و محو در عشق و

    محبت او شوند.
    سر مطلب آن است که حقیقت عشق متعلق به عالم ماده نیست ؛ بلکه مربوط به کمال مطلق است که

    هیچ نقص و عیبى در او راه ندارد. انسان بالفطره عاشق خدا و طالب او است و اصولاً زمینه عشق به

    انسان و موجود زمینی ، براى عشق الهى و رسیدن به محبوب مطلق است. موجودى مى‏تواند معشوق

    حقیقى انسان قرار گیرد که هر چه از او مشاهده مى‏کند، زیبایى و کمال باشد و هیچ نقص، عیب و بدى

    در او وجود نداشته باشد و چنین موجودى جز خداوند متعال نیست. با توجه به این موضوع، عشق انسان

    به موجودات مادى، عشق حقیقى نیست، بلکه عشق مجازى است؛ زیرا جز خدا هیچ موجودى قابلیت

    معشوق بودن را ندارد وانسان عاشق، خود به این مطلب واقف است که معشوق مجازى او، عیب‏هاى

    فراوانى دارد ؛ اما از طرفى بعضى از کمالات و زیبایى‏ها را در او مى‏بیند که در حقیقت برگرفته از جمال و

    کمال محبوب حقیقى است و به عشق ورزیدن هم نیاز دارد. این جا است که به معشوق خیالى رو

    مى‏کند و به او عشق مى‏ورزد؛ اما چون به وصال می رسد ، عشق فروکش می کند ؛ زیرا آنچه او به آن

    عشق مى‏ورزید ، کمالی بود که فروکش نمی کند، در حالی که معشوق او چنین نیست.از این رو فقط در

    عشق به خداى متعال است که انسان پس از وصول و مشاهده، نه تنها عشقش فروکش نمى‏کند، بلکه

    بیشتر مى‏شود؛ زیرا هر چقدر انسان به خدا نزدیک‏تر مى‏شود، کمال و جمال بیشترى مشاهده مى‏کند.


    عشق حقیقی : از منظر دین،خداوند کمال محض ، جمال مطلق ، دارای برترین وصف ها، مبدأ عشق ،

    اولین عاشق و الهام کننده عشق است . همه هستی آیت ، نشانه و مظهر اویند; از او سرچشمه گرفته

    ، به سوی او روان هستند . آدمی کمال جو و زیبایی طلب بوده ، حقیقتش از روح خدا است ، از آن منزل

    نزول کرده و به سوی او باز خواهد گشت ، انسان دارای روحی است که ظهور و جلوه تام صفات حق

    است . عشق حقیقی عبارت است از "قرار گرفتن موجودی کمال جو (انسان ) در جاذبه کمال مطلق

    (خداوند متعال ); پروردگاری جمیل مطلق ، بی نیاز، یگانه ، دانای اسرار، توانا، قاهر و معشوقی که همه

    رو به سوی او دارند و او را می طلبند."


    بنابراین عشق حقیقی تنها عشق به خدا است ، زیرا هر چیزی غیر او زایل شدنی و از بین رفتنی و

    دارای عیب و نقص است ؛ بنابراین هر چیز غیر او نمی توان معشوق واقعی باشد اولا چون ناقص است و

    کمال مطلق نیست ، در حالی که در عشق ، معشوق هیچ عیب و نقص ندارد. ثانیا هر چیز غیر او زوال

    پذیر است و عارفان گفته اند : آنچه که نپاید ، دلبستگی را نشاید. همانند داستان حضرت ابراهیم (ع) که

    فرمود : انی لا احب الافلین. آن چیز که افول و غروب می کند و از بین می رود ، دوست نمی دارم. پس

    باید عشق پایدار و جاودانه باشد و آن عشق به خدا است که همیشگی و پایدار است و البته در سایه

    این عشق ، عشق به مظاهر جمال و زیبایی او ، مانند زن و فرزند و گل و درخت و طبیعت و... معنا می

    یابد.


    به جهان خرم از آنم که جهان خرم از او است


    عاشقم بر همه عالم که همه عالم از او است.


    در پایان برخی از نشانه های عشق انسان به خدا را ذکر می کنیم:


    - خدا را بر همه ی محبوب های دیگر ترجیح دهد


    - در باطن و ظاهر مطیع خدا باشد;


    - در همه ی امور موافق او باشد;


    -خواسه او را بر خواسته خود مقدم می دارد؛


    - اولیای خدا را به خاطر او دوست بدارد;


    - هر چیزی را در برابر عشق به خداوند حقیر شمارد;


    - همه ی اوقات , مستغرق ذکر خدا باشد;


    - آسایش و آرامشش در قرب او باشد;


    - از حضرت حق راضی و خشنود باشد;


    - به کلام محبوب (قرآن ) عشق ورزد;


    - با مال و جان در راه محبوب مجاهده کند;


    - بر خلوت و مناجات با محبوب , حریص باشد;


    - عبادت برای او آسان و لذت بخش باشد;


    - همه ی بندگان مطیع وی را دوست بدارد و بر همه رحیم و مشفق باشد و کافران و عاصیان را دشمن بدارد.

    پی نوشت ها :
    1- میزان الحکمه , ج 8, ص 3788
    2-احزاب(33) ، آیه4


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 88/10/07
    زمان : 13:34
    راههای رسیدن به آرامش
    طبقه بندی: تحقیقات، |

    1- جلوی گریه خود را نگیرید و گه گاهی گریه كنید.

    2- دست كم روزی 15 دقیقه را در سكوت بگذرانید و به نیازهای واقعی خود و نیز چیزهایی كه دارید فكر كنید.

    سكوت عصاره‌ ی آرامش است، با زور نمی‌ توان آن را ایجاد كرد، باید زمانی كه فرا رسید آن را بپذیرید. اگر

    برایتان امکان دارد دست كم روزی یك ساعت، تنها به اتاقی بروید و در را به روی خود ببندید.

    3- افراد آرام به خود می ‌گویند كه برای تغییر گذشته كاری نمی ‌توان كرد، آنگاه از فكر ادامه زندگی لذت می

    ‌برند.

    4- وقتی احساس می ‌كنید كه سرتان پر از فكرهای جور و واجور است و جای خالی در آن نیست، با قدم زدن،

    آنها را پاك كنید.

    5- اگر نتوانید كسی را ببخشید، افكار خشمگین‌ تان شما را برای همیشه با این افراد مرتبط خواهد كرد. شاد

    كردن دیگران، باعث آرامش می ‌شود.

    6- آرامش را از كودكان بیاموزید، ببینید كه چگونه در همان لحظه‌ ای كه هستند، زندگی می‌ كنند و لذت می

    ‌برند.

    7- از همان كه هستید راضی باشید، در این صورت احساس آرامش بیشتری می‌ كنید.

    8- هرچه اكسیژن بیشتری به شما برسد، آرام‌ تر خواهید شد، خوب است در محل كار و زندگی خود گیاهی

    نگه دارید.

    9- مهم نیست كه با شما مؤدبانه برخورد كنند یا نه، برخورد مؤدبانه‌ ی شما، باعث ایجاد آرامی و احساس

    خوبی در شما خواهد شد.

    10- سرعت حركت شما با احساستان رابطه‌ ای مستقیم دارد، آرام راه بروید و حركات بدن خود را آرام ‌تر كنید،

    طولی نمی‌ كشد كه آرام خواهید شد. گاهی می ‌توانید برای رسیدن به آرامش، دراز بكشید، عضلات خود را

    شل كنید و به هیچ چیز فكر نكنید.

    11- با حركات آرام و صحبت كردن شمرده، احساس آرامش را به جمع منتقل كنید. آیا تا به حال فرد آرامی را

    دیدید كه با صدای بلند صحبت كند؟

    12- با شوخ طبعی به آرامش خود كمك كنید.

    13- راحتی، یكی از عناصر مهم آرامش است، مثل دمای مناسب، صندلی راحت و لباس و كفش راحت.

    • هر چند وقت یك بار ساعتتان را کنار بگذارید و خود را از فشار زمان نجات دهید.

    • در آوردن كفش‌ها به كاهش فشار عصبی كمك می‌كند.

    • فشردن یك توپ كوچك، تنش‌های عصبی‌ را كه در انگشتان و دست‌های شما متمركز شده‌اند، خالی می

    ‌كند.

    • لباس‌های گشاد و راحت، باعث ایجاد راحتی و احساس آرامش می‌ شود.

    14- لحظه‌ های زیبای زندگیتان را بنویسید و از آنها عكس و فیلم بگیرید، سپس بیشتر وقت‌ها آنها را به یاد آوری

    د و درباره‌ شان فكر كنید و لذت ببرید.

    15- هوای دریا، آب شور و صدای امواج، همگی باعث آرامش می ‌شوند، مسافرت به سواحل دریا را فراموش

    نكنید. تماشای ماهی‌ ها مثل خیره شدن به دریا، در شما ایجاد آرامش می ‌كند، زیرا ماهی‌ها آرام شنا می

    ‌كنند و آرام تنفس می‌ كنند.

    16- آهسته غذا خوردن و جویدن، باعث تجدید قوای فكری و احساس آرامش خواهد شد.

    17- برای تأثیر بیشتر و رسیدن به آرامش، در خود متمركز شوید و آرام نفس بكشید.

    18- تمرین كنید كه آرامتر از حد معمول صحبت كنید، این كار خود به خود ضربان قلب و تنفستان را كم می‌ كند و

    به شما اجازه می‌دهد، ذهن و فكرتان را از بسیاری مسائل پاك كنید.

    19- اگر به عقاید مذهبی و معنوی پایبند باشید، به یكی از با افتخارترین روش‌های رسیدن به آرامش خاطر

    رسیده ‌اید، آنگاه می‌ توانید بگویید، الا بذكر الله تطمئن القلوب . اگر از خدا دور افتاده‌اید، اكنون زمان آشتی

    است. داشتن یك تكیه‌ گاه معنوی در حد تعادل موجب آرامش می ‌شود.

    20- احساسات و مشکلات خود را به دیگران بگویید و آرامش بیشتری احساس كنید.

    21- یكی از مهمترین مهارت‌ها در آرام بودن، فكر نكردن به مسائل كوچك است، دومین مهارت، كوچك شمردن

    تمام مسایل است.

    22- شاد كردن دیگران، موجب آرامش می‌ شود. نمی ‌دانید چه لذتی دارد پول رستوران امشب را با توافق

    سایرین به یك كارتن خواب هدیه دهید. قدردانی كنید. دیگران را برای لطف كردن به خود تحت فشار قرار ندهید،

    لطف كه وظیفه نیست!

    23- اگر می‌ دانستید كه : «سیگار كشیدن + ورزش نكردن = استرس ، اضطراب و حذف آرامش»، هرگز

    سیگار نمی‌ كشیدید و ورزش كردن را به تعویق نمی‌ انداختید


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 88/08/18
    زمان : 12:1
    روانشناسی رنگ سفید و مشکی
    طبقه بندی: تحقیقات، |

    ۱- روان‌شناسی رنگ سیاه

    سیاه تمام نورها در طیف رنگ‌ها را جذب می‌کند.

    سیاه معمولاً به عنوان نماد ترس یا شیطان مورد استفاده قرار می‌گیرد امّا به عنوان نشانگر قدرت نیز شناخته می‌شود.

    از رنگ سیاه برای نشان دادن شخصیت‌های خطرناک مثل دراکولا و یا جادوگران استفاده می‌شود.

    رنگ سیاه در بسیاری از فرهنگ‌ها برای مراسم سوگواری مورد استفاده قرار می‌گیرد. این رنگ همچنین نشانگر غمگینی، جذابیت جنسی و رسمی بودن است.

    در مصر قدیم، رنگ سیاه نشانگر زندگی و تولّد دوباره بود.

    رنگ سیاه معمولاً به دلیل لاغر نشان دادن در نمایش‌های مد مورد استفاده قرار می‌گیرد.

    رنگ سیاه نشانه کلک و نیرنگ بازی است. رنگ اهریمنی است چون همه چی در سیاه ناپدید است

    ۲- روان‌شناسی رنگ سفید

    رنگ سفید، نماد معصومیت و پاکی است.

    رنگ سفید می‌تواند در انسان احساس فضای بیشتر به وجود آورد.


    رنگ سفید معمولاً نشانگر سرما، پاکیزگی و آرامش است. اتاقی که کاملاً به رنگ سفید نقاشی شده باشد ممکن است جادار و بزرگ به نظر آید امَا خالی و سرد است. بیمارستان‌ها و کادر پزشکی از رنگ سفید برای ایجاد حس پاکیزگی استفاده می‌کنند.

    رنگ سفید رنگ لباس درویشان و عارفان است و چون روشن است عاری از هرگونه کلک است


    نویسنده : الحقیر
    تاریخ : 88/02/19
    زمان : 12:18


    مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
    Design By : Ashoora.ir




    دانشنامه عاشورا

    روزشمار محرم عاشورا





    یاد سنگر سازان بی سنگر بخیر


    پایگاه جامع عاشورا